کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

۴ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

اردوی جهادی

سه شنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۴، ۱۰:۲۸ ق.ظ

خوب در راستای تغییرات ایجاد شده در مسیر زندگی ام و تلاش برای گام برداشتن در مسیر درست... سعی کردم بهتر رفتار کنم و مواظب همه چیز باشم... البته خیلی موفق نبودم ولی نا امید هم نیستم ... و به الطاف خداوند بسیار امیدوارم...

خوب در این مدت برنامه های مذهبی زیادی و نگاه کردم و به صحبت های زیادی هم از آدم هایی که تغییر کردن گوش دادم که فکر میکنم خیلی موثر بود...


شب جمعه برای دخترم جشن تولد میخوام بگیرم و فقط پدر بزرگ ها و مادربزرگ ها دعوت هستن... مختصر و مفید...خیلی هم نمیخوام ریخت و پاش کنم.. همه چیز خوب اما جمع و جور... دارم سعی میکنم از اسراف و تبذیر جلوگیری کنم... توی این زمینه به نظر خودم خیلی موفق بودم... و این نه تنها باعث شده پس انداز بیشتری داشته باشم بلکه از داشتن لوازم و لباس و خریدهای غیر ضروری هم جلوگیری شده.. بارها شده از دیدن کمد لباس خلوت ولی کارآمدم کلی خوشحال شدم...!! اینطوری بیشتر میتونم به افراد نیازمند هم کمک کنم...


دخترم خیلی خوشحاله از اینکه قراره براش جشن تولد بگیریم... من و پدرش براش پلاک کعبه گرفتیم... خاله ها اعتراض کردن به دلیل تاخیر در گرفتن تولد لباس هایی که خریدن به بچه کوچیک شده... !!!!!!

از خانواده همسری اطلاع دقیقی در دست نمی باشد...!!!

شنبه توی این برف و سرما اردوی جهادی فرهنگی و درمانی داریم...البته تا الان ارگان هایی که باید همکاری کنن جواب دقیقی به ما ندادن... خدا به خیر بگذورنه توی راه نمونیم... من عاشق این اردوها توی روستاهای محروم هستم...دلم میخواد هر چی در توان داریم رو برای این مردم نجیب و مهربون که با کمترین امکانات زندگی میکنن به کار بگیریم تا شاید گره ای از مشکلات بی شمارشون باز کنیم... همه ما در مقابل همدیگه مسئولیم و اگر خدای نکرده کوتاهی کنیم و باعث بشیم یه نفر فکر کنه کسی حماتیش نمیکنه و از دولت و کشور دلش بگیره ما در مقابل آقا امام زمان (عج) و رهبر عزیزمون سرشکسته و مدیون هستیم... و باید روز قیامت به خاطر کوتاهی هامون جوابگو باشیم...





  • زهرا مهربون

اربعین

يكشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۴، ۰۹:۳۱ ق.ظ


در مدرسه ی کربلا ، کودکان به چشم خود دیدند که بابا دو بخــــش است:

بخشی در صحـــــرا ، بخشـــی بر بالایٍ نیــــزه ...

اما اینکـــه عمــــو چند بخش است را فقـط بــابـــا می دانــد ...


السلام علیک یا باب الحوائج ، یا قمر بنی هاشم

السلام علیک یا علمدار حسین  و سپهسالار کربلا

السلام علیک یا سقّای طفلان

سلام بر تو ای سمبل وفا، صفا، صداقت، شجاعت، مردانگی، دلیری و جوانمردی

السلام علیک یا ابوالفضل العباس
=============================
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین

=============================

صلی الله علیک یا أبا عبدالله ...

صلی الله علیک یا أبا عبدالله ...

صلی الله علیک یا أبا عبدالله ...



خوب این مدتی که نبودم داشتم 180 تا پرونده رو بررسی می کردم و ارسال نهایی میکردم و دوباره بعضی هاشون عودت داده می شد و این روند ادامه داشت تا دیروز که از شرشون خلاص شدم...

اما سایر پرونده ها همچنان دارن من رو نگاه میکنن و منم اونا رو نگاه میکنم... سرم بسیار شلوغه و گاها دچار کمبود وقت میشم... در این بین تماس تلفنی و مراجعه حضور نیز خود مزید بر علت می باشد...


باز تعدادی از همکارانم برای اربعین رفتن کربلا و من جا موندم... همسری اجازه نمیده برم و نگرانه مشکلی پیش بیاد خودش هم مرخصی نداره که بتونه با من بیاد... اینقدر غصه خوردم که حد نداشت... هر بار هم که TV زائران اربیعن رو نشون میداد من گریه میکردم ...به ویژه مسلمون هایی که از اروپا و کشورهای دیگه اومده بودن... همش پیش خودم میگفتم اینا از سرزمین های دور اومدن ... اونوقت من نشستم خونه... چه میشه کرد؟؟؟


اربعین مادرشوهری برای پای همسری و چشم دخترم نذر شعله زرد کرده بود که زحمت کشید پخت و ما هم رفتیم ... هم زدیم و من کشیدم توی ظرف ها و با خواهر شوهری تزئین کردیم....

یه قابلمه بزرگ هم به مامانم داد که همسری برد و تحویل داد..

خواهر شوهری جدیدا وارد کار کاشت ناخن شده... خیلی هم مشتری داره... از مرجع تقلید گویا سوال کردن گفته باید قبلش غسل جبیره کنن بعدش هم هر بار برای وضو گرفتن نیت جبیره کنن...!!!!!!!!!!!!!!!!! خو چه کاریه؟؟؟؟ ولی من خیلی به واقعیت داشتن این فتوا مطمئن نیستم...

چقدر بانوان جدیدا دنبال این طور کارها هستن؟؟؟؟

تا الان فکر کنم 20 بار گفته بیا برات مجانی بکارم... ولی من قبول نکردم... به نظرم ناخن تمیز و یه کم بلند و سوهان کشیده خیلی زیبا تره...

حداقل آدم میدونه وضوش قبوله...

این اعتقاد منه .... البته من خیلی شغلش رو قبول ندارم... برخی شغل ها حرام هستن نه اینکه این کار حرام باشه ولی همین که باعث میشه یه نفر به میل خودش کاری کنه که مانع عبادتش بشه به نظر من حرامه....

بگذریم...


هفته گذشته مادرشوهر و پدرشوهری رفتن تهران... خواهر شوهری موند خونه ... منم 5 شنبه بهش زنگ زدم اومد خونه ما.... براش قیمه که خیلی دوست داره درست کردم... شب هم خوابیدن موند پیشمون... فرداش مشتری داشت.. براش صبحانه آماده کردم خورد و همسری رسوندش ... ناهار خونه مامان به صرف کله پاچه دعوت داشتیم... دخترم عاشق این غذا هست... البته دایی هم بود که همسری خیلی باهاشون مشکل داره... از بدو ورود تا هنگام خروج یه کلمه برای رضای خدا با کسی حرف نزد... نتیجه اینکه مامان اینا مهمونی بعدی شون که عمه ام رو دعوت کرده بودن به خاطر اخلاق نامناسب همسری ما رو دعوت نکرد...

خوب من دیشب خیلی عصبانی بودم... هر چی هم سعی کردم آروم باشم.. نتیجه نداشت... ولی باید بیشتر روی خودم کنترل داشته باشم...

توی وبلاگ زن آقا خوندم که نوشته بود: حاج آقا پناهیان گفته زندگی خوب یه جایزه نیست... بلکه برای داشتنش باید تلاش کرد...

خوب من دیروز خیلی موفق نبودم ولی نسبت به قبل به نظر خودم بهتر شدم..


دارم تلاش میکنم توی مسیر اصلی دینداری گام بردارم... به نظرم سخته... یا امام زمان(عج) تو خودت شاهد و ناظر بر اعمالم هستی..میدونی خیلی آدم خاصی با ویژگی های معنوی بارزی نیستم... ولی من چشم به شما دوختم آقا... کمکم کنید...

التماس دعا




  • زهرا مهربون

درخواست

سه شنبه, ۳ آذر ۱۳۹۴، ۱۱:۵۸ ق.ظ

خوب یادم رفت بگم که پنج شنبه گذشته برای ناهار دوستم رو دعوت کردم خونمون... همون که در حال طلاق و طلاق کشی بودن و حالا با آتش های زیر خاکستر با هم زندگی مینمایند... خوب همسر دوستم رفت دنبال خانومش و بعدش رفت دادگاه و تعهد داد که دیگه دوست من و اذیت نکنه و اینکه دیگه پدر و مادرش خونه شون نیاد...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

البته به نظرم این آغاز یه جنگ نرم بود چون همسر دوستم هم به تلافی عروسی خواهر خانومش نرفت... اصلا ارتباطی با خانواده دوستم نداره و کلا با کسی ارتباط ندارن...

یه بار همسر دوستم تصمیم گرفته بوده پسرش رو ببره مامانش ببینه که دوستم آنچنان مخالفت نموده و داد و هوار راه انداخته که همسایه طبقه پایین اومده بالا و ....

خوب من این رفتارها رو هرگز تأیید نمیکنم... و به خودش هم گفتم حداقل توی خونه جدیدی که شوهرت با بدبختی برات تهیه کرده مثل خونه قبلی ات رفتار نکن و آبروداری کن... آدم باید سر شکسته اش زیر کلاه خودش باشه...و اینکه با داد و هوار کاری پیش نمیره... بدتر آدم پیش شوهرش شخصیت بدی پیدا میکنه....در و همسایه هم آدم رو به چشم یه فرد محترم نگاه نمیکنن...

خلاصه چون دوستم و شوهرش با کسی ارتباط ندارن و بالاخره ما عید رفته بودیم خونشون دعوتشون کردیم...

دوستم و پسرش صبح اومدن و شوهر ها از سر کار تشریف آوردن...

جالب اینکه پسرش هم بسیار عصبی هست و اصلا مثل دخترم آروم نیست... همش داد میزد و کارهای زشت میکرد و دخترم اکثرا گذشت میکرد و یه جاهایی هم گریه میکرد..

برای ناهار خورشت قورمه سبزی و گراتین بادمجون و کدوی حلوایی.. بورانی و سالاد و .... درست کردم و همسرش از هیچ کدوم نخورد و گفت: من فقط یک نوع غذا میخورم... والسلام...

بعد از ناهار جمع و جور کردیم و چای و میوه و تخمه آوردم و بعدش رفتن...


شب که خونه مادرشوهر بودیم پدرشوهر یه نامه از یکی از آشناهاشون برای درخواست به کارگیری در یکی از بیمارستان ها داد دستم و منم خوندم و از شدت غصه میخواست گریه ام بگیره... قرار شد من اگر تونستم یه جوری سفارشش رو بکنم بلکه کارش درست بشه... حالا موندم چه جوری سفارش کنم...!!

ولی باید سعی ام رو بکنم... طفلکی ها خیلی گناه دارن..

به همسری میگم ببین بنده های خدا به چه جایی رسیدن که دست به دامان من شدن... نه اینکه من کسی باشم ..صرفا به این خاطر که اون رئیس بیمارستان با اداره ما بسیار مراوده داره و با رئیسمون خیلی دوست هستن..

خدا خودش کمک کنه...

لطفا دعا کنید کارشون درست بشه و بتونم یه گره از مشکلات این بندگان خدا باز کنم..


یکشنبه شب بالاخره تعمیر کار محترم تشریف آوردن و ماشین لباسشویی رو درست کردن... گفت اگر بخواید قطعه جدید براتون نصب کنم 700 هزار تومن و اگر بخواید قطعه خراب شده رو تعمیر کنم 200 هزار تومن...!!! ما هم گفتیم تعمیر کن...!!!

من نمیدونم چقدر گرونی آخه...!!! در همین اوصاف مادرشوهری هم تماس گرفت یه سر میخوایم بیایم شب نشینی... شکر خدا توی خونه همه چی داشتیم... تشریف آوردن و پذیرایی شدن و دخترم کلی با عمه اش  و بابابزرگش بازی کرد و رفتن....


دیروز هم وقتی داشتیم از خونه مامان میومدیم دلم برای دخترم سوخت: طفلک یا خونه خودمون هست یا خونه مامان هوا هم سرده نمیشه رفت پارک... بهش گفتم بریم بگردیم... با اشتیاق گفت: بریم بگردیم...!!! زنگ زدم همسری برای دخترم  شیر بیاره و بیاد وایسه دم خیابون که سوارش کنیم... اومد و رفتیم یه جای تفریحی خیلی عاااااااالی که هیچ کس هم به جز باقالی و لبو فروش ها و جیگرکی و ها کبابی ها نبود... رفتیم و جیگر و بال و جوجه مهمون من سفارش دادیم روی تخت های چوبی کنار چراغ های علاء االدین نشستیم و خوردیم... در این میان اندکی هم به گربه ها غذا رسانی نمودیم...خیلی خوش گذشت... مدت ها بود اینطوری بیرون نرفته بودیم... آخر شب برگشتیم و همسری نشست پای تلویزیون و من رفتم خوابیدم...تصمیم گرفتم بیرون رفتن هامون رو بیشتر کنیم... اینطوری هم هوای سرمون عوض میشه و هم دلتنگ نمیشیم...





  • زهرا مهربون

مریض داری

يكشنبه, ۱ آذر ۱۳۹۴، ۱۱:۲۷ ق.ظ

خوب تا اوجا گفتم که همسری پاشو عمل کرد و من به مدت 2 هفته تموم به درجه پرستاری از ایشون نائل گردیدم... واقعا داشتن همسر بیمار خیلی سخته.. این مدت همش به مامانم میگفتم واقعا این همسرهای جانبازان خیلی صبور هستن... چون واقعا یه جاهایی آدم کم میاره... حالا همسری میتونست با عصا راه بره.. اون هایی که نمیتونن چی میکشن؟؟؟؟

دیگه همه کارها با من بود حتی بردن ماشین داخل پارکینگ که به نظر من کار خیلی سختیه بر عهده من بود... دلخواسته های همسری که جای خود داشت... مثل اینکه دلم کمپوت گلابی میخواد...!!! دلم کمپوت گیلاس میخواد..!!! همکارم گفته خورشت بامیه و سوپ پای مرغ خیلی خوبه...!!! آناناس میخوام و ...

خوب رفتم از خونه بابا چندین مدل عصا آوردم برای همسری تا هر کدوم رو که میتونه و باهاش راحته برداره... (مال زمانی بود که پای مامان شکسته بود)...

بالاخره یه مدلش رو انتخاب کرد و گرفت دستش ... چهارشنبه شب دو هفته پیش مامان خانواده مادرشوهری رو دعوت کرده بودن که همسری فردای عملش بود و به سختی اومد و مادرشوهری هم برای مامان اینا سوغاتی آورد... خوب  سوغاتی های مربوط به خواهرهام عوض شده بود و من جا خوردم..!!!!

البته مادرشوهری برای خاله و شوهرخاله ام هم سوغاتی داده بود چون به قول خودش خاله ام کادوی زیادی داده بود و مراسمی هم نداشت که مادرشوهری بخواد جبران کنه...!!!

 یه کم بهم برخورد و دلیلش هم این بود که مادرشوهری خودش به من اصرار کرد که از سر چمدون برای خواهر هام انتخاب کنم... بعد جاشون رو عوض کرده بود...  یا به من نمیگفت انتخاب کن هر چی دوست داشت میذاشت یا اینکه همون ها رو که انتخاب کرده بودم میآورد که دو تا روسری بود...و خیلی انتخاب زیادی هم نبود...ضمن اینکه سجاده بابا هم نبود...!!!!

مامان اینا کلی زحمت کشیده بودن و پذیرایی مفصلی انجام دادن ولی من توی دلم آشوب بود... خلاصه اومدیم خونه.. فرداشبش خونه دایی ام دعوت بودیم... همسری نیومد و من و دخترم تنها رفتیم... کلی خوش گذشت و من برای فارغ التحصیلی دختر دایی ام یه ظرف خوشگل پیرکس بردم که برای درست کردن غذاهای داخل فر و مایکروفر بسیار عاااااااااااااااااااالی...

کلی به همسری اصرار کردم بیاد چون خونه دایی ام اصلا پله نداره... گفت نه... تو هم نرو...!!!! این در حالی که زن دایی من اول هفته تماس گرفته و به من میگه اگه همسرت هست من مهمون دعوت کنم....!!! اونم پا شده بود عمومی مامان و دختر عمه مامان و ... دعوت کرده بود...منم گفتم نمیتونم نرم چون اول با ما هماهنگ کرده....اگر نرم بی احترامی میشه...

رفتم برای همسری ساندویچ فلافل رو که عاشقشه خریدم و برای شامش گذاشتم که گرسنه نمونه... آخر شب که برگشتم همسری از اینکه رفتم خیلی ناراحت بود... یه کم بحثمون شد... گاهی اوقات از سر سوزن رد میشه اما از در دروازه رد نمیشه....

این دلخوری تا جمعه شب ادامه داشت و بعدش خودش اظهار پشیمونی کرد...!!!

یه شب هم مادرشوهری دعوتمون کرد و من علت دلخوری ام رو برای اولین بار توی این چندین سال بهش گفتم و ایشون هم یه مواردی رو عنوان کرد که البته من قبول نکردم ولی موضوع رو کش ندادم و تمومش کردم... و این تجربه جدیدی برام بود...

خوب تولد دخترم رو هم هنوز نگرفتم چون توی دهه اول محرم می افتاد و بعدش هم میخوام تا آخر ماه صفر صبر کنم.... دلم نمیخواد توی ایام عزاداری امام حسین (ع) هر چند مراسم کوچیک و بدون آهنگ تولد باشه مهمونی بگیرم...(این در حالی که مادرشوهری مدام میپرسه کی تولد میگیری؟؟؟؟؟؟؟)


شب جمعه هم مهمون مامان بودیم همکارش رو که از مکه اومده بود دعوت کرده بود...

کلی برامون سوغاتی آورده بودن... برای همسری و من و دخترم جدا سوغات آورده بود... اینقدر هم زیبا بودن که حد نداشت...

خوب حالا حساب کنید یه آدم غریبه اینطوری بیاره  و اونوقت مادرشوهر من اونطوری....

نمیدونم چرا همیشه سعی میکنن با حداقل ها سر و ته قضیه رو هم بیارن... من اصلا نمیگم باید برای من بهترین ها رو بیارن... نه ...ولی حداقل وقتی بهشون احترام گذاشته میشه اون احترام رو پاسخ بدن نه اینکه یه جوری رفتار کنن که آدم شرمنده بشه...

بگذریم...

خلاصه خیلی خوش گذشت بسیار خانواده خوش مشربی هستن و من با دختر همکار مامان که یه دختر خوشگل 6 ماهه داره... کلی حرف زدیم و خندیدیم...

جمعه ناهار مادرشوهری به صرف کله پاچه دعوتمون کرده بود که نرفتیم و گفتیم ما شب میایم...!!

شب رفتیم و دخترم عاشق کله پاچه هستش کلی نوش جان کرد و به ما خوش گذشت...

من یه اخلاقی دارم که وقتی از کسی دلخور میشم اون موضوع رو مدام کش نمیدم... سریع با خودم کنار میام... و اون دلخوری روی رفتار ظاهری ام تأثیری نداره ... البته این خیلی هم خوب نیست چون طرف مقابل رو متوقع میکنه و پیش خودش میگه ای بابا اینکه اصلا ناراحت نمیشه پس من هم هر کاری دوست دارم انجام بدم...

اینکه تصمیم گرفتم ناراحتی هام رو توی خودم نریزم و برم به طرف مقابل خیلی معقول حرف هام رو بزنم برای من که یه سری اخلاق های به روی خود نیاری دارم خیلی کار سختیه و من برای صحبت با مادرشوهری خیلی با خودم کلنجار رفتم... درسته خیلی خوب نتونستم اون مواردی که مد نظرم هست رو بگم ولی باز برای اولین بار خوب بود و این به تدریج بهتر هم میشه....

از این به بعد هم میخوام وقتی از کسی دلخور شدم یا احساس کردم داره پاشو فراتر از حد خودش میذاره مودبانه بهش بگم که حریم خودش رو بشناسه...

باید روی این مورد در خودم خیلی کار کنم... چون تربیتم به نحوی که همش بهم گفتن: گذشت کن...!!! اشکالی نداره...!!!! تو شخصیتت بالاتر از اینه که بخوای این حرفا رو بزنی و ...

ولی انگار گاهی وقت ها باید حرفت رو بزنی...

این مدت خیلی حوصله نداشتم... یه جور حس خستگی مفرط تمام وجودم رو گرفته... چند روزه دلم میخواد مرخصی بگیرم و تا لنگ ظهر بخوابم.... ولی هم کارهام زیاده و هم دخترم این اجازه رو بهم نمیده...

از یه سری موج های منفی و انرژی های مداوم منفی که از محیط اطرافم بهم وارد میشه خسته هستم...

طی دو هفته پیش یه سری نظارت ها رو انجام دادم از کارگاه های آموزشی...

تمام طول دو هفته گذشته رو کار کردم و از همسری که گاها مرخصی میگرفت و توی خونه بود پرستاری کردم...

دلم یه محیط شاد شاد میخواد... محیط فعلی رو خیلی تلاش کردم عوضش کنم که نشد بدتر دارم دلسرد و نگران میشم....همش دارم به آینده مبهم فکر میکنم و مدام به خودم میگم نه نمیخواد فلان چیز رو بخری پولات رو جمع کن... معلوم نیست چی پیش میاد...

مثلا یه لباس فرم اداری با قیمت مناسب پیدا کردم که الان فکر کنم دو ماه میشه دارم تصمیم میگیرم برم بخرمش یا نه؟؟؟؟ و همش میگم نه ولش کن همین لباس فورمت خوبه نمیخواد یکی دیگه بگیری... پولش رو پس انداز کن...

البته فکر کنم تا الان دیگه مغازه داره فروختتش...!!!! در مورد بقیه موارد هم همینطوری هست... الان خیلی وقته خرید خاصی انجام ندادم همون مایحتاج منزل هستش که اونم دیگه مثل سابق دست و دلبازی به خرج نمیدم و یه کم خودم و جمع و جور کردم...


فعلا همین....





  • زهرا مهربون