کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

۱ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

عروسی

يكشنبه, ۱۱ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۵۲ ق.ظ

سلااااااااااااااااااااااااااام ...

عید فطر مبااااااااااااااااااااااااااااااااااااارک ...


از امورات داخلی اداره همین بس که رئیس محترم به نشست روسای کشور دعوت شدند و از اونجا که قرار بود یه گزارش آماری کلی رو ارائه بدن و ایشون پس از سوالات مکرر ما در نشست قبلی که واقعا خبری نبود ؟؟ میفرمودند خییییر ....!!!! طی نامه ارسالی به خاطر مبارکشون خطور کرد که بله باید طی دو روز آینده گزارشاتی که باید سه ماه روش کار میشد تهیه و به ایشان ارائه گردد.


و این گونه بود که من و همکارم در نقش کوزت وارد عمل شدیم و با تلاش فراوان و خفه کردن خودمون و سردرد های شدید در آخرین روزهای ماه مبارک رمضان موفق شدیم این عملیات متحیر العقول رو به سرانجام و نتایج رو تقدیم حاکم بزرگ کنیم ...


تعطیلات عید فطر بد نبود ..... نه خیلی عااااااااااااااااااالی ... نه خیلی بد ... متوسط ...


شام عید رفتیم خونه مامان و اونا هم داشتن دکوراسیون آشپزخونه رو عوض می کردن و در نتیجه خونه کاملا ریخته به هم بود ...

برای شام مامان استامبولی درست کرده بود... خواهری از مسافرت برگشته بود ... منم برای تولد اون یکی خواهرم یه تاپ با گیپور کار شده روش و یه رژ لب مدادی گرفتم ... و یه جعبه شیرینی برای مامان و بابا ...


فردای عید هم رفتیم خرید برای عروسی دختر دایی ام ... قبلا کفش مجلسی گرفته بودم ... دامن بلند مشکی برای زیر مانتو ... یه کفش اداری (البته ربطی به عروسی نداشت در حین خریدها دیدم خیلی خوب و مناسبه خریدمش).. دو عدد روسری شالی قشنگ ... سایه سبز سنگی با لایه های شیری و طلایی...

رژ لب زرشکی ملایم و ... هم خریداری شد.


5 شنبه :

 تشریف بردم آرایشگاه و از ساعت 9 صبح الی 1 بعدازظهر عملیات گذاشتن رنگ فانتزی سبز آبی بر روی زمینه موهای قهوه ای  انجام شد... بعد یه لباس مجلسی فوق العاده سنگین که توسط خواهری خریداری شده بود ولی گویا خیلی بهش نمیومد همونطور دست نخورده و نپوشیده با نازل ترین قیمت به اینجانب تقدیم و اینطوری من توی آسمون ها در حال پرواز بودم ...



برای جمعه هم رفتم آرایشگاه و موهام رو براشینگ کردم با اندکی بابلیس ... شب همه چیز خوب و عالی بود .. آخر شب از هتل میخواستن مهمون ها برن باغ که راحت تر باشن ... که من و همسری نرفتیم .. البته مجالس کاملا تفکیک شده بود .... ولی همسری صبح زود میره اداره و از سرویس جا میموند.. باغ رفتن هم تا ساعت 2 و 3 طول میکشید .. ولی فکر کنم خانوم دایی ام ناراحت شد ... (البته برام مهم نیست)...


دیروز هم بعد از اداره سریع رفتم آرایشگاه و موهام رو شینیون کردم .. یه شانه سر نگین دار آبی هم توی موهام کار گذاشتم ... و سریع با دخترم لباس پوشیدیم و رفتیم پاتختی ...


مراسم نسبتا خوبی بود ... خانوم دایی ام به خاطر دیشب که نرفته بودیم ناراحت بود ... منم محل ندادم و سنگین و رنگین نشستم ... هیچ هم وارد مباحث رقص نشدم ...

کادوهامون رو دادیم و پاشدیم اومدیم ... البته ما رسم داریم پاتختی اعلام کنیم کادوها رو که دختر دایی ام گفت دوست ندارم!!! ... ولی فامیل داماد همه رو اعلام کردن و در نهایت دختر دایی ام غافلگیر شد ..!!!! خوب اونم حقش بود ...


دلیلش هم اینکه که کلا ایشون و مادرشون احساس عقل کل بودن دارن و به هیچ کس توجه نمیکنن و در نهایت کارهاشون خراب میشه ...


خوب این موضوع هم اصلا برام مهم نیست چون دلیلی نمیبینم بخوام بیخودی حرص و جوش بخورم ...


1- دلم میخواد همه با هم مهربون باشن بدون بغض و کینه ...

2- دلم میخواد اگه یه نفر خوشبخت میشه یا به نظر دیگران خوشبخت شده و توی شرایط خوبی قرار گرفته باهاش حسودی نشه و به جای رفتارهای نامناسب براش آرزوی بهترین ها رو کنیم ...

3-دلم میخواد قدر داشته هامون رو بدونیم و چشممون به خودمون باشه نه به کاسه دیگران (خونه و زندگی)

4- دلم میخواد یادمون باشه هر کی زندگی و سرنوشت خودش و داره و مشغول رسیدگی به کارها و مشکلات خودش هست ...

5- دلم میخواد عاقبت همه مون ختم به خیر بشه ...

6- و در نهایت دلم میخواد خدا بهمون عقل بده تا بتونیم خوب زندگی کنیم .









  • زهرا مهربون