کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

۱ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

پایتخت

سه شنبه, ۱۹ تیر ۱۳۹۷، ۰۲:۵۰ ب.ظ
هفته پیش قرار شد برای مأموریت بریم پایتخت ... منم کارهامو انجام دادم و از اونجا که همسری بسیار پایه است و به نوبه خود بادیگارد محسوب میشه کارهاش رو کرد و برای جمعه ظهر بلیط گرفتیم ... قرار شد دخترم رو خونه مامان بذارم چون طبق آمار هواشناسی دمای هوا در پایتخت بالای 40 درجه بود و ترسیدم خانوم کوچولو مریض بشه ...
5شنبه قرار بود دوستم ناهار بیاد خونمون  صبح رفتیم با دخترم  خرید وبعدش  به سفارش دوستم دیزی گذاشتم .. وقتی اومدیم دوستم رسیده بود و مونده بود پشت در ... با هم رفتیم تو و کلی تعریف کردیم و ناهار خوردیم و خوش گذشت ...

عصرش تموم خونه رو تمیز کردم و طی کشیدم و جارو برقی و .... یه دور هم ماشین زدم و لباس ها رو شستم که میرم و میام خونه تمیز باشه ..

جمعه مشغول بستن ساک شدم و قرار شد وسایل نقاشی- اسباب بازی- وسایل حمام - دوچرخه و هر چی که ممکنه دخترم لازم داشته باشه رو ببریم خونه مامان ....همسری اومد تمام وسایل دخترم رو بردیم خونه مامان و ناهارمون رو خوردیم و راه افتادیم... قرارش شد ماشین رو ترمینال بذاریم که دیگه با آژانس مسیر رفت و برگشت و طی نکنیم ...

ساعت 3 سوار VIP شدیم و عاااااااااااااااااالی بود .. به ویژه LCD داشت و کلی فیلم نگاه کردیم و اصلا متوجه نشدیم چه طوری رسیدیم...
از اونجا هم با بی آر تی راهی شدیم و دو بار هم سوار تاکسی شدیم و بالاخره رسیدیم ....
یه کم خستگی گرفتیم و همسری فوتبال نگاه کرد و بعدش رفتیم بیرون گردش و تفریح و برای دخترم و مامان اینا سوغاتی خریدیم و آخر شب برگشتیم و باز همسری فوتبال نگاه کرد و من همش نگران بودم فرداش خواب بمونیم ..
به سلامتی ساعت 6 بیدار شدم و صبحانه خوردیم و آماده شدیم و ساعت هشت و نیم رسیدیم اداره مربوطه و همکارها هم کم کم  اومدن و جلسه تشکیل شد و ساعت 2 بعدازظهر به پایان رسید ...
رفتیم پایین برای صرف ناهار که همسری نیومد و مجبور شدم غذا رو گرفتم بردم ... متأسفانه قاشق و چنگال یک بار مصرف هم برای بیرون بردن نداشتن و استیل بود ... هر چی همکارها اصرار می کردن که خانوم بفرمائید همسرتون بیان داخل چرا شما میرید بیرون؟؟؟ .. همسر ما زیر بار نرفت و منم یه کم از دستش عصبانی شدم ... اومدیم ترمینال و همسری از این ور به اونور دنبال قاشق و چنگال یک بار مصرف میگشت و در نهایت دو تا قاشق بستنی گیرش اومد ...!!!!!

بعد به خاطر اینکه بگه مشکلی نیست و کار درستی کردیم که نرفتیم غذامون رو بخوریم و برگردیم همش از دلتنگی دخترمون برای ما میگفت و اینکه چشم به راهه .... و در نهایت با قاشق بستنی غذا خوردیم ...

تا رسیدیم اول رفتیم خونه و کارهامون رو کردیم و شام رفتیم خونه مامان که دخترم رو هم بیاریم .. باباش براش گواش و دفتر نقاشی بزرگ هم خرید ...

کلی دلتنگش شده بودیم ... طفلی با بابا توی کوچه بود و داشت دوچرخه سواری میکرد ...

بابا برای دوچرخه اش بوق و پشتی صندلی خریده بود ...
شب برگشتیم خونه ...

همسری یکشنبه رو مرخصی گرفته بود و من طفلی باید میومدم سر کار ... همسری خانوم کوچولو رو برد مهد کودک و براش هم سبد دوچرخه خرید و کلی کیف دخترم کوک شد ... 
یکی از علاقه های دخترم اینه که روزهایی که باباش میره دنبالش و از مهد میارتش عصر که میان دنبال من بیاد اداره و بشینه پشت میزم و با خودکار و مارکت های رنگی و کاغذها بازی کنه ... همش منگنه کنه ... پنس کنه .. قیچی کنه و ....

توی این مدت کتاب سلام بر ابراهیم و دانلود کردم خوندم .... عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی بود ...


چهارشنبه رفتیم به صورت سر زده خونه مادر شوهر و قرار بود شب نمونیم که به زوووووووووووووووور نگرمون داشتن و قرار شد مادر شوهری برامون ماکارونی درست کنه ...
من تعریف ماکارونی های مادر شوهری رو از همسری شنیده بودم ... ولی توی این همه سال قسمت نشده بود بخورم .. چون همیشه مادر شوهری رودروایستی میکرد و درست نمیکرد ... ولی اون شب با اصرار دخترم پخت و واقعا هم عااااااااااااااااااااااااااااالی بود ...


خوب یکی از اخلاق های بد مادرشوهری این هست که مدام  میگه من فلان دختر رو میخواستم برای پسرم 
بگیرم  خوشش نیومد ... فلان دختر دیگه رو میخواستم بگیرم  نگرفت و ... 58 بار رفتم براش خواستگاری !!!! نپسندیده ....

من اول ها اصلا برام مهم نبود چون همسری میگفت من 3 بار بیشتر باهاش نرفتم ... چون دیدم سلیقه اش خوب نیست و مطابق نظرات من نیست ... مامانم خودش برای دل خودش میرفته ...

ولی جدیدا نمیدونم چرا بهم برمیخوره ... اون شب هم باز شروع کرد که فلانی و فلانی و میخواستم بگیرم برای پسرم و ... خواستم جوابش رو بدم ... ولی باز سکوت کردم ...
نمیدونم کار درستی انجام میدم یا نه ؟؟؟ باید جواب بدم یا باید سکوت کنم ..؟؟؟
اگه جواب بدم یعنی حساس شدم و نقطه ضعف دادم دستش ؟؟؟

و اینگونه بود که در انتهای مهمونی باز هم من مکدر شدم ... 

5 شنبه دوست عزیزم رو با شوهرش و پسر گلش دعوت کردم .. چون بسیار مومن هستن و دوستم هم طلبه هست فقط یه جور غذا میخورن ... منم با خیال راحت باقالی پلو با مرغ گذاشتم ...

بعد از غذا هم همش به تعریف همسر ها و خودمون و بازی بچه ها گذشت و در نهایت بچه ها با هم دعوا شون شد ... سر دخترم خورد به کلاف در و بار دوم پسر دوستم گازش گرفت و مامانش به طرفداری دخترم دعواش کرد و صدای گریه بچه ها بلند شد و مهمونی تموم شد و مهمون هامون رفتن ...

دیروز هم از صبح در حال شستن و دستمال کشی و جار رو برقی و ماشین لباسشویی و اتو کشی و ... بودم و ظهر همسری رفت سر کار و منم شام پختم و گذاشتم توی سبد و با دخترم همراه دوچرخه رفتیم پارک و همسری هم در نهایت از سر کار اومد و به ما ملحق شد ...

ولی من دیگه با سبد و دوچرخه بچه بیرون نمیبرم .. همش فرمونش رو میگرفت سمت ماشین های خیابون اینقدر گفتم فرمون رو بچرخون سمت دیوار دیوانه شدم ... حالا از پشت صندلی اش محکم گرفته بودم که نره توی خیابون باز از عهده اش نمیومدم ... یعنی تا پارک کلی حرص خوردم ...

امیدوارم امروز آغاز هفته خوبی برای همه باشه ...





  • زهرا مهربون