کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

۳ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

تولد خواهری

دوشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۵، ۱۲:۳۰ ب.ظ

چند هفته اس که درگیر دست همسری هستیم... قرار بود دیروز بریم دکتر تا بخیه ها شو بکشه....

دیروز تولد خواهری بود... خوب من اصلا از صبح تا عصری که برم خونه مامان دنبال دخترم به روی خودم نیاوردم که بهش تبریک بگم و از اونجا که خواهری بسیار موجود حساسی هست می دونستم توی دلش خیلی ناراحت میشه ولی به روی خودش نمیاره....


همسری زنگ زد و گفت نمیخواد تو بیایی بیمارستان خودم میرم بخیه اش رو میکشم اونجا خیلی شلوغه و اذیت میشی... هر چی بهش اصرار کردم که باهاش برم فایده ای نداشت... واسه همین رفتم از شیرینی فروشی پایین اداره یه کیک خوشگل رولتی گرفتم و اول رفتم خونه ریخت و پاش های دیشب رو جمع کردم و خونه شد مثل دسته گل و همسری اومد و من رو رسوند خونه مامان... منم کادوی خواهری رو گذاشتم روی کیک و در زدم...!!!

خواهری دیگه ام با دخترم در رو باز کرد و بعدش اون یکی خواهری اومد و من پشت دیوار راهرو قایم شدم و یهو پریدم جلوش...!!!!! کلی خوشحال شد و با هم جیغ و جیغ کردیم و هم رو بوسیدیم و بعدش شمع تولد براش گذاشتیم ... دخترم با خاله اش شمع هاشو  فوت کردن و ... چایی گذاشتیم و کیک بریدیم و آهنگ گذاشتیم و رقصیدیم....

همسری هم به علت شلوغی زیاد و نیومدن دکتر نتونست بخیه هاش رو بکشه و برگشت.. اومد دنبالمون و رفتیم پارک و بعدش رفتیم 4 کیلو سبزی قورمه و یک کیلو کوکویی گرفتم با خیار شور و رب خونگی و ... اومدیم خونه ... سریع دوش گرفتم و مراسم سبزی ها تا ساعت 12 و نیم به طول انجامید .... شام کوکو سبزی گذاشتم که خیلی خوشمزه شد ... بعدش برای ساعت 10 دخترم رو خوابوندم تا به کارهام برسم ... (همش کابینت ها رو خالی میکنه ... قابلمه ها رو میاره و توشون آب میریزه میگه میخوام غذای خوشمزه درست کنم.. و مدام توی دست و پاس من وول می خوره...) دیگه تا جمع کردم و شستم و سبزی ها رو سرخ کردم و خنگ شدن و بسته بندی کردم و جارو کشیدم و .... شد ساعت 2 ...


حالا همسری هم مثلا نشسته فوتبال ببینه ... کلا خوابیده بود...!!!! هر چی گفتم پاشو بخواب همش از این پهلو به اون پهلو میشد...

منم لوبیا مو برای امشب که میخوام خورشت قورمه سبزی درست کنم خیس کردم و گرفتم خوابیدم...


برای ساعت 1 میخوام پاس بگیرم برم جواب آزمایش پاتولوژی همسری رو بگیرم و یه نوبت دکتر هم برای عصرش بگیرم...

 از ساعت 9 جلسه بودم تا یه ربع به دوازده ... سرم داره میترکه... چقددددددددددددددددددددددر حرف میزنن...!!!!


جالبه بعد از جلسه هم اجتماعات چند نفره باز گوشه های سالن دارن حرف مینن.... یه گروه سه نفره که تا توی راهرو هم با داشتن با من حرف میزدن....!!!!!

بابا بسه برید به کارهاتون برسید...!!!! والا


حجم کارها زیاد شده و استرس من هم داره افزایش پیدا میکنه...

خدا خودش کمک کنه...

التماس دعا...

  • زهرا مهربون

عید فطر مباااااااااااااااااااااااااااارک

سه شنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۵، ۰۲:۳۳ ب.ظ

اینقدر دیر به دیر فرصت میکنم بیام که رشته کلام از دستم دراومده...

خییییییییییییییییییییییییییییییییییلی خوشحالم که بالاخره عید فطر اومد...

امسال برام روزه گرفتن خیلی سخت بود... حجم کارهای زیاد... رفتن به اداره دیگه.. داشتن بچه کوچیکی که مدام دلش بیرون میخواد و پااااااااااارک...!!!! کارهای خونه و ..... واقعا باعث میشد همیشه ضعف و سردرد و گرسنگی داشته باشم.... شب های قدر خیلی بهم مزه داد... احساس میکنم خیلی سبک شدم..

در این میون بیماری همسری و بیمارستان و عمل و ... هم به مشکلاتم اضافه کنید.... !!! خیلی شرایط سختی بود...

برای همسری نذر قربونی کردم به سلامتی برای روز جمعه انجام میشه...

حالا تو این هاگیر واگیر باز راه انداختن جار و جنجال از طرف خانواده همسری و گله گذاری های معمول و توهین و حرف های زشت و مشاجرات .... رو هم در ماه مبارک رمضان.. ماه نزدیک شدن به خداوند و صله ارحام رو هم اضافه کنید...!!!! البته من مثل همیشه سکوووووووووووووووت کردم...

به جای اینکه مهربونی کنن و محبت ها رو با محبت جواب بدن... به طور معکوس عمل کردن...

ولی  با این تفاسیر باز پاشدیم و با همسری مراسم ختم یکی از بستگان فامیل همسری رو رفتیم...


خوب طبق معمول مامان اینا برام ماه رمضونه آوردن و دایی ام هم زحمت کشید و برام ماه رمضونه آورد هر چند اونم کلی حواشی ایجاد کرد و اعصابم داغون شد...

کلا هر جای این ماه رو نگاه میکنم پر از اضطراب و درد سر و اعصاب خوردی بوده... انشالله این چند روز تعطیلات فطر بهم خوش بگذره بلکه ام یه کم آروم شم...


تغییر رویه دادن توی برخورد با بعضی از آدم های توی زندگی مون کار سختی هست و برای من غیر ممکن بود چون تربیت من همیشه بر روی گذشت و مدارا بوده... اما انگار باید با بعضی ها محکم برخورد کرد و جلوشون ایستاد...

همسری موافق تغییر رویه است و روی من هم کار میکنه... راست میگه یه جاهایی یا بهتر بگم اکثر جاها این روحیه من باعث افزایش توهین ها بهم شده طوری که احساس کردن نمی فهمم یا مطمئن بودن هر طوری با من رفتار کنن حتما دفعه بعد بازم همون موجود آروم مهربون با روی گشاده و سفره باز رو میبینن که داره بهشون لبخند میزنه و هرگز بدی هاشون رو جایی نمیگه... و البته جبران نمیکنه ...

به نظرم یه مدت دوری و سرسنگینی و بی تفاوتی لازمه تا بعضی ها بفهمن واقعا همیشه یه نفر نمیتونه کارهای بد و توهین هاشون رو با گذشت و صبوری تحمل کنه...

دوست دارم یه مدت با آرامش زندگی کنم و به همسری و دخترم و خونه ام برسم...

این زمان برای فکر کردن و به خود اومدنشون مناسبه..


امیدوارم تعطیلات به همه خوش بگذره و روزه و نمازهاشون قبول درگاه حق باشه.

التماس دعا


  • زهرا مهربون

ماه رمضون امسال

چهارشنبه, ۲ تیر ۱۳۹۵، ۰۳:۰۷ ب.ظ

خیلی وقته نیومدم و این به خاطر اینه که خیلی سرم شلوغه و به یه اداره دیگه مأمور به خدمت شدم و این اتفاق هم یه جورایی خوبه و هم یه جورایی بد...


همکارهای جدیدم خوبن و با یکی از همکار های خانوم خیلی دوست شدم...

همین اول کارم سریع یه تحولاتی توی اداره ایجاد کردم که رئیسم حسابی شاد و مشعوف شد...


ماه رمضون هم اومد و من امسال خیلی مثل سال های قبل جون ندارم برای روزه گرفتن...

یعنی مدام سرگیجه و دل ضعفه و حالت تهوع دارم و عصر هم که میرم خونه فقط میرسم مختصر کارهامو بکنم و به دخترم و همسری برسم و بخوابم....

بعد از افطار هم که کلا سنگین میشم و تا به خودم میجنبم ساعت میشه 12  و وقتی میخوابم ساعت 3 و نیم باید بیدار بشم و ......


حجم کارها توی ماه رمضون نه تنها کمتر نشده که بیشتر هم شده... اصلا حوصله سر و کله زدن با ارباب رجوع ها رو ندااااااااااااااااااااااااارم....اما از اونجا که روزه گرفتن واجبه و اگه هر کس تمام موارد رو رعایت کنه حتی خوابش هم عبادته... روزه گرفتن رو دوست دارم...


البته نا گفته نمونه که توی این مدت کلی لاغر شدم...!!!!


دیروز بعد از اداره رفتم خونه مامان و با دخترم و همسری رفتیم خرید تره بار و باقالی و بامیه و ...


وضع معیشت مردم خیلی خراب شده.. تعداد افراد نیازمند دارن افزایش پیدا می کنن... خیلی جای تأسف داره که بعضی مدیران حقوق های بالای 100 میلیون دریافت کنن و کارمندها با این حقوق های مثلا قانونی که دوقرونش هم وقت پرداخت ها حساب میشه سر کنن...

مردم دارن هر روز از دیروز بی پول تر و بیچاره تر میشن...

این آدم های مثلا مسلمون دو روزه دیگه چه طوری میخوان جواب بدن؟؟؟؟

من یکی حلالشون نمیکنم...

همه ما داریم زحمت میکشیم... مفت خوری در هر شرایطی و پایمال کردم حق مردم در هر جایگاهی گناه بزرگی هست...

اینا همه حق الناس ... مطمئن باشن آه مظلوم و یتیم و تهی دست می گیرتشون...

از حضرت آقا خجالت نمیکشن؟؟؟؟ دیگه دزدی چه طوری میشه؟؟؟؟


آآآآآآآآه دلم خیلی از دست این مسلمون نماها پره.... خییییییییییییییییییییییییییییلی...


امشب تصمیم دارم خورشت بامیه درست کنم... این غذای مورد علاقه منه و همسری خیلی دوستش نداره...

ولی من عاااااااااااااااااااااااااااااشقشم...

دیروز برای دخترم دو تا جوجه خوشگل نارنجی و زرد خریدم... و امروز هم بردمشون خونه مامان... طفلی ها یه وقت میزنن آبشون رو میریزن... تا عصری می مونن تشنه..


التماس دعا




  • زهرا مهربون