کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

۲ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

نیروگاه خورشیدی- صدقه

دوشنبه, ۹ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۴۷ ق.ظ
دیروز یه تیم از افراد دانشگاهی رو بردیم اولین نیروگاه خورشیدی کشور با نام خلیج فارس برای بازدید ... بسیییییییار بازدید فوق العاده ای بود .. تولید برق پاک ..نیروگاه هفت مگاواتی خلیج فارس در زمینی به وسعت ۱۰ هکتار در مجاورت بزرگراه همدان - ساوه و در مزارع احیایی از زمین های روستای قرخلر احداث شده که با شهر همدان ۴۴ کیلومتر فاصله دارد.  جالبه که برای افتتاحش خانم دکتر ابتکار هم تشریف برده بودن ...  سازنده این نیروگاه همدانی و ساکن اروپا است ... همه چی عالی بود ...
سازنده این نیروگاه مدام به فکر محیط زیست بود و از تأسیساتی استفاده کرده بود که قابل بازگشت به طبیعت باشه ...
*
*
بعد از بازدید و برگشتن و صرف ناهار رفتم مرغ فروشی و دیدم یه خانم پیر با سر و وضع نامناسب هم اومد و یه کم مرغ خواست .. آقای فروشنده از توی سطلی که آشغال مرغ های پاک شده رو داخلش ریخته بودن توی یه کیسه براش استخوان و پوست مرغ و ... میریخت و این خانم هم طفلی تشکر می کرد...
انگاری یه سطل آب سرد ریختن روی سر من ... خیلی ناراحت شدم ... رفتم به اون آقایی که پشت پیشخوان بود گفتم یه مرغ به این خانوم بده من حساب میکنم ...
گفت: این مرغه رو که بازش کردیم و دیدیم رانش خرابه رو بدم ؟؟؟ منم با عصبانیت گفتم نه یه دونه خوب و سالم و داخل بسته بهش بدین ...
خانومه طفلی مرغ و گرفت و کلی دعا کرد و رفت ...
*
*
 شب من و همسری داشتیم صحبت میکردیم که دخترم یهو اومد پشت صندلی خودش و یه دفعه صندلی برگشت و یه صدای شکستن استخون شدید شنیدم ... به فاصله چندثانیه دخترم افتاده بود و به شدت گریه میکرد و من مثل این آدم های شوکه مدام امام زمان (ع) و امام حسین (ع) صدا می کردم و دست و پاش و وارسی میکردم که نشکسته باشه ... یهو بینی اش شروع کرد به خونریزی و دیگه منم حسابی دست و پام رو گم کرده بودم .. همسر همش میگفت چیزی نیست ... خون بینی اش رو بند آوردیم و باز من دست و پاش و چک میکردم ... یهو دیدم دستبندش رو زیر لباسش بسته بازوش  و اون صداییکه فکر میکردم مال شکستن استخونه صدای دستبندش بوده که زمین خورده ...
خدا خیلی رحم کرد ....
براش اسفند دود کردم و صدقه گذاشتم ..
*
*
بعدش که دخترم آروم شد و خوابید ماجرای عصر و برای همسری تعریف کردم ...
اینجا بود که به عینه دیدم خداوند در مقابل صدقات کوچیک و ناچیز ما بنده ها خیلی بلاهای بزرگ رو از ما دور میکنه ... و خداوند بسیییییییییار مهربان و بخشنده است.
  • زهرا مهربون

اسفند

شنبه, ۷ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۵۲ ق.ظ

سلااااااااااااااااااااااااااااام .....

کم کم داره بوی عید میاد و من این حال و هوا رو از همه چی توی دنیا بیشتر دوست دارم ....

*

همیشه این موقع سال که میشه انگار یه حس خوب با یه انرژی زیاد زیر پوستم حرکت میکنه و قلقلکم میده ....

*

این چند روز که از اسفند گذشته همش برای دخترم از بهار و عمو نوروز و سفره هفت سین و ماهی قرمز و سبزه و ... میگم و اونم با ذوق نگاهم میکنه و دلش میخواد زودی عید بشه ....


خوب من فعلا به عنوان گردگیری آخر سال کار خاصی انجام ندادم و تصمیم دارم هفته آینده بگم خانومی که همیشه تو کارها کمکم میکنه بیاد  یه دستی به سر گوش خونه بکشه ... البته ما تازه جا به جا شدیم و خونه تقریبا تمیزه ... اما یه گردگیری کلی لازم داره ...


امسال تصمیم دارم از رخت و لباس دم عید چیزی نگیرم ... میتونم از سایر وسایلم فعلا استفاده کنم و اگه بگریم اسراف هست ...

برای دخترم فقط یه جفت کفش میگیرم ...


بیشتر دلم میخواد برم تو خیابون و بازار و مردم در حال تکاپو و مغازه دارها و جنس های خوشگل و رنگارنگ و حال و هوای خوب دم عید رو نگاه کنم ... و روحیه بگیرم ...


خوب توی این مدت دایی ام خونش و عوض کرد و خانم دایی ام یه مهمونی مفصل زنونه گرفت و ما هم رفتیم و حسابی خوش گذشت ...

خونشون بسیار زیبا بود و البته پذیرایی در حد فوق العاده با دسر ها و عصرونه های خیلی خوشمزه و البته تا حدودی خودنمایانه ....!!!


بعد از اون خاله خانوم تشریفشون و آوردن و قوم گردش های مامان خانم به مناسبت ورود خواهر گرامی شان آغاز شد .. اینجا بود که من به عنوان راننده شخصی بانوان و البته با تمایل صد درصدی خودم استخدام شدم و هر روز بعد از اداره در انبوه برف میرفتیم خونه فک و فامیل مهمونی و عجیب بهمون خوش گذشت ...


خاله خانم 15 همین ماه عازم کانادا است و میخواد عید رو پیش دخترخالم باشه ...

خووووووووووووووووووش به حاااااااااااااااااااااااااااااااااااااالش ...!!!


منم برای نوه اش کادویی کوچولو و برای خودش توشه ای گذاشتم به همراه ترخینه دوغ که عااااااااااااشقش  هست و با کلی اصرار و التماس بهش دادم و اونم اینقدر ارواح خاک پدر و مادر خدابیامرزش رو قسم خووووووورد که راضی به زحمتت نبودم و قبول نمیکنم و .... که آخرش گفتم بسه کم قسم بده به خدا نفرینمون میکنن از بس توی قبر لرزوندیشون...!!! و دیگه قبول کرد ...


نمیدونم چرا باز دو تا کتف و شونه هام درد میکنه و دیشب همسری کلی پماد مالید و ماساژ داد ...

از اونجا که همسری داره برای کبد چربش دارو مصرف میکنه ... تمام غذاهای ما آبپز شده و فاقد روغن تو حوزه سبزیجات و مرغ و ماهی و من مجبورم هر روز این مواد رو به گونه ای جدید از نوع بخارپز درست کنم تا هم خوشمزه باشه و هم دخترم بخوره و بهونه نیاره ...


امروز سر راهم کارگرها رو دیدم که توی این هوای سرد ایستاده بودن تا برن سر کار ...خیلی دلم سوخت و بغض کردم .. الهی خدا بهشون کمک کنه تا بتونن برن سر کار و شب عیدی هیچ پدر و مادری شرمنده بچه ها و خوانواده هاشون نباشن ...

الهی آمین..


  • زهرا مهربون