کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

۱ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

جابه جایی

دوشنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۰۴ ق.ظ
سلاااااااااااااااااااااااااااااااام ....

خوب توی این مدت درگیر اسباب کشی به خونه جدید بودم که بسی سخت و طاقت فرسا بود .... خوب وقتی دخترم به دنیا اومد هسمری احساس کرد خونمون کوچیکه و جا به جا شدیم ... رفتیم یه خونه دیگه خریدیم .. بعدش همسری احساس کرد خونه جدید چون درمانگاه سر کوچه اش هست خیلی مناسب نیست و باید به فکر یه جای دیگه باشیم ... اینکه دوباره جمع کردیم و رفتیم آپارتمان پدرم تا در این رکود اقتصادی خونه قبلی فروش بره و بتونیم خونه جدید رو بخریم ... که به حول و قوه الهی با وام و ... تونستیم خونه بزرگتری در جای خوب شهر بگیریم ....

البته توی این مدت استرس زیادی تحمل کردیم تا خونه رو تحویل گرفتیم ... و بعدش باز مراسم جمع کردن وسایل آغاز شد ...
دقیقا توی این برهه از زندگی هست که آدم متوجه میشه چقدر وسایل زیادی داره و می تونسته این هزینه های اضافی را صرف پس انداز یا خرید وسایل ارزشمند تری بکنه ...

دوباره رفتیم با همسری کارتون خریدیم با کیسه های بزرگ .... یه سرویس کامل کریستال رو هدیه دادم به یه خانواده آبرومند- و 3 کیسه بزرگ وسایل هم گذاشتم دم در تا هر کس که نیاز داره ببره ...

بعد چون اعصاب و حال و حوصله وایستادن بالا سر کارگرها رو نداشتم  برای خودم رفتم اداره و کارگاه آموزشی مون رو برگزار کردیم و مامان طفلکم با همسری که مرخصی گرفته بود رفتن اسباب کشی و منم خیلی شیک بعد از ساعت اداری رفتم خونه رو تحویل گرفتم ... 2 روز هم مرخصی گرفتم و وسایل رو چیدم ...

این دفعه آخری خیلی سختم اومد ... کمر درد شدید هم گرفتم که خدا رو شکر رو به بهبودی میرم ...

برای خونه جدیدمون خیلی زحمت کشیدیم چون خشک بود و باید همه چی رو خودمون تهیه می کردیم ...کلی هزینه برامون برداشت .. ولی خدا رو شکر به بهترین نحو ممکن انجام شد ...

هفته گذشته تولد حصرت معصومه (س) مراسم بله برون و عقد پسر دایی ام بود که به صورت خصوصی برگزار شد ... و من و همسری رو دعوت نکردن ...
این توهین بزرگی به ما بود چون برای تمام مراسم ما دایی ام با خانواده اش حضور داشتن ... البته خاله ام به دایی ام گفته که کارش اشتباه بوده ... منم خودم تصمیم دارم در این خصوص هر زمان مناسب بود گله گذاریم رو انجام بدم ... هر چند که دایی ام و خانومش در زندگی من از هیچ تلاشی برای بی احترامی و بی ادبی کوتاهی نکردن و دل پری ازشون دارم ..

الان بیشتر از همیشه به این نتجیه رسیدم  که هیچ کس به اندازه همسری و خونواده ام ارزش این رو ندارن که بخوام خودم رو براشون هلاک کنم ... 9 سال زندگی مشترک تجربیات خوبی رو به من داده و مهمترینش این بود که برای افرادی که توی منافعشون باهات هستن و وقتی دوره شادیشون میشه تنهات میذارن ارزشی قائل نشی ... دایی من توی زندگی ام خیلی اختلاف انداخت که من ازش نمیگذرم ... خانومش هم به همین منوال ...

تصمیم دارم برای مراسم عروسی اش هم نرم ... وقتی با من گزینشی رفتار میکنن منم حذفشون میکنم ...
به همین راحتی ...
مهم بله برون و عقد بود ... وگرنه عروسی که غریبه ها هم دعوت هستن ...

من موندم مردم چقدر بی چشم رو شدن ؟؟؟

چند روزه دارم حرص میخورم ... ولی دیگه امروز تصمیم گرفتم کمتر خودم رو حرص بدم و به فکر سلامتی ام باشم ...


کارهای اداره داره انجام میشه .. یه روز زیاد میشه و یه روز کم ...

نمیدونم من خسته هستم یا انرژی ام داره کم میشه ...  سال گذشته هر روز دخترم رو میبردم پارک چون عقیده داشتم باید انرژی اش رو خالی کنه ... ولی امسال جون ندارم ... وقتی هم میخواد بره میگم با بابات برو ...
فکر کنم به یه استراحت درست و حسابی نیاز دارم ...



  • زهرا مهربون