کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

۳ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

جاقند

شنبه, ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۱:۲۱ ب.ظ

روز سه شنبه اجازه گرفتم ساعت 1 رفتم خرید .. این مغازه ای که میرم فروشنده اش خانومه و خیلی هم خوش اخلاقه و خدا ویکیلی جنس هاش هم عالیه ...   یه عدد ساپورت شیشه ای مشکی و تافت مو خریدم... بعد دیدم کلی تاپ شلوارک و تاپ دامن خوشگل هم داره و اینطوری من یه تاپ و دامن خوشگل ترکیبی قرمز و سفید - یه تاپ و شلوارک سبز کاهویی- یه شلوارک خیلی کوتاه کتان لیمویی - دو تا رژ لب اناری و زرشکی فوق العاده خوشگل و چند تا خرت و پرت دیگه هم گرفتم و از اونجا که ساعت شده بود نزدیک های 2 بدو بدو در حال برگشت بودم که دیدم به به چه خربزه های شیرینی دارن میفروشن... دو تا هم خربزه و یه کییو هم آلوچه درشت و در نهایت یه کیف خوشگل خرسی برای دخترم گرفتم و رفتم خونه...

  • زهرا مهربون

پدرانه

يكشنبه, ۵ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۱:۰۶ ق.ظ

من طی هفته گذشته مدام در حال درست کردن یه ژله بزرگ چند رنگه برای روز پدر بودم...


روز چهارشنبه خیلی سرم شلوغ بود... ساعت ناهار با همکارم رفتیم کریستال فروشی نزدیک اداره و من آجیل خوری ست میوه خوری مو که گل لاله صورتی داشت خریدم با دو تا کاسه بلوری برای سالاد و خربزه دم دستم  .... دو تا کتری و قوری پیرکس هم روز قبل ترش گرفته بودن با شکرپاش (همسری شکسته بود)..از اداره  که اومدم بیرون همسری گفت: اینا چیه؟؟؟؟؟ گفتم دارم برای دخترمون جهاز میگرم... طفلکی همسری باورش شده بود... ولی بعد براش توضیح دادم که اینا رو برای چی گرفتم...


رفتم دنبال دخترم و سریع اومدیم خونه ... دوش گرفتم و حاضر شدیم و رفتیم خونه پدر شوهری .. براش پیراهن گرفته بودم که خیلی خوشش اومد و پوشید و براش شام به زووووووووووووووووووووووووووور نگهمون داشتن...

پدرشوهری سر بالکن باربی کیو درست کرده و برامون با همسری جوجه درست کردن...


پنج شنبه رفتیم بیرون خرید و من برای خودم رنگ موی ماهاگونی گرفتم... کفش های پاشنه بلندم هم یکیش سر پاشنه اش کنده بود یکی دیگه اش هم پاشنه اش کلا شکسته بود... اونا رو هم دادم تعمیر و برای عموی بزرگم که مثل پدربزرگ برام می مونه پیراهن مردونه گرفتم و برای بابا یه پیراهن مردونه خوشگل و برای همسری هم علاوه بر تیشرت یه شلوار جین خوشگل خریدم...

برای ناهار خورشت آلوچه رو که موفق نشده بودم درست کنم با سبزی تازه بار گذاشتم که حسابی جا افتاده بود..

بعد از ناهار موهام رو رنگ کردم که عاااااااااااااالی شد و عصرش رفتیم خونه عموم  و بهش هدیه اش رو دادیم و بعد هم رفتیم خونه بابا و اون ژله بزرگ چند رنگه  که به طور موفقیت آمیز توی ظرف برش گردونده بودم و تزئین کرده بودم و خیلی خوشگل شده بود رو بهشون دادم..

خیلی خوش گذشت و برای ساعت 11 و نیم برگشتیم خونه...

جمعه صبح به همسری گفتم سبزی قورمه سبزی بخره ... برای ناهار آبگوشت قورمه سبزی که همسری خیلی دوست داره درست کردم...

این تازه خوری خیلی خوبه... مخصوصا در مورد سبزی ها..

عصر جمعه با همسری و دخترم رفتیم شهربازی و حسابی به دخترم خوش گذشت... برای شام هم مهمون من فیله استرپس با پیتزا گرفتیم... خیلی دلم خواسته بود...(البته به مناسبت روز همسری)


دیروز هم همش کار کردم... عصرش زودی رفتم خونه مامان و کلی با هم تعریف کردیم... یه کم دخترم رو بردم پارک.. به خونه رو زندگیم رسیدم...

وقت دکتر برای خودم گرفتم... شام درست کردم ... میوه و طالبی کوچولو خریدم با دوغ و بستنی برای دخترم ...

دیشب همسری لباس های نو توی کمدش رو داشت میگشت که 5 تا تیشرت فوق العاده خوشگل پیدا کرد... اینقدر ذوق کرد که حد نداشت...

منم یادم نبود اونها رو داره... اینا رو طی تولد ها و اعیاد مختلف از مامان اینا گرفته بود...


امروز میخوام لباس های اضافی مون رو جمع کنم و ببرم بذارم دیوار مهربانی ... مهرسا خیلی لباس زمستونی و بوت اضافی داره...


  • زهرا مهربون

ارائه

چهارشنبه, ۱ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۱:۴۹ ب.ظ

میلاد امام علی (ع) و روز پدر مباااااااااااااااااااااااااااااااااارک..

یکشنبه مستقیم از اداره رفتم خونه مامان و دیگه نرفتم خونه منتظر همسری بشم و شام بذارم و بعد بریم دنبال دخترم... این روال درسته باعث میشه شامم آماده باشه ولی دخترم بیشتر تنها میمونه.. مامان میگفت ساعت 4 که میشه مدام بهانه میگیره و چشمش به دره... تازه یه وقتایی هم خوابش میبره.. خوب من خیلی ناراحت شدم و تصمیم گرفتم بعد از اداره زودی برم خونه مامان و بعدش همسری بیاد دنبالمون... این نکته رو بگم که رفتنم با همسری به دنبال دخترم یک ساعت دیرتر می شد ولی این زمان برای یه بچه کوچیک خیلی سخته.. ناگفته نمونه که من در تمام روز دلم براش تنگه..

و اینگونه یکشنبه زودی رفتم و دخترم رو برم پارک خیلی خوشگل نزدیک خونه مامان... همینطور که افتان و خیزان در حال رفتن بودیم عمه ام رو دیدیم که از خونه زن عموم برمی گشت و با هم رفتیم پارک... دخترم حسابی بازی کرد و سوار ماشین شارژی شد و چرخ و فلک هم سوار شد... ولی وسطاش ترسید و پیاده شد.. اومدیم و خونه سر راه میوه گرفتم با توت فرنگی و آلوچه نوبرانه... برای شام کباب تابه ای گذاشتم...


 روز دوشنبه یهویی دعوتمون کردن بعدازظهر گردهمایی همراه با شام..!!! خوب این برای من خیلی سخت بود... واسه همین یک ساعت پاس گرفتم و رفتم دخترم رو خونه مامام آوردم و بابا رسوندمون... می خواستم یه کم استحرات کنم و دخترم رو هم همراه خودم ببرم که خوابش برد و گذاشتمش پیش باباش و رفتم جلسه... ساعت 8 هر چی اصرار کردن برای شام بمونم واینستادم و برگشتم... سر راه فروشگاه چرم مارال دلم رو برد و رفتم یک عدد کفش خوشگل خریدم...


دیروز هم کارگاهی که قبلا گفته بودم به خوبی و خوشی برگزار شد و رئیسم گفت: واقعا عااااااااااااااااااااااااالی بود..!!!! آفرین..

منم خوشحال و خندان رفتم دخترم رو بردم پارک و همسری هم اومد دنبالمون و رفتیم خونه.. از اونجا که مدتی هست داریم تازه خوری میکنم و دیگه هیچ گونه سبزی فریز شده حتی قورمه سبزی هم ندارم... سر راه نیم کلیو نعنا جعفری گرفتم و پاک کردم و شستم و گذاشتم یخچال تا برای امشب خورشت آلوچه درست کنم... دیشب هم شام پای چوپان (دستور پخت از هانی شف) درست کردم... امروز قراره بریم برای تبریک روز پدر خونه پدر شوهری... سر راه باید کاغذ کادو بگیرم..

برای بابایی خودم هنوز هدیه نگرفتم که باید امروز بگیرم.. اینقدر عصری کار دارم  که از مامان خواهش کردم دخترم رو حمام کنه..

دخترم دو روزه که میره مدام باباش و بوس میکنه و بهش میگه... روزت مبارک...

همسری در پوست خودش نمیگنجه و محکم توی بغلش فشارش میده و می بوستش در حالی که چشم هاش سرشار از شادی هست... این لحظات رو خیلی دوست دارم...

به قول فیلم طلا و مس... خوشبختی یعنی دیدن چیزای کوچیک...




  • زهرا مهربون