کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

دلجویی

دوشنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۴، ۰۱:۲۰ ب.ظ

چهارشنبه هفته گذشته از صبح بازدید داشتیم تا ظهر ناهار هم مهمون یکی از مراکزی که مورد بازدید قرار گرفت بودیم...عصرش اصلا جون نداشتم به همسری گفتم شام مهمون تو... اونم رفت و برامون هات داگ و پیتزا گرفت و اومد و کلانتر رو با هم دیدیم...

پنج شنبه هم با اینکه تعطیلی مون بود باز هم جلسه داشتیم و باید میرفتم.. صبح بیدار شدم و سریع صبحانه خوردم و رفتم جلسه برگشتنی سر راه برای دخترم جوراب شلواری خنک تابستونی، دو تا شلوارک با برس کوچولو و کش چادر برای خودم خریدم و از اونجا که باز جون نداشتم مرغ سوخاری هم سر راه خریدم و بردم... سریع ناهار خوردیم و خودم و دخترم دوش گرفتیم و عصرش حاضر شدیم و رفتیم شب هفت دختر عمه ام.. بعد از گذروندن اون بیماری سخت دخترم خیلی لاغر شده... همش توی مسجد از اینجا به اونجا میرفت و منم دنبال خودش میکشید... نوه عمه ام هم مدام بوسش میکرد و بهش حلوای رولتی میداد...!!!

از مسجد که اومدیم رفتیم بازار و همسری از دلم درآورد و برام یه انگشتر خوشگل خرید....!!!

اومدیم خونه و من برای شام چون باز جون نداشتم املت درست کردم با سیر فراااااااااااااااااااوان.. عالی شد...

جمعه صبح همسری سر کار بود... منم تا دخترم خوابیده بود بیدار شدم و به کارهام رسیدم و خونه رو تمیز و مرتب کردم...

همسری ناهار آورد و خوردیم و عصرش رفتیم پیاده روی و کلی حرف زدیم و هر دو تامون سبک شدیم.. برای شام یادم نمیاد چی درست کردم..!!!

ولی ناهار چیز برگر خریدم...

شنبه عصر رفتم خونه و برای شام ماهی و برای ناهار یکشنبه هم مرغ ترش درست کردم که فوق العاده شد..عصرش اول رفتم میوه خریدم به ویژه انبه که عاشقش هستم و بعدش رفتم خونه دوش گرفتم و یه کم تمیزکاری کردم و رفتم خونه مامان و سر راه براشون بستنی خریدم و تا شب اونجا بودم...

امروز هم روزه گرفتم که برم پیشواز که متأسفانه ساعت 9 حالت تهوع شدید گرفتم و تا ساعت 10 مقاومت کردم و ساعت 10 و نیم دل و جیگرم اومد بالا و روزه ام باطل شد...جالبه هیچی توی معده ام نبود ... فقط اسید معده ام بود..!!!! یعنی اینقدر خورد توی حالم که حد نداشت.. البته ناگفته نمونه دیشب ساعت 3 و نیم که بیدار شدم سرم به شدت درد میکرد یه مفنامیک اسید خوردم با شیر و کماج... نمیدونم مال قرص شد یا چیز دیگه.. الان هنوز هم یه کمی ته دلم هم میخوره...

خدا کنه بتونم فردا رو روزه بگیرم...

خوب امروز همسری زحمت کشید و برای خونمون کولر خرید...!!! دستش درد نکنه...

یه کتاب دارم میخونم با عنوان: سلسله مباحث سبک زندگی اسلامی 5

راز خوشبختی زنان در کلام معصومین (ع) نوشته آقای اکبر شعبانی... حتما بانوان محترم بخونن که فوق العاده است و آقایون هم بخرن به خانوم هاشون هدیه بدن... و شاهد معجزاتش در زندگی شون باشن...

و السلام..


  • زهرا مهربون

قهرانه

سه شنبه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۰۰ ب.ظ
یکشنبه عصری خونه مامان بودم که همسری تماس گرفت حال دخترمون رو بپرسه که گفتم خوب نیست... اونم گفت براش تخم مرغ بشکنید... منم سریع یه تخم مرغ برداشتم و مراسم تخم مرغ شکنی را با همکاری مامان و خواهری انجام دادیم.. تخم مرغ سر اسم فرد خاص شکست و به جان خودم دخترم از این رو به اون رو شد...ناگفته نمونه خواهری هم 70 تا حمد به آب خوند و داد دخترم خورد... الان دختر گلم حالش کمی بهتر شده و شب راحت خوابید و گذاشت من بعد از 5 شب بیداری یه کم بخوابم..
عصر پاشدم آژانس گرفتم و اومدیم خونه... دخترم یه کم خوابید و منم به کارهام رسیدم و برای شام هم شنسیل مرغ درست کردم با سیب زمینی سرخ شده و گوجه سرخ شده و .... همسری اومد دوش گرفت و شام خوردیم و من سریع جمع و جور کردم و خوابیدم..
واسه همین دیروز سر حال تر بودم و تونستم جلسه رو به خوبی مدیریت کنم... در این بین ارتقایی که مدت ها بود منتظرش بودم هم اومد و خیلی خوشحال شدم... ظهر که همسری اومد دنبالم من خیلی خوشحااااااااااال بودم... چون ما شب عید94 اومدیم خونه جدید کولر هنوز نخریدیم که همسری گفت سوال کرده و گفتن چون فاصله تون با پشت بام کمه پس کولر کوچیک هم جواب میده... منم گفتم نه..!! اگر قراره کولر بخریم یه کولر درست و حسابی بگیریم و اگر هم قراره کولر کوچیک بگیریم اصلا نگیریم بهتره... بالاخره ما چند سال قراره اینجا زندگی کنیم.. حداقل پولمون رو دور نریزیم..
بعد من در مورد ارتقام صحبت کردم و همسری از این رو به اون رو شد و با من قهر کرد و همش سعی میکرد با گفتن کلمات و جملاتی که میدونست من بهشون حساسیت دارم دلم رو بسوزونه...
منم پا شدم برای شام خورشت کرفس با ماهیچه درست کردم که فوق العاده شد برای ته دیگ برنجم هم سیب زمینی گذاشتم که همسری خیلی دوست داره تازه تردش کردم که بیشتر دوست داشته باشه.. ولی اصلا حالش خوب نشد.. حتی تشکر هم نکرد و با همون قیافه فقط خداحافظی کرد و رفت سر کار...
منم پاشدم جمع و جور کردم و نمازم رو خوندم و دوش گرفتم و با قلبی پر از اندوه خوابیدم...
خوب من انتظار داشتم خوشحال بشه ... یا حداقل بگه مبارک باشه و اگر هم نگفت دیگه قهر نکنه...
برای همین دیگه تصمیم گرفتم در مورد افزایش حقوق و ارتقا و ... حرفی نزنم... و این مسائل رو مثل راز توی سینه ام حبس کنم..
خوب از اونجایی که من پنهانکار نیستم و دوست دارم همه چی رو به همسری بگم برام سخته... ولی به عواقبش نمی ارزه.. تازه من دارو ندار حقوقم رو توی خونه خرج میکنم... و از تمام پس اندازهام همسری خبرداره.. ولی متأسفانه رفتارش توی این زمینه مناسب نیست...انگار بعد از این همه سال زندگی من رقیبش هستم.. و نباید از من کم بیاره...
مهم نیست این هم شد یه تجربه مهم که لزومی نداره همه چیز رو به همسری بگم...

  • زهرا مهربون

دختر عمه

يكشنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۴، ۰۸:۵۷ ق.ظ

هفته گذشته دوشنبه دختر عمه ام برای نوه اش نذر سفره صلوات گرفته بود و ما هم رفتیم... از در و دیوار آدم درمیومد از بس شلوغ بود... ولی جالب اینجاست که وقتی ما رو دعوت میکرد میگفت: کسی نیست...!!! خودمونی هستیم.. خوش گذشت ...

روز سه شنبه رو مرخصی گرفتم تا مثلا خیلی خوب استراحت کنم.. عصرش با دخترم و همسری رفتیم بیرون و من 4 تا النگوی آینه ای دخترم رو دادم و سرش هم  پول گذاشتم  به جاش دو تا النگوی پهن پروانه ای براش برداشتم که عالی شد... تمام خیابون ها جشن و شادی بود و مردم شربت و شیرینی پخش میکردن.. منم یه کم شربت به دخترم دادم نمیدونم از اون شد یا از آلودگی هوا که دخترم شبش مریض شد..

البته شب چهارشنبه همسری و بابا خونه پسر عمه ام جشن نیمه شعبان شام دعوت داشتن که رفتن اونجا و منم رفتم خونه مامان... مامان هم سرماخوردگی داشت.. البته دکتر بهش گفته بود آلرژی فصلی هست ولی بیماری بسیار بدیه...

شب که برگشتیم دخترم تا صبح بدخواب شده بود و از روز چهارشنبه رسما بیماری آغاز شد.. شبش ساعت یک مجبور شدیم ببریمش کلینیک تخصصی شبانه روزی کودکان همون جا براش آمپول زدن..(مادرش فداش بشه).. برگشتیم باز هم بیقراری کرد .. الان دقیقا 5 شبه که من درست نخوابیدم تا چشم هام گرم میشه گریه میکنه و میگه مامان.. هر چی هم دارو هاش رو میدیم انگار نه انگار اصلا خوب نمیشه... هیچی نمیخوره .. قبلا یه ذره شیر میخورد اونم دیگه نمیخوره...اینقدر حالش بده که براش سلامتی اش نذر قربانی کردم برای امام زمان (عج).. انشاءالله سر ماه بگیریم..

حالا قراره فردا دوباره ببریمش دکتر خودش شاید با تشخیص و داروهای اون خوب بشه...

جمعه شب ساعت 10 خواهری زنگ زد که خونه اون یکی دختر عمه ام هستن و فوت شده...

ایشون مادر دو شهید و همسر شهید و خواهر شهید بودن... خیلی سال بود که میگفت دلم برای بچه هام تنگ شده و میخوام برم پیششون.. دلم برای حاج آقا تنگ شده...و ..

حاضر شدیم و رفتیم دیدیم دارن شام میارن نیم ساعت نشستیم و من شام نخوردم ولی همسری مردونه به اجبار بابا و سایرین خورده بود...

من شنیدم که همیشه میگن وقتی متوفی اعمالش خوب باشه حاضرین اکثرا لبخند میزنن و خیلی گریه نمیکنن.. راست بود میدونید همه گریه میکردن و ناراحت بودم ولی انگار همه آرامش داشتن و مطمئن بودن که جاش خوبه و خیالشون راحت بود... من این مورد رو توی چند تا مراسم حس کردم... حتی الان هم اصلا احساس نمیکنم فوت شده... انگار زنده اس و پیش ماست..

دیروز هم مراسم تشییع جنازه بود که من ساعت 9 رفتم و از اونجا که کسی نبود بچه رو نگه داره دخترم رو با خودم بردم که همه دعوام کردن و گفتن بچه کوچیک سر خاک نمیبرن...

خلاصه اول رفتیم خونش و آوردنش اونجا و بعدش همه رفتن بهشت زهرا و من برگشتم خونه با همسری ... دخترم خیلی داغونه... مامان اینا که برگشتن دخترم رو تحویل دادم و اونا با خودشون بردنش برای ناهار و من برگشتم اداره...

بعد از اداره رفتم خونه مامان دیدم همه حالشون خرابه مامان که مریضه... خواهر دومی هم مریض شده.. و اینقدر دخترم گریه و بی قراری کرده بود که هیچ کس هیچی نتونسته بود بخوره و مونده بودن گرسنه...

ساعت 4 و نیم رفتیم مسجد برای ختم و من 6 بلند شدم چون دخترم داشت بی قراری میکرد..

اومدیم خونه و یه کم کنارش خوابیدم و اونم 5 دقیقه میخوابید بعد گریه میکرد دوباره میخوابید..

نیم ساعت بعد بلند شدم و تمیزکاری کردم و جارو کشیدم و برای ناهار امروز هم استامبولی درست کردم که محشر شد و همسری اومد شام خوردیم و باز هم تا صبح همون آش و همون کاسه...

امروز 8 و 15 دقیقه ساعت زدم و دیروز 8 و نیم..!!!

بدبختانه دم صبح و وقتی میخوام بیام سر کار تازه خواب میافته و من از زور خستگی انگار داره روح از کالبدم جدا میشه...

نمیدونید به چه وضعی میام سر کار.. خدا همه مریض ها رو شفا بده دختر من رو هم شفا بده..

واقعا سلامتی نعمت بسیار بزرگیه که قدرش رو نمیدونیم..

این هفته هم پر از جلسه هست... و باید کلی دعوت نامه بزنیم برای روزها و ساعات متوالی...



  • زهرا مهربون

بازدید

چهارشنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۴، ۰۹:۰۵ ق.ظ

خوب روز ها از اول هفته روال عادی خودش رو طی کرد و من و همسری و دخترم تقریبا هر روز بعدازظهر بیرون رفتیم و پیاده روی کردیم که خیلی خوب بود...

دوشنبه که رفته بودیم بیرون من یهو یه مغازه سندل فروشی دیدم و از اونجا که اکثر سندل هام مربوط به خونه پدری بود و عمرشون رو کرده بودن همه رو داده بودم رفته بود در حال حاضر تنها یه کفش مشکی خوشگل مجلسی مربوط به سه سال پیش و کفش مشکی که برای عروسی ام برداشته بودم در کمد کفش ها موجود بود... خوب منم دلم یه کفش یا سندل مجلسی خوشگل میخواست...یه مدل پسندیدم که متأسفانه فقط تک سایز مونده بود و اونم یه کم به پام کوچیک بود... اما یه مدل دیگه انتخاب کردم که واقعا فوق العاده بود.. خیلی راحت و بسسسسسسسسسسیار شیک و مجلسی... چون تخفیف خورده بود با نازل ترین قیمت صاحب یه جفت کفش بندی مشکی پاشنه بلند مجلسی شدم و خوشحال و خندان به ادامه پیاده روی پرداختیم...

بعدش از این اسب های موزیکال دیدیم و همسری دخترم و سوار کرد و منم تند و تند فیلم و عکس ازشون گرفتم...

بعد هم تشریف بردیم به اصرار همسری سمبوسه گرفتیم و با چیپس خونگی که واقعا عالی بود... وقتی برگشتیم دخترم در اوج ناباوی ساعت 8 و نیم خوابید و منم سریع کباب لقمه درست کردم خوردیم و همسری گفت بذارظرف ها بمونه خودم میشورم.. منم خوشحال و خندان رفتم خوابیدم...

دیروز بازدید از پروژه ها داشتیم و قرار شد دیگه نیایم اداره بلکه ساعت 8 و نیم دم اداره مذکور باشیم... منم خوشحال رفتم و چند جا بازدید شد و نتایج عالی بود.. ولی در نهایت زمانی که در جلسه نهایی حاضر شدیم مدیر مربوطه بعد از 45 دقیقه انتظار ما و سایرین نیومد و رئیس ما هم به نشانه اعتراض جلسه رو ترک کرد و ما هم پاشیدیم و اومدیم اداره...

برای خودشون خیلی بد شد.. اعتبارات توی حساب ما موند و در نهایت نتونستن با بی برنامه گی بودجه رو برای خودشون جذب کنن...

و باید کلی تلاش کنن و دوباره جلسه بذارن تا بتونن گزارشاتشون رو تحویل بدن و اینطوری از نرم کشوری عقب میمونن که دودش به چشم خودشون میره....

دیروز هم عصری رفتیم بیرون و من یهو یه مانتو فروشی دیدم که حراج زده بود... سریع یه مانتوی مشکلی عالی با قیمت مناسب پیدا کردم و رفتم صندوق گفتم ببخشید یه دکمه اش افتاده.. خانومه گفت:... وااااااااای عزیزم گم شده یه دکه از سر آستینش بکن و بدوز بهش....!!! گفتم کمربندش چی؟؟؟ وااااااای اونم نیست..!!!

منم گفتم شرمنده نمیخوام...!!! والا فکر میکنن مردم اسکل هستن... خوب من میخوام پول بدم صدقه که نمیخوای بهم بدی..!! بازم همسری به زور برام آب طالبی و سمبوسه خرید ... (من عاشق سمبوسه هستم)

بعد هم من از این تفنگ های حباب ساز برای دخترم خریدم که خیلی خوشش اومد و شب کلی با همسری باهاش بازی کردیم... بیشتر برای خودمون خریده بودیم ..!!!

خوب من عید از شمال ماهی سفید آورده بودم  که هنوز دو بسته اش مونده بود..سریع سبزی پلو با ماهی درست کردم.. مربای کیوی هم پختم و تمیزکاری هامو انجام دادم و خوابیدم...

از امروز به خودم قول دادم که تحت هر شرایطی هر روز یه روز نماز قضا بخونم... و اینجا نوشتم که مستند بشه و یادم نره و اگر احیانا خواستم تنبلی کنم بدونم که تعهد دادم و باید انجامش بدم...هر روز هم توی تقویم علامت میزنم..

امیدوارم خدا کمکم کنه...

میدونید آدم خودش باید به فریاد خودش برسه و به فکر آخرتش باشه ... نمیشه بشینی به انتظار اطرافیان و اولاد و بگی وصیت میکنم برام بخرن..!! شاید نکردن ..!! ما که زمونه مون فرق میکرد اینجوری هستیم و اکثرا به فکر پدر و مادرهامون نیستیم که زنده هستن و احتیاج به محبت و رسیدگی دارن وای به حال اینکه خدای نکرده مرحوم بشن... اون موقع میخوایم چه کار کنیم؟؟؟ من که فکر نمیکنم کسی به فکر جبران نماز و روزشون و رد مظالم و .. بیافته... پس تا زنده هستیم یه فکری برای خودمون بکنیم..


  • زهرا مهربون

سفره صلوات

شنبه, ۲ خرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۵۴ ق.ظ

چهارشنبه عصری با همسری رفتیم بیرون و دخترم رو هم توی کالسکه اش گذاشتیم ... خدایی این کالسکه بسسسسسسسسسسیار وسیله خوبی هم بچه توش راحته .. هم خود آدم راحته و ... رفتیم گلیم بگیریم که همسری گفت نه... چون ماشین نیاوردیم من نمیتونم با دست و پای پیاده بیارمش امروز بریم بپسنیدم من فردا خودم میام میگیرم... در همین حین دوستم تماس گرفت که جمعه ناهار سفره صلوات دارم بیا...حتما دخترت رو هم بیار مبادا بذاریش خونه مامانت...!!!

خلاصه رفتیم خیار و گوجه فرنگی و مایع ضدعفونی کننده سبزیجات و شکر و شیر گرفتیم و رفتیم خونه من سویس بندری درست کردم که عالی شد بعدش هم چون پنج شنبه تعطیل بودم تا نیمه های شب تمیزکاری کردم که فرداش راحت باشم...

پنج شنبه بعد صرف تخم مرغ غاز که خیلی هم لذیذ بود رفتیم دوباره بازار و گلیم خریدیم و پوشک و دوغ محلی و اومدیم خونه من سریع برای همسری کباب درست کردم و ایشون رفتن سر کار.. در همین حین یکی از دوستانی که به من بدهکار بود زنگ زد که میام بدهی تو میدم... البته بخشی ازش رو... منم با دخترم رفتیم سر کوچه وقتی اومد اینقدر ناراحت بود که کلی گریه کرد.....

منم بردمش بالا یه کم نشستیم و حرف زدیم اون از مشکلاتش گفت و گریه کرد و منم یاد مشکلاتم با فامیل شوهر افتادم و منم گریه کردم و در نهایت دلم باز شد...خلاصه یه کم میوه و چایی خوردیم و بلند شد و رفت..

آخه روز قبلش پدرشوهر یه پیام داد  به همسری که جیگر من مجددا خون شد ولی به روی خودم نیاورده بودم ... من نمیدونم آیا مردم از خدا نمیترسن؟؟؟؟ به خدا قیامت هست... سوال و جواب حقه... حداقل از سن و سال و موی سفیدتون خجالت بکشید...!!!

خلاصه سیر گریه هامو کردم و آررررررررررررررررروم شدم...

دوستم که رفت بلند شدم حسابی  مجدد بشور و بساب کردم  و دخترم رو خوابوندم که خواهری تماس گرفت اگه خونه ای من بیام ...

منم گفتم بیا... این خواهری من بسیار روزی داره یعنی هر وقت میاد خونمون.. خونه بسسیار مرتبه و یخچال پر از میوه است...!!!

اومد و کلی با هم حرف زدیم و تنقلات خوردیم و من غروب حلوا درست کردم که عالی شد.. همسری عاشق حلواهایی هست که من درست میکنم.. یه بشقاب هم برای مامان اینا تزیین کردم و دادم خواهری ... من به حلوای شب جمعه خیلی اعتقاد دارم... تا همسری اومد گفت: واااااااااای حلوا درست کردی؟؟؟؟ و در چشم بر هم زدنی بشقاب خااااااااالی شد ...!!! هر چی اصرار کردیم خواهری شام بمونه قبول نکرد... 

جمعه بیدار شدم و اول خودم و دخترم دوش گرفتیم و بعدش آماده شدیم و همسری برد رسوندمون ... من تا حالا این سفره رو نرفته بودم.. به نیت 14 معصوم 14 نفر دعوت میکنن جلوی هر نفر یه برگ با تسبیح میذارن و پشت هر برگ اسم یکی از 14 معصوم (ع) رو مینویسن.. بعد از خوندن زیارت عاشورا هر کس برگش رو برمیگردونه و 114 صلوات رو هدیه میکنه به معصومی که اسمش پشت برگ نوشته شده... بعد آش میل میکنن و هر کس برگش رو میذاره داخل قرآن و اگر نذرش رو گرفت این سفره رو می اندازه و اون برگ رو میذاره وسط سفره و 14 نفر رو دعوت میکنه و ادامه نذر .. خلاصه وقتی رسیدم دیدم بساط حلوا پزون به راهه منم معطل نکردم و پریدم پای گاز و ادامه کار رو بر عهده گرفتم و یه حلوا پختم چهل ستون چهل پنجره... بعد هم خیلی خوشگل تزئینش کردم... دو تا دیس بزرگ گذاشتیم وسط سفره... بعدش دعا خوندیم و نیت کردیم و آش رشته خوردیم که واقعا دست و پنجه مامان دوستم حرف نداشت... بعد از کلی گفتن و خندیدن غروب نخود نخود هر که رود خانه خود کردیم و من آژانس گرفتم و اومدیم خونه... تازه یه کاس بزرگ آش با یه لقمه بزرگ حلوا و میوه هم برای همسری دادن که بیارم و اینطوری من حسابی شرمنده شدم...

این سفره خیلی ساده است و اصلا تشریفات نداره ... بیشتر شبیه یه جمع ساده دوستانه است بدور از هر گونه رخ نمایی چیزی و ...

تا من با اون همه بار و بندیل اومدم بالا و دخترم کالسکه اش رو دید... شروع کرد به ددده...دده کردن و اصرار و گریه .... منم بهش قول دادم بیاد تو لباسامونو عوض کنیم بعد میبرمش... و از اونجا که اعتقاد دارم باید همیشه راستگو و خوش قول بود به خصوص در مقابل بچه ها لباس های خودم و دخترم رو عوض کردم و سوار کالسکه اش کردم و رفتیم بیرون از سوپرمارکت بستنی و شیر و کباب لقمه و خیارشور گرفتم و دیدم دخترم یه آب نبات چوبی دستشه ... هر چی نگاه کردم اطراف کالسکه اش آب نبات چوبی نبود که بخواد برداره...!!! از فروشنده سوال کردم گفت: اون آقایی که برای خودش خرید میکرد این آب نبات چوبی رو هم حساب کرد و داد به بچه....!!! گفتم حداقل به من میگفتید یا نمیذاشتم بخره یا حداقل تشکر میکردم...!!! گفت: خودش دلش خواسته من چی بگم؟؟؟!!!!

خلاصه بعد هم رفتیم داروخونه پماد براش گرفتم و اومدیم خونه... و سریع یه خورشت بامیه درست کردم برای ناهار فردا...

روزهای شنبه من کلا یه کم خواب آلو هستم ... مامان اینا رفتن خونه خالم و خواهری مونده تا از دخترم مراقبت کنه... ساعت 12 دیدم واقعا توان ندارم... مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم سر راه برای دخترم پای مرغ.. تخم بلدرچین.. گرفتم و برای خونه هم دل، توت سفید- گوجه سبز- هویج- موز-یه نوع شورترشی فوق العاده.. و برای همسری غذای محبوبش یعنی بال کبابی گرفتم ... و وقتی رفتم خونه همسری از دیدن خریدها به ویژه بال کبابی بسیار مسرور شد...هیچی دیگه بامیه موند برای ناهار امروزم و برای همسری هم قورمه سبزی مورد علاقه اش رو گذاشتم...

بعد از ناهار رفتیم سراغ دخترم و آوردیمش خونه و بعد از بشور و بساب  رفتیم بیرون ... قدم زدیم و دخترم هم داخل کالسکه مورد علاقه اش بود...کلی با همسری از هر دری صحبت کردیم و دخترم خوابید و برگشتیم خونه ... من سریع یه خوارک دل درست کردم و همسری خورد و رفت سر کار و منم تا ساعت 11 با دخترم بازی کردم و بعدش خوابیدیم... آخراش دیگه تبدیل به مادر فولاد زره شده بودم...(باید روی کنترل خودم بیشتر کار کنم).. خوب اون طفلک دلش میخواد بازی کنه... منم باید بپذیرم که وقتی مسئولیت قبول میکنم باید اون رو به بهترین وجه انجام بدم... الان حس میکنم اصلا مامان خوبی نیستم...

دلم میخواد برای دخترم یه مامان فوق العاده باشم... امیدوارم موفق باشم..

انشاءالله خدا به پول همه خانوم ها و آقایون برکت بده تا بتونن وسایل مورد نیاز خانواده شون رو تأمین کنن و شرمنده زن و بچه و خانواده هاشون نشن و همیشه دست پر برن خونه...خیلی سخته آدم نتونه دل خانواده اش رو شاد کنه به ویژه بچه ها... اینو از وقتی مادر شدم خیلی خوب دارم درک میکنم... آدم حاضره بمیره ولی خم به ابروی بچه اش نیاد و غم توی دلش شوهرش نشینه...

انشاءالله خدا عزیزانمون رو برامون حفظ کنه... الهی آمین..



  • زهرا مهربون