کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

مریض داری

يكشنبه, ۱ آذر ۱۳۹۴، ۱۱:۲۷ ق.ظ

خوب تا اوجا گفتم که همسری پاشو عمل کرد و من به مدت 2 هفته تموم به درجه پرستاری از ایشون نائل گردیدم... واقعا داشتن همسر بیمار خیلی سخته.. این مدت همش به مامانم میگفتم واقعا این همسرهای جانبازان خیلی صبور هستن... چون واقعا یه جاهایی آدم کم میاره... حالا همسری میتونست با عصا راه بره.. اون هایی که نمیتونن چی میکشن؟؟؟؟

دیگه همه کارها با من بود حتی بردن ماشین داخل پارکینگ که به نظر من کار خیلی سختیه بر عهده من بود... دلخواسته های همسری که جای خود داشت... مثل اینکه دلم کمپوت گلابی میخواد...!!! دلم کمپوت گیلاس میخواد..!!! همکارم گفته خورشت بامیه و سوپ پای مرغ خیلی خوبه...!!! آناناس میخوام و ...

خوب رفتم از خونه بابا چندین مدل عصا آوردم برای همسری تا هر کدوم رو که میتونه و باهاش راحته برداره... (مال زمانی بود که پای مامان شکسته بود)...

بالاخره یه مدلش رو انتخاب کرد و گرفت دستش ... چهارشنبه شب دو هفته پیش مامان خانواده مادرشوهری رو دعوت کرده بودن که همسری فردای عملش بود و به سختی اومد و مادرشوهری هم برای مامان اینا سوغاتی آورد... خوب  سوغاتی های مربوط به خواهرهام عوض شده بود و من جا خوردم..!!!!

البته مادرشوهری برای خاله و شوهرخاله ام هم سوغاتی داده بود چون به قول خودش خاله ام کادوی زیادی داده بود و مراسمی هم نداشت که مادرشوهری بخواد جبران کنه...!!!

 یه کم بهم برخورد و دلیلش هم این بود که مادرشوهری خودش به من اصرار کرد که از سر چمدون برای خواهر هام انتخاب کنم... بعد جاشون رو عوض کرده بود...  یا به من نمیگفت انتخاب کن هر چی دوست داشت میذاشت یا اینکه همون ها رو که انتخاب کرده بودم میآورد که دو تا روسری بود...و خیلی انتخاب زیادی هم نبود...ضمن اینکه سجاده بابا هم نبود...!!!!

مامان اینا کلی زحمت کشیده بودن و پذیرایی مفصلی انجام دادن ولی من توی دلم آشوب بود... خلاصه اومدیم خونه.. فرداشبش خونه دایی ام دعوت بودیم... همسری نیومد و من و دخترم تنها رفتیم... کلی خوش گذشت و من برای فارغ التحصیلی دختر دایی ام یه ظرف خوشگل پیرکس بردم که برای درست کردن غذاهای داخل فر و مایکروفر بسیار عاااااااااااااااااااالی...

کلی به همسری اصرار کردم بیاد چون خونه دایی ام اصلا پله نداره... گفت نه... تو هم نرو...!!!! این در حالی که زن دایی من اول هفته تماس گرفته و به من میگه اگه همسرت هست من مهمون دعوت کنم....!!! اونم پا شده بود عمومی مامان و دختر عمه مامان و ... دعوت کرده بود...منم گفتم نمیتونم نرم چون اول با ما هماهنگ کرده....اگر نرم بی احترامی میشه...

رفتم برای همسری ساندویچ فلافل رو که عاشقشه خریدم و برای شامش گذاشتم که گرسنه نمونه... آخر شب که برگشتم همسری از اینکه رفتم خیلی ناراحت بود... یه کم بحثمون شد... گاهی اوقات از سر سوزن رد میشه اما از در دروازه رد نمیشه....

این دلخوری تا جمعه شب ادامه داشت و بعدش خودش اظهار پشیمونی کرد...!!!

یه شب هم مادرشوهری دعوتمون کرد و من علت دلخوری ام رو برای اولین بار توی این چندین سال بهش گفتم و ایشون هم یه مواردی رو عنوان کرد که البته من قبول نکردم ولی موضوع رو کش ندادم و تمومش کردم... و این تجربه جدیدی برام بود...

خوب تولد دخترم رو هم هنوز نگرفتم چون توی دهه اول محرم می افتاد و بعدش هم میخوام تا آخر ماه صفر صبر کنم.... دلم نمیخواد توی ایام عزاداری امام حسین (ع) هر چند مراسم کوچیک و بدون آهنگ تولد باشه مهمونی بگیرم...(این در حالی که مادرشوهری مدام میپرسه کی تولد میگیری؟؟؟؟؟؟؟)


شب جمعه هم مهمون مامان بودیم همکارش رو که از مکه اومده بود دعوت کرده بود...

کلی برامون سوغاتی آورده بودن... برای همسری و من و دخترم جدا سوغات آورده بود... اینقدر هم زیبا بودن که حد نداشت...

خوب حالا حساب کنید یه آدم غریبه اینطوری بیاره  و اونوقت مادرشوهر من اونطوری....

نمیدونم چرا همیشه سعی میکنن با حداقل ها سر و ته قضیه رو هم بیارن... من اصلا نمیگم باید برای من بهترین ها رو بیارن... نه ...ولی حداقل وقتی بهشون احترام گذاشته میشه اون احترام رو پاسخ بدن نه اینکه یه جوری رفتار کنن که آدم شرمنده بشه...

بگذریم...

خلاصه خیلی خوش گذشت بسیار خانواده خوش مشربی هستن و من با دختر همکار مامان که یه دختر خوشگل 6 ماهه داره... کلی حرف زدیم و خندیدیم...

جمعه ناهار مادرشوهری به صرف کله پاچه دعوتمون کرده بود که نرفتیم و گفتیم ما شب میایم...!!

شب رفتیم و دخترم عاشق کله پاچه هستش کلی نوش جان کرد و به ما خوش گذشت...

من یه اخلاقی دارم که وقتی از کسی دلخور میشم اون موضوع رو مدام کش نمیدم... سریع با خودم کنار میام... و اون دلخوری روی رفتار ظاهری ام تأثیری نداره ... البته این خیلی هم خوب نیست چون طرف مقابل رو متوقع میکنه و پیش خودش میگه ای بابا اینکه اصلا ناراحت نمیشه پس من هم هر کاری دوست دارم انجام بدم...

اینکه تصمیم گرفتم ناراحتی هام رو توی خودم نریزم و برم به طرف مقابل خیلی معقول حرف هام رو بزنم برای من که یه سری اخلاق های به روی خود نیاری دارم خیلی کار سختیه و من برای صحبت با مادرشوهری خیلی با خودم کلنجار رفتم... درسته خیلی خوب نتونستم اون مواردی که مد نظرم هست رو بگم ولی باز برای اولین بار خوب بود و این به تدریج بهتر هم میشه....

از این به بعد هم میخوام وقتی از کسی دلخور شدم یا احساس کردم داره پاشو فراتر از حد خودش میذاره مودبانه بهش بگم که حریم خودش رو بشناسه...

باید روی این مورد در خودم خیلی کار کنم... چون تربیتم به نحوی که همش بهم گفتن: گذشت کن...!!! اشکالی نداره...!!!! تو شخصیتت بالاتر از اینه که بخوای این حرفا رو بزنی و ...

ولی انگار گاهی وقت ها باید حرفت رو بزنی...

این مدت خیلی حوصله نداشتم... یه جور حس خستگی مفرط تمام وجودم رو گرفته... چند روزه دلم میخواد مرخصی بگیرم و تا لنگ ظهر بخوابم.... ولی هم کارهام زیاده و هم دخترم این اجازه رو بهم نمیده...

از یه سری موج های منفی و انرژی های مداوم منفی که از محیط اطرافم بهم وارد میشه خسته هستم...

طی دو هفته پیش یه سری نظارت ها رو انجام دادم از کارگاه های آموزشی...

تمام طول دو هفته گذشته رو کار کردم و از همسری که گاها مرخصی میگرفت و توی خونه بود پرستاری کردم...

دلم یه محیط شاد شاد میخواد... محیط فعلی رو خیلی تلاش کردم عوضش کنم که نشد بدتر دارم دلسرد و نگران میشم....همش دارم به آینده مبهم فکر میکنم و مدام به خودم میگم نه نمیخواد فلان چیز رو بخری پولات رو جمع کن... معلوم نیست چی پیش میاد...

مثلا یه لباس فرم اداری با قیمت مناسب پیدا کردم که الان فکر کنم دو ماه میشه دارم تصمیم میگیرم برم بخرمش یا نه؟؟؟؟ و همش میگم نه ولش کن همین لباس فورمت خوبه نمیخواد یکی دیگه بگیری... پولش رو پس انداز کن...

البته فکر کنم تا الان دیگه مغازه داره فروختتش...!!!! در مورد بقیه موارد هم همینطوری هست... الان خیلی وقته خرید خاصی انجام ندادم همون مایحتاج منزل هستش که اونم دیگه مثل سابق دست و دلبازی به خرج نمیدم و یه کم خودم و جمع و جور کردم...


فعلا همین....





  • زهرا مهربون

نظرات  (۱)

  • زهرا احمدآبادی
  • موفق باشید  ..
    پاسخ:
    ممنونم

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">