کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

بازدید

چهارشنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۴، ۰۹:۰۵ ق.ظ

خوب روز ها از اول هفته روال عادی خودش رو طی کرد و من و همسری و دخترم تقریبا هر روز بعدازظهر بیرون رفتیم و پیاده روی کردیم که خیلی خوب بود...

دوشنبه که رفته بودیم بیرون من یهو یه مغازه سندل فروشی دیدم و از اونجا که اکثر سندل هام مربوط به خونه پدری بود و عمرشون رو کرده بودن همه رو داده بودم رفته بود در حال حاضر تنها یه کفش مشکی خوشگل مجلسی مربوط به سه سال پیش و کفش مشکی که برای عروسی ام برداشته بودم در کمد کفش ها موجود بود... خوب منم دلم یه کفش یا سندل مجلسی خوشگل میخواست...یه مدل پسندیدم که متأسفانه فقط تک سایز مونده بود و اونم یه کم به پام کوچیک بود... اما یه مدل دیگه انتخاب کردم که واقعا فوق العاده بود.. خیلی راحت و بسسسسسسسسسسیار شیک و مجلسی... چون تخفیف خورده بود با نازل ترین قیمت صاحب یه جفت کفش بندی مشکی پاشنه بلند مجلسی شدم و خوشحال و خندان به ادامه پیاده روی پرداختیم...

بعدش از این اسب های موزیکال دیدیم و همسری دخترم و سوار کرد و منم تند و تند فیلم و عکس ازشون گرفتم...

بعد هم تشریف بردیم به اصرار همسری سمبوسه گرفتیم و با چیپس خونگی که واقعا عالی بود... وقتی برگشتیم دخترم در اوج ناباوی ساعت 8 و نیم خوابید و منم سریع کباب لقمه درست کردم خوردیم و همسری گفت بذارظرف ها بمونه خودم میشورم.. منم خوشحال و خندان رفتم خوابیدم...

دیروز بازدید از پروژه ها داشتیم و قرار شد دیگه نیایم اداره بلکه ساعت 8 و نیم دم اداره مذکور باشیم... منم خوشحال رفتم و چند جا بازدید شد و نتایج عالی بود.. ولی در نهایت زمانی که در جلسه نهایی حاضر شدیم مدیر مربوطه بعد از 45 دقیقه انتظار ما و سایرین نیومد و رئیس ما هم به نشانه اعتراض جلسه رو ترک کرد و ما هم پاشیدیم و اومدیم اداره...

برای خودشون خیلی بد شد.. اعتبارات توی حساب ما موند و در نهایت نتونستن با بی برنامه گی بودجه رو برای خودشون جذب کنن...

و باید کلی تلاش کنن و دوباره جلسه بذارن تا بتونن گزارشاتشون رو تحویل بدن و اینطوری از نرم کشوری عقب میمونن که دودش به چشم خودشون میره....

دیروز هم عصری رفتیم بیرون و من یهو یه مانتو فروشی دیدم که حراج زده بود... سریع یه مانتوی مشکلی عالی با قیمت مناسب پیدا کردم و رفتم صندوق گفتم ببخشید یه دکمه اش افتاده.. خانومه گفت:... وااااااااای عزیزم گم شده یه دکه از سر آستینش بکن و بدوز بهش....!!! گفتم کمربندش چی؟؟؟ وااااااای اونم نیست..!!!

منم گفتم شرمنده نمیخوام...!!! والا فکر میکنن مردم اسکل هستن... خوب من میخوام پول بدم صدقه که نمیخوای بهم بدی..!! بازم همسری به زور برام آب طالبی و سمبوسه خرید ... (من عاشق سمبوسه هستم)

بعد هم من از این تفنگ های حباب ساز برای دخترم خریدم که خیلی خوشش اومد و شب کلی با همسری باهاش بازی کردیم... بیشتر برای خودمون خریده بودیم ..!!!

خوب من عید از شمال ماهی سفید آورده بودم  که هنوز دو بسته اش مونده بود..سریع سبزی پلو با ماهی درست کردم.. مربای کیوی هم پختم و تمیزکاری هامو انجام دادم و خوابیدم...

از امروز به خودم قول دادم که تحت هر شرایطی هر روز یه روز نماز قضا بخونم... و اینجا نوشتم که مستند بشه و یادم نره و اگر احیانا خواستم تنبلی کنم بدونم که تعهد دادم و باید انجامش بدم...هر روز هم توی تقویم علامت میزنم..

امیدوارم خدا کمکم کنه...

میدونید آدم خودش باید به فریاد خودش برسه و به فکر آخرتش باشه ... نمیشه بشینی به انتظار اطرافیان و اولاد و بگی وصیت میکنم برام بخرن..!! شاید نکردن ..!! ما که زمونه مون فرق میکرد اینجوری هستیم و اکثرا به فکر پدر و مادرهامون نیستیم که زنده هستن و احتیاج به محبت و رسیدگی دارن وای به حال اینکه خدای نکرده مرحوم بشن... اون موقع میخوایم چه کار کنیم؟؟؟ من که فکر نمیکنم کسی به فکر جبران نماز و روزشون و رد مظالم و .. بیافته... پس تا زنده هستیم یه فکری برای خودمون بکنیم..


  • زهرا مهربون

نظرات  (۱)

سلام ؛

این مطلبتم با حال بود ، خوشحال می شم از آخرین پست سایت من هم دیدن کنی

عنوان مطلب : تصاویری از باغ ایرانی در تهران


خوشحال می شم نظرت را راجع به این مطلب بدونم .
پاسخ:
سلام
ممنونم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">