کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

ارائه

چهارشنبه, ۱ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۱:۴۹ ب.ظ

میلاد امام علی (ع) و روز پدر مباااااااااااااااااااااااااااااااااارک..

یکشنبه مستقیم از اداره رفتم خونه مامان و دیگه نرفتم خونه منتظر همسری بشم و شام بذارم و بعد بریم دنبال دخترم... این روال درسته باعث میشه شامم آماده باشه ولی دخترم بیشتر تنها میمونه.. مامان میگفت ساعت 4 که میشه مدام بهانه میگیره و چشمش به دره... تازه یه وقتایی هم خوابش میبره.. خوب من خیلی ناراحت شدم و تصمیم گرفتم بعد از اداره زودی برم خونه مامان و بعدش همسری بیاد دنبالمون... این نکته رو بگم که رفتنم با همسری به دنبال دخترم یک ساعت دیرتر می شد ولی این زمان برای یه بچه کوچیک خیلی سخته.. ناگفته نمونه که من در تمام روز دلم براش تنگه..

و اینگونه یکشنبه زودی رفتم و دخترم رو برم پارک خیلی خوشگل نزدیک خونه مامان... همینطور که افتان و خیزان در حال رفتن بودیم عمه ام رو دیدیم که از خونه زن عموم برمی گشت و با هم رفتیم پارک... دخترم حسابی بازی کرد و سوار ماشین شارژی شد و چرخ و فلک هم سوار شد... ولی وسطاش ترسید و پیاده شد.. اومدیم و خونه سر راه میوه گرفتم با توت فرنگی و آلوچه نوبرانه... برای شام کباب تابه ای گذاشتم...


 روز دوشنبه یهویی دعوتمون کردن بعدازظهر گردهمایی همراه با شام..!!! خوب این برای من خیلی سخت بود... واسه همین یک ساعت پاس گرفتم و رفتم دخترم رو خونه مامام آوردم و بابا رسوندمون... می خواستم یه کم استحرات کنم و دخترم رو هم همراه خودم ببرم که خوابش برد و گذاشتمش پیش باباش و رفتم جلسه... ساعت 8 هر چی اصرار کردن برای شام بمونم واینستادم و برگشتم... سر راه فروشگاه چرم مارال دلم رو برد و رفتم یک عدد کفش خوشگل خریدم...


دیروز هم کارگاهی که قبلا گفته بودم به خوبی و خوشی برگزار شد و رئیسم گفت: واقعا عااااااااااااااااااااااااالی بود..!!!! آفرین..

منم خوشحال و خندان رفتم دخترم رو بردم پارک و همسری هم اومد دنبالمون و رفتیم خونه.. از اونجا که مدتی هست داریم تازه خوری میکنم و دیگه هیچ گونه سبزی فریز شده حتی قورمه سبزی هم ندارم... سر راه نیم کلیو نعنا جعفری گرفتم و پاک کردم و شستم و گذاشتم یخچال تا برای امشب خورشت آلوچه درست کنم... دیشب هم شام پای چوپان (دستور پخت از هانی شف) درست کردم... امروز قراره بریم برای تبریک روز پدر خونه پدر شوهری... سر راه باید کاغذ کادو بگیرم..

برای بابایی خودم هنوز هدیه نگرفتم که باید امروز بگیرم.. اینقدر عصری کار دارم  که از مامان خواهش کردم دخترم رو حمام کنه..

دخترم دو روزه که میره مدام باباش و بوس میکنه و بهش میگه... روزت مبارک...

همسری در پوست خودش نمیگنجه و محکم توی بغلش فشارش میده و می بوستش در حالی که چشم هاش سرشار از شادی هست... این لحظات رو خیلی دوست دارم...

به قول فیلم طلا و مس... خوشبختی یعنی دیدن چیزای کوچیک...




  • زهرا مهربون

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">