کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

عینک

چهارشنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۷، ۱۰:۴۴ ق.ظ

خب این مدت اتفاقات زیادی افتاده ... کلی پرونده بررسی کردم ... تمام مردادماه که به دلیل گرمی هوا همکار ها ساعت یک و نیم تشریف می بردن من تا ساعت 4 و نیم و 5 اداره بودم و داشتم پرونده هام رو سر و سامون میدادم .... و اینقدر این کار خسته کننده و وقت گیر بود که حد و حساب نداشت ...

بعد از اون به اصرار همسری هتل اداره رو توی شمال رزرو کردم و با مامان و بابا هماهنگ کردم و رفتیم شمال ...دیگه هوا عاااااااااااااااااالی ... دریا آروم و گرمای هوا هم کاهش یافته بود .. هتل و پذیرایی و غذاهاش هم که حرف نداشت .... خدا رو شکر خوش گذشت ...


کلا مسافرت های شمال در اوایل مهرماه رو خیلی دوست دارم .. دیکه کلی دخترم شن بازی کرد و با همسری و بابا کلی شنا کردیم و مامان هم مدام شن گرم میداد روی پاهاش و مینشست لب ساحل و ما رو تماشا می کرد ...

بعد از اون با توجه به توصیه های بابا که برنج نگیر و بریم از آشناهای شهر خودمون بخریم من گوش ندادم و برنج خریدم ..!!!  والا... خو آدم رفته جایی که برنج کشور رو تولید میکنن اونوقت برنج نگیره ؟؟؟؟

دیگه سوغاتی هامون رو هم خریدیم و برگشتیم ... حسابی خستگی مون دراومد ...

مدتی بود از مهد دخترم ناراضی بودم ... رفتم و یه مهد جدید پیدا کردم و یه روز گذاشتمش خوشش نیومد و گفت میرم مهد خودم ... فرداش خانوم مربی مهد جدید تماس گرفت که چرا بچه رو نمیارین؟؟؟ ما دلمون براش تنگ شده !!!  مربی مهد خودش هم مدام تماس میگرفت که بچه کجاست؟؟؟ چرا نمیارین ؟؟؟
هیچی دیگه ما هم مونده بودیم چی کنیم ... که به مربی مهد جدیدش گفتم باید صبر کنم تا سر ماه تسویه کنم ... حالا یه دفترچه هم بهش دادن برای کارهای روزانه اش ... هر چی با دخترم صحبت کردم راضی نمیشه بره ... حالا باید برم دفترچه اش رو پس بدم .


چند روز پیش بردمش چکاپ سالانه چشمش ... دکترش گفت چشم چپش تغییر نکرده اما چشم راستش ضعیف شده و براش عینک نوشت ..
اولش خیلی غصه خوردم و اشک ریزانی هم راه انداختم ... ولی بعدش دیدم اشکالی نداره باید ازش خوب مواظبت کنم که چشم هاش خوب بشه.. اگر هم نشد انشالله بزرگتر شد عمل میکنه و خوب میشه ... 

جمعه شب گذشته خانواده همسری رو دعوت کردم شام ... براشون جوجه کباب و قورمه سبزی درست کردم ... 
خیلی بهشون خوش گذشت ... بعد از شام خواهر شوهری زحمت ظرف ها رو کشید و خودم هم تند تند خشک کردم  و گذاشتمشون سر جاش و آشپزخونه ام رو مرتب کردم که فرداش میان اداره خونم تمیز باشه ...

16 مهرماه روز جهانی کودک بابا اینا اومدن خونمون و شیرینی و هدیه برای دخترم آوردن ... دستشون درد نکنه خیلی سرافرازم میکنن ... 

دیگه اینکه به سلامتی بعد از 5 سال که TV مون به دیوار نصب بود براش میز خریدم و گذاشتیمش روی میز ... یه میز تلفن هر خریدیم ...

خواهر شوهری هم در شرف ازدواج هست ... البته به جز دختر و پسر و خانواده پسر حانواده همسری مخالف هستن .. همسری که به شدت مخالف هست ... و مخالفت خودش رو هم اعلام کرده و از الان گفته از بعد ها توی زندگیشون مشکل داشته باشن با من ارتباطی نداره ... 

و فعلا اینگونه هستیم ...


  • زهرا مهربون

نظرات  (۱)

همیشه دلتون شاد و لبتون خندون باشه.خدا سایه ی بزرگتراتون هم رو سرتون نگه داره...
کاش بشه زود به زود بنویسید😙😍😍😍
پاسخ:
سلام ..
ممنون از لطف شما ..
خدا شما و بزرگترهاتون رو براتون حفظ کنه ..

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">