کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

سلام بر محرم ...

شنبه, ۱ مهر ۱۳۹۶، ۰۲:۲۶ ب.ظ

سلام ....


خوب خیلی وقته که نیومدم ... یعنی نتونستم بیام ...

یه روزهایی خسته و دلگیر بودم ... یه روزهایی حوصله نداشتم .. یه روزهایی خیلی دلم میخواست بیام ولی سرم به شدت شلوغ بود مثل روزهای اخیر که باز حجم پرونده ها زیاد شده بود و تا ساعت 7 عصر باید شیفت میموندم اداره ...

ولی گذشت .. شهریور هم با همه بدی ها و خوبی هایی که داشت گذشت ....

خوب توی این مدت خانوم عموم به رحمت خدا رفت ... یادم نیست اشاره ای کردم بهش یا نه ... خیلی براش ناراحت نشدم چون خیلی دوستش نداشتم از هیچ بی اهمیتی و اذیت و حرف زشتی کوتاهی نمیکرد ... مدام عقده های سال های قبلش رو توی یه کوله بار متعفن روی دوشش به این طرف و اونطرف میکشید و در نهایت هر از گاهی بازش می کرد و بوی گندش همه جا رو میگرفت ...


گریه ای براش نکردم .. اشکی نیومد ...

ولی یه شب خوابش رو دیدم  و کلی با خودم کلنجار رفتم تا بگم خدا رحمتش کنه ...


میدونید اصلا موضوع این نیست که من آدم کینه ای هستم که حالا برای یه نفر که دستش از دنیا کوتاهه فاتحه نمیدم ...

نه ...

مسئله اینجاست که یه نفر توی مدت طولانی زندگیش با توجه به رابطه نزدیک فامیلی اینقدر محبت و بزرگ منشی نداشته که بتونه دلی رو شاد کنه و یه خدا بیامرزی برای خودش بذاره ...

حتی از بدگویی پیش خانواده همسری هم کوتاهی نکرد ... منم وقتی مادر همسری برای از مکه اومدن پدر همسری برای فامیل هام کارت دعوت فرستاد ... عموم  رو که خیلی دوست داشتم به خاطر خانومش دعوت نکردم و پای یه آدم کینه جوی حسود رو به تالار و مهمونی باز نکردم ...

بگذریم ...

عموم که سکته کرده تقریبا حال بهتری داره ... و از این بابت خیلی خوشحالم ...


توی این مدت بعد از مراسم چهلم زن عموم ... یه عروسی فوق العاده داشتیم با دو تا زائر بیت الله الحرام که حسابی شاد شدیم و حالمون خوب شد و روحیه مون عوض شد ...


قرار بود برای سوم مهرماه بریم مسافرت که به دلیل مسائل کاری و اخبار هوا شناسی مبنی بر بارندگی در اواخر هفته کنسل شد ...

خیلی ناراحت شدم و بابتش غصه خوردم ... ولی همسری هم خیلی دلش نبود ...

یه سری مسائل رو مطرح کرد که اولش من برآشفته شدم .. ولی بعد که به خودم فرصت دادم و در موردش فکر کردم دیدم کاملا درست میگه ... وقتی بهش گفتم با حرف هاش موافقم خیلی خوشحال شد و گفت بسی خانوم باشعوری دارم ...!!!


تصمیم دارم وام اداره رو بگیرم ... فکر میکنم خوبه توی حسابم پس انداز داشته باشم ..

خیلی نیست ولی از هیچی بهتره ...


امروز رفتم بوتیک روبروی اداره و برای دخترم دو دست بلوز شلوار ست پاییزه ... یه کاپ کلاه و یه شلوار زمستونی گرفتم ... این آخری مال پارسال بود ولی چون آخرش بود با اینکه جنس و رنگش عالی بود نصف قیمت گرفتم ...

امسال تصمیم ندارم براش کاپشن و سویشرت بگیرم ...

لباس های پارسالش خیلی تمیز و سالم مونده همون ها رو استفاده میکنم ...



امروز تماس گرفتم با خانوم نظافت چی که میاد خونم رو تمیز میکنه  بیاد راه پله های خونه جدید رو که بعد از اسباب کشی و کار و بنا تا الان تمیز نشده و منتظر راه افتادن آسانسور بودیم رو تمیز کنه .... قرار شد فردا بیاد ....


امروز هم قراره همسری به حول و قوه الهی زنگ بزنه به نصاب لوستر ها بیاد کار نصب رو تموم کنه و این لوستر ها از گوشه خونه جمع بشه ... (الهی آمین ) ...!!!!


خواهری پاش شکسته ... احتمالا دهه محرم تموم بشه برای هفته آینده دعوتشون میکنم خونمون ....


دخترم گوش شیطان کر با تلاش فراوان و گشتن مداوم مادر بیچاره اش که خودم باشم بالاخره یه مهد و پسندیده و راضی شده بره اونجا ....

امروز جشن اول مهر داشتن و صبح از ذوق پوشیدن لباس عروسش و تل توردارش ساعت 6 صبح بیدار شده و مدام گفته ... زود باش بریم دیر شد ...!!!


امروز با اینکه زود اومدیم بیرون ترافیک سنگین بود و توی هر ماشینی یکی دو تا بچه ی کوچیک و بزرگ داشتن با پدر مادرشون میرفتن مدرسه ...

این تابستون خوبیش اینکه که صبح ها چون بچه مدرسه ای ها نیستن ترافیک سبک تره ...


ولی امروز من برای سلامتی و شادی و عاقبت بخیری همه بچه ها دعا کردم ...

خدا این موجودات کوچولوی قشنگ رو برای همه مون حفظ کنه ...

الهی آمین ...


برای اینکه هر روز به این فکر نکنم که غذا چی بذارم ... یه برنامه غذایی نوشتم و زدم یخچال ایییییییییییینقدر راحت شدم که حد نداره ...

دخترم هم که برنامه غذا و میوه خودش رو داره و من دیگه مشکل چی بذارم ندارم ...

البته میان وعده با مهد هست و ناهار با خودمون ...


از وقتی دخترم مهد میره مدام مریضه و من تقریبا اکثر اوقات نشستم مطب دکترش ...

ولی از این مورد که بگذریم احساس می کنم اجتماعی تر شده ...

یه جاهایی مودب تر  و یه جاهایی بی ادب تر شده ...


کلا مهد جای خوبی است ...

صبح زنگ زدم مامان ... میگه عصری با هم بریم روضه ... نمیدونم برم یا نه ....


التماس دعا ....




  • زهرا مهربون

نظرات  (۱)

خدا بهت ثواب بده گلم....
الهی خدا دختر گلتو حفظ کنه.
کدوم اداره مشغولی عزیزم؟راستی اگه اومدید شمال خوشحال میشم هرچند کوتاه ولی میزبانتون باشم😙
پاسخ:
سلام عزیزه دلم ...
ممنون از محبتت ...
مرسی که هستی و بهم سر میزنی ...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">