کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

اسفند

شنبه, ۷ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۵۲ ق.ظ

سلااااااااااااااااااااااااااااام .....

کم کم داره بوی عید میاد و من این حال و هوا رو از همه چی توی دنیا بیشتر دوست دارم ....

*

همیشه این موقع سال که میشه انگار یه حس خوب با یه انرژی زیاد زیر پوستم حرکت میکنه و قلقلکم میده ....

*

این چند روز که از اسفند گذشته همش برای دخترم از بهار و عمو نوروز و سفره هفت سین و ماهی قرمز و سبزه و ... میگم و اونم با ذوق نگاهم میکنه و دلش میخواد زودی عید بشه ....


خوب من فعلا به عنوان گردگیری آخر سال کار خاصی انجام ندادم و تصمیم دارم هفته آینده بگم خانومی که همیشه تو کارها کمکم میکنه بیاد  یه دستی به سر گوش خونه بکشه ... البته ما تازه جا به جا شدیم و خونه تقریبا تمیزه ... اما یه گردگیری کلی لازم داره ...


امسال تصمیم دارم از رخت و لباس دم عید چیزی نگیرم ... میتونم از سایر وسایلم فعلا استفاده کنم و اگه بگریم اسراف هست ...

برای دخترم فقط یه جفت کفش میگیرم ...


بیشتر دلم میخواد برم تو خیابون و بازار و مردم در حال تکاپو و مغازه دارها و جنس های خوشگل و رنگارنگ و حال و هوای خوب دم عید رو نگاه کنم ... و روحیه بگیرم ...


خوب توی این مدت دایی ام خونش و عوض کرد و خانم دایی ام یه مهمونی مفصل زنونه گرفت و ما هم رفتیم و حسابی خوش گذشت ...

خونشون بسیار زیبا بود و البته پذیرایی در حد فوق العاده با دسر ها و عصرونه های خیلی خوشمزه و البته تا حدودی خودنمایانه ....!!!


بعد از اون خاله خانوم تشریفشون و آوردن و قوم گردش های مامان خانم به مناسبت ورود خواهر گرامی شان آغاز شد .. اینجا بود که من به عنوان راننده شخصی بانوان و البته با تمایل صد درصدی خودم استخدام شدم و هر روز بعد از اداره در انبوه برف میرفتیم خونه فک و فامیل مهمونی و عجیب بهمون خوش گذشت ...


خاله خانم 15 همین ماه عازم کانادا است و میخواد عید رو پیش دخترخالم باشه ...

خووووووووووووووووووش به حاااااااااااااااااااااااااااااااااااااالش ...!!!


منم برای نوه اش کادویی کوچولو و برای خودش توشه ای گذاشتم به همراه ترخینه دوغ که عااااااااااااشقش  هست و با کلی اصرار و التماس بهش دادم و اونم اینقدر ارواح خاک پدر و مادر خدابیامرزش رو قسم خووووووورد که راضی به زحمتت نبودم و قبول نمیکنم و .... که آخرش گفتم بسه کم قسم بده به خدا نفرینمون میکنن از بس توی قبر لرزوندیشون...!!! و دیگه قبول کرد ...


نمیدونم چرا باز دو تا کتف و شونه هام درد میکنه و دیشب همسری کلی پماد مالید و ماساژ داد ...

از اونجا که همسری داره برای کبد چربش دارو مصرف میکنه ... تمام غذاهای ما آبپز شده و فاقد روغن تو حوزه سبزیجات و مرغ و ماهی و من مجبورم هر روز این مواد رو به گونه ای جدید از نوع بخارپز درست کنم تا هم خوشمزه باشه و هم دخترم بخوره و بهونه نیاره ...


امروز سر راهم کارگرها رو دیدم که توی این هوای سرد ایستاده بودن تا برن سر کار ...خیلی دلم سوخت و بغض کردم .. الهی خدا بهشون کمک کنه تا بتونن برن سر کار و شب عیدی هیچ پدر و مادری شرمنده بچه ها و خوانواده هاشون نباشن ...

الهی آمین..


  • زهرا مهربون

نظرات  (۳)

سلام خوش باحالتون چه حال و هوای خوبی دارید

کاشکی منم انقدر حالم خوب بود

امیدوارم همیشه شاد و خوشحال باشید
پاسخ:
سلام ... ممنونم .. امیدوارم خیلی زود حال خوبی پیدا کنی ...
درد کارگر ها درد مضاعف است. هم سختی کار و هم شرمندگی از اهل و اولاد. 
هیچ دردی برای یک مرد بالاتر از این نیست که نتواند آنچه بچه های مردم دارند برای بچه های خودش تهیه کند.
پاسخ:
بله کاملا موافقم ...
بله ماه اسفند خیلی شیرینه

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">