کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

آش پشت پا

دوشنبه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۴، ۱۲:۴۷ ب.ظ

پنج شنبه دو هفته پیش برای ناهار مادر شوهری رو دعوت کردم و شانسم رئیس محترم جلسه کنسل شده رو مجددا برقرار کرد و ساعت 10 رفتم جلسه.. شب قبلش تمیزکاری کردم و حاضری های توی سفره رو آماده کرد و سلفون کشیدم و گذاشتم توی یخچال..

چون همسری نبود و وقت هم کم داشتم دخترم رو نذاشتم پیش مامان و با خودم بردمش اداره همسری زود از سر کارش اومد و دخترم رو برد خونه... ساعت 12 جلسه تموم شد و ساعت یک ربع به یک رسیدم خونه و دیدم مادرشوهری اینا اومدن.... ناهار قورمه سبزی با موغ سوخاری داشتیم... کسی مرغ رو نخورد و شد مثل داستان کباب غاز...!!!

منم پیشنهاد دادم شام مرغ رو ببریم پارک... و با استقبال گرمی مواجه شدم...!!!!!

عصرش دخترم باهاشون رفت و منم وسایل رو جمع کردم و رفتیم پارک خیلی خوش گذشت... تو راهی پدرشوهری رو هم بهش دادم... خیییییییییییییییییییییییییییییلی خوشحاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااال شد...


دوشنبه هفته گذشته ساعت 1 از اداره رفتم خونه و وسایلم رو جمع کردم و رفتم خونه مامان و با خواهری و دخترم رفتیم مأموریت...  توی ماشین دخترم همش خم شده بود روی صندلی عقب و با بچه کوچیک ده ماهه شون بازی میکرد... تا رسیدیم هلاک شدیم... دقیقا 10 دقیقه قبل از پیاده شدنمون خانوم خوابش برد و مجبور شدم بغلش کنم و وسیله ها رو هم خواهری گرفت.. رفتیم یه ماشین گرفتیم و رفتیم خونه(پدرم در شهر محل مأموریتم یه خونه داره)... راننده یه پیرمرد بود که چون خیلی به نظر فقیر میومد انتخابش کردم....

ماشینش خیلی خراب بود و مدام اگزوزش انگار داشت میترکید... یه چشمش نمیدید و بعدش فهمیدیم یا خدااااااااااااااا شب کوری هم داره....

چند بار میخواستیم تصادف کنیم... با سلام و صلوات رسیدیم...


رفتیم بالا سریع شام خوریدم و خوابیدیم... صبح زود بیدار شدم و اول دوش گرفتم و حاضر شدم و  آژانس گرفتم و رفتم  پیش به سوی اداره مربوطه...

تا ساعت 2 اونجا بودم و ناهارم رو گرفتم و با آژانس برگشتم خونه... دخترم با خاله جونش بیدار شده بودن و صبحانه خورده بودن و رفته بودن بیرون...

با خواهری ناهار خوردیم و یه کم دراز کشیدیم و رفتیم خرید....

برای دخترم بلوز شلوار پاییزه، بلوز و شلوار مجلسی، یه بلوز تک مجلسی، کفشک، یه بسته تل سر ، جوراب شلواری و یویو خریدم و برای خودم هم یه بلوز مجلسی و کفش مشکی مجلسی گرفتم و  برای خونه هم سبد خرید و کاسه (پلاستیک برای نم دادن حبوبات و ...) گرفتم و برای همسری هم لباس زیر خریدم..(که بسیییییییییار مورد پسندش قرار گرفت) برای شام هم مرغ سوخاری خریدیم و اومدیم خونه...شام خوردیم و خوابیدیم..

چهارشنبه ساعت 12 حرکت کردیم و ساعت 5 رسیدیم و همسری اومد دنبالمون... رفتیم خونه و من خریدهامو نشونش دادم و کادوش رو هم دادم که خییییییییییلی خوشش اومد و کلی تشکر کرد...

لباس ها رو ریختم ماشین و دیدم وااااااااااااااااااای از بس دخترم دکمه های ماشین رو فشار داده از کار افتاده .... از عصبانیت در حال انفجار بودم که همسری درستش کرد و ماشین روشن شد و منم خوشحال و خندون رفتم با دخترم دوش گرفتیم و اومدیم حاضر شدیم و پیش به سوی خونه مادرشوهر....

لباس های دخترم فوق العاده بود... منم همین طور... کلی خوش گذشت... ساعت 1 رفتیم فرودگاه و ساعت 4 صبح پدرشوهری پرواز کرد به سمت مکه...

5شنبه همسری یه سر رفت خونه مامانش و منم دوستم اومد خونمون و برام روغن کرمانشاهی و کشک آورد و کلی بهمون خوش گذشت و بعدش با هم رفتیم بیرون و در بین راه همسری هم اومد و رفتیم خرید که چیزی چشمم رو نگرفت و برگشتیم خونه... شام خوردیم و خوابدیم..


جمعه ناهار رفتیم خونه مادرشوهر و از اونجا که مادربزرگ همسری که سکته کرده و فلج شده اونجا بود با عمه اش و دایی اش و امکان اینکه بیان خونه ماوجود نداشت شب برای شام مهمون من مرغ سوخاری درست کردم و بردم... کلی خوشحال شدن...


شنبه هم همسری با مادرش و عمه هاش رفتن خرید و دیروز هم مهمونی آش پشت پای همسری بود که به خوبی و خوشی برگزار شد منم یه لباس مشکی کوتاه سنگ دوزی شده با صندل های سنگی پوشیدم و مامانم هم اومد ولی خواهری ها نیومدن...

به دلیل شلوغ کاری های زیاد دخترم باباش اومد و بردش پارک و من با خیال راحت آش خوردم و مادرشوهری برای بابا و همسری هم آش داد و میوه و شیرینی و حلوا...


خوب یه مسئله خیلی ناراحتم کرد اونم اینکه یکی از بانوان محترم پسر بزرگ 10 ساله اش رو با خودش آورده بود توی مجلس زنانه ...من مجبور شدم چادر مجلسی بپوشم و بقیه هم معذب شدن... من که بچه ام دختره و 2 سالشه رو دادم باباش ... یه خانوم دیگه پسر دوساله اش رو داد به باباش آیا واقعا اون بچه نباید پیش پدرش باشه؟؟؟

هر چی هم تعداد کمی از خانوم ها و خودم بهش تذکر دادیم... باز با پررویی تمام پسرش رو آورد توی سالن...

واقعا از نفهمی و بی تربیتی بعضی از آدم ها هر چی بگم کم گفتم.. اون وقت همین ها ادعای شعورشون هم میشه... مثلا دست پسرش تبلت داده بازی کنه ولی چند بار من نگاهش کردم دیدم داره زیر چشمی خانوم ها رو نگاه میکنه... تازه پسر به این بزرگی رو خودش دستشویی میبره..!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اکثرا هم رعایت نکردن... با لباس های نامناسب می چرخیدن... خوب اگر دو نفر خودشون رو بپوشونن و تذکر بدن طرف حساب کار میاد دستش ... احساس میکنم خیلی از مسائل دیگه بین مردم کمرنگ شده... تازه به من میگفتن چادرت رو دربیار اون خانوم ناراحت میشه میره...!!!!!!!!!!!!!!!! منم درنیاوردم ... والا آخرتم مهم تره .. بعدشم ما همش چشممون توی چشم همدیگه اس نمیخوام وقتی بزرگ شد یادش بیاد من قبلا چطوری بودم... یا بره برای باباش تعریف کنه که من چه شکلی بودم... حالا اگر بقیه براشون مهم نیست به من ارتباطی نداره...

دیروز از شدت ناراحتی و حرص خوردن همش سر درد داشتم ... امروز هم هر وقت یادش میافتم دلم میخواد برم خفه اش کنم...

تمام سر و وضعم رو بهم ریخت ... حالا اگر مهمونی غریبه بود و یه گوشه مینشستم برام مهم نبود... ولی من همش باید رفت و آمد می کردم و پذیرایی و ... برام خیلی سخت بود..

انشاءالله خدا زیارت خونه خودش رو نصیب همه آرزومندانش بکنه و به همه فهم و ایمان بده..

الهی آمین




  • زهرا مهربون

نظرات  (۱)

  • زهرا احمدآبادی
  • انشاءالله   آمین....

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">