کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

تولد

شنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۴، ۰۹:۴۴ ق.ظ

روزهای اول هفته گذشته خیلی یادم نمیاد چه کار کردم ... فقط یادمه جلسات فشرده داشتیم و من هم خیلی گرمم می شد و هم خیلی خسته ... تا جایی که تا می رسیدم خونه سریع دوش میگرفتم...


سه شنبه زنگ زدم به همکار سابقم حالشو بپرسم که گفت عصر اداره شون مراسم داره و از منم دعوت کرد که برم... اول فکر کردم خودمون هستیم .. ولی بعدش متوجه شدم نه خیر 80 نفر از همکارهای سابقم دعوتن.... خوب چون حوصله نداشتم مدام سلام و علیک کنم و به چه خبرررررررر ها جواب بدم نرفتم... یه کم زودتر رفتم خونه مامان و دیدم بله پسردایی ام هم قراره بیاد... اومد و ناهار ماکارونی خواهر پز خوردیم و بعدش حاضر شدیم و من پسردایی ام رو رسوندم مغازه اش و با دخترم رفتیم ازش خرید هم کردم و اومدیم خونه...


چهارشنبه یه کم دیرتر رفتم خونه چون باید توی افتتاحیه یه همایش شرکت میکردم... بنابراین به همسری گفتم ساعت 7 پارک باشه اونم قبول کرد ... 6 و نیم اومدم و رفتم دخترم رو برداشتم و رفتیم پاااااااااااک... دخترم حسابی بازی کرد... و اومدیم خونه و  چون من اصولا خونه رو طوری نگه میدارم که انگار میخواد مهمون بیاد... و در هر ساعتی خونه تمیز و مرتبه... سریع دوش گرفتم و برای شام شنسیل مرغ درست کردم با سیب زمینی سرخ کرده و ... که عااااااااااااااالی شد..


5شنبه صبح فرش آشپزخونه و پادری جلوی سینگ و پادری های جلوی حمام و بردم داخل حمام با برس فرش حسابی شستم...!! از مزیت های یه حمام بزرگ شستن فرش داخلش هست...!!

همسری اومد و برای ناهار خورشت قیمه درست کردم چهل ستون، چهل پنجره...

شام هم به مناسبت تولد نوه عموی همسری تالار مهمون بودیم... که با زحمت فراوان همسری رو راضی کردم و رفتیم...!

دم ظهر با همسری رفتیم و من رنگ مو خریدم شیر نسکافه ای تیره و متوسط با اکسیدان و واریاسیون نقره ای و یک عدد خط چشم...

اومدیم و سریع رفتم دستشویی و مشغول به کار شدم که نتیجه فوق العاده بود چون هم ترکیبی بود و هم رنگش خیلی بهم میومد... همسری همش میگفت: خانوم خیلی فرق کردی..!!!

غروب حاضر شدیم و رفتیم... البته با پدرشوهری قرار داشتیم که با هم بریم ... از حاشیه ها که بگذریم خیلی خوش گذشت...

دخترم هزار ماشاءالله بسیار اجتماعی هستش ... با همه ارتباط برقرار می کرد.. خودش به تنهایی رفت نوزاد تازه به دنیا اومده رو دید ..!!! صندلی اش رو هر جایی دوست داشت می برد و میذاشت و مینشست... اول همش میخواستم بیارمش پیش خودم... ولی دیدم حریفش نمیشم... واسه همین رهاش کردم آزادانه بچرخه و بازی کنه ولی از دور زیر نظرش داشتم...

جمعه ناهار هم مامانم بچه های اون دختر عمه ام که تازه فوت کرده رو دعوت کرده بود... برای ناهار هم زرشک پلو با مرغ، خورشت بادمجون و دلمه فلفل سبز درست کرده بود که خیلی خوشمزه شده بود... من فقط با مهمون ها حرف زدم و خواهر طفلکم کار کرد... نه اینکه نخوام کمک کنم نمیذاشت.. همش میگفت: تو بچه تو نگه دار ...!!!

عصرش هم یه قابلمه غذا برای شامم گرفتم و اول رفتیم پارک و بعدش اومدیم خونه و برای شام چون دیگه از برنج زده شده بودم ساندویچ مرغ درست کردم...(مامان برام مرغ و بادمجون و دلمه گذاشته بود) به محض ورود به خونه ترتیب دلمه ها رو خودم دادم و وقت شام هم همسری ترتیب بادمجون ها رو داد... )!! هیچی دیگه فقط برای شام ساندویچ مرغ موند..

در همین رفت و آمد ها یه بار دخترم رو بردم تمیزش کنم که به شدت مقاومت کرد و منم گفتم باشه حالا تو روحیه اش تأثیر بد میذاره یه ربع دیگه عوضش میکنم... !!

چشمتون روز بد نبینه... دیدم روی رو فرشی یه ذرات زرد رنگی هست مثل نون خشک خورد شده... فکر کردم همسری به دخترم نون باگت داده... رفتم جارو کنم دیدم ای داد بیداد از بس مولفیکسش پر شده دونه های داخل پوشک میریزه بیرون... سریع بردم دخترم رو تمیز کردم و جالب اینجا بود که همش گریه میکرد و جیغ میکشید که نه...نه...نه..!!!! و از بابایی جیگرش کمک میخواست..!!!


بعد از شدت عصبانیت و نجس شدن خونه و  زندگیم کنترلم رو از دست دادم و گرررررررررررررررررررررررررررریه کردم...(من هرگز برای مسائل بیخودی گریه نمیکنم)... ولی دیروز به شدت خسته و کم طاقت بودم...

خوب من کلی مواظبت کردم و تا الان از این اتفاق ها نیافتاده... دیگه همسری اومد گفت اشکال نداره رو فرشی رو میشوریم و به دخترم گفت از مامان عذرخواهی کن.. ببین ناراحتش کردی...!!! ... این رو که گفت: انگار آبی روی آتش ریختن... واقعا از بس اعصابم خورد شده بود اصلا یادم نبود میشه رو فرشی رو شست... هیچی دیگه سریع وان رو پر از آب کردم و مراسم رو فرشی شوران رو راه انداختم و بعدش همسری سر بالکن پهن کرد و خیالم راحت شد...

ولی دیگه جون نداشتم دست به سیاه و سفید بزنم... خونه و زندگی همین طوری موند و رفتم خوابیدم...

صبح رفتم دیدم تقریبا خشک شده... برعکسش کردم تا ظهر حسابی خشک بشه...

امروز دخترم بیدار نشد و مجبور شدم بغلش کنم... پتوش مالید به ماشین.. به مامان گفتم قایمش کنه تا بشورمش... خیلی پتوش رو دوست داره..


از دخترم هم معذرت خواهی کردم... و کلی بوسش کردم و شب مثل همیشه اومد توی بغلم خوابید...

اووووووووووووووووووووووووووه خدای من خیلی دوستش دارم...خییییییییییییلی برام عزیزه...

انشاءالله خدا به همه اون هایی که بچه ندارن بچه بده... خیلی موجودات عزیز و دوست داشتنی هستن... و من خیلی دوستشون دارم... به ویژه دختر خوشگل و ناز و خانوم خودم رو...

  • زهرا مهربون

نظرات  (۳)

  • زهرا احمدآبادی
  • خاطرات جالب و زندگی شیرینی دارید.........
    با تبادل لینک موافقید؟
    پاسخ:
    سلام
    ممنونم
    بله موافقم و بسیار خوشحال میشم..
  • محمد محمدیان
  • ................
  • زهرا احمدآبادی
  • سلام من شما را لینک کردم ممنون میشم منو لینک کنید
    پاسخ:
    سلام
    چشم زهرا جان

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">