کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

سلامتی

شنبه, ۶ تیر ۱۳۹۴، ۱۰:۱۳ ق.ظ

خوب هفته گذشته رفتیم جواب آزمایش دخترم رو گرفتیم و بردیم نشون دکترش دادیم که گفت : شکر خدا هزار ماشالله سالمه و خیالمون راحت شد.. البته همسری همش میگفت چیزیش نیست... ولی من نگران بودم خوب...!!!!

پنج شنبه عصری مادرشوهری زنگ زد به گوشی همسری و حال و احوال کرد و گفت: قهرین؟؟؟؟ همسری گفت: نه ... از دستتون ناراحتیم..!! اونم گفت دلم براتون خیلی تنگ شده ... دلم برای نوه ام تنگ شده ... پاشین بیاین خونمون و ....

من اینقدر خوشحااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااال شدم که حد و حساب نداشت... من که تا اون موقع دراز به دراز افتاده بودم از شادی دست میزدم و برای دختری شعر میخوندم و اونم نای نایی میکرد!!!! بله جوگیر شدن تا این حد بود!!!!!

بعد به همسری گفتم فردا صبح با دخترم برید دیدن مامانت چون گناه داره ولی من فعلا نمیام... هر زمان اومدن خونمون و ازم عذرخواهی کردن منم میام... چون واقعا توهین های زیادی به من کرده بود...!!! ولی مسأله همسری و دخترم جداست... من هرگز به خودم اجازه نمیدم که از یه مادر حق دیدن بچه و نوه اش رو دریغ کنم...!!

جمعه صبح حاضر شدیم و رفتیم خونه مادرشوهری ... همسری و دخترم رفتن و منم ماشین برداشتم و رفتم خریدهامو کردم .. شب بابا اینا مهمونمون بودن.. قرار بود عمو اینام هم بیان که برادر زن عمو ام میخواست بره اونجا که نیومدن و نوه عمه ام هم دعوت نکردم...

تقریبا یک ساعت گذشت و همسری و دخترم اومدن و رفتیم خونه.. همسری همش میگفت مدام حالت رو میرسیدن!!! اومدیم خونه و من شروع کردم میز افطاری رو چیدم و حاضری شام رو هم گرفتم و برنجم هم گذاشتم و جوجه ها رو هم قبلا توی مواد خوابونده بوم...

که مامان اینا اومدن و دور همی خوش گذشت...

تا ساعت 12 خواهری پای والیبال بود و دل نمیکند... ما هم در حال تشویق و دست و سوت  و هورا بودیم...

مامان اینا رفتن و دخترم خوابید و منم یه دوش گرفتم و خوابیدم...

حالا امروز اگر همسرخان دست به سیاه و سفید نزده باشه.. عصری باید برم تمیزکاری کنم...

اووووووووووووووووووووووه خدای من به من کمک کن که امروز اصلا حال ندارم... فکر کنم کتفم هم سرما زده زیر باد کولر...

این دو روزه من اصلا خوب نبودم و رفتارهای شایسته ای رو خیلی از خودم نشون ندادم... هر چی هم به خودم میگفتم اولا خداوند شاهده و ثانیا امام زمان (عج) میبینتت و نامه اعمالت رو میخونه... این شیطان لعین آنچنان بر قلبم و ذهنم رخنه کرده بود که حدو حساب نداشت...

لذا حرف هایی زدم که اصلا شایسته نبود...

باید سعی کنم بیشتر بر روی افکار و رفتارم مسلط بشم... به خصوص که من الگوی دخترم هستم...

وااااااااااای دلم برای دخترم حسابی تنگ شده... دلم میخواد بچلونمش... عززززززززززززیززززززززززززه دلم...



  • زهرا مهربون

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">