کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

روز مادر

شنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۴، ۱۲:۴۶ ب.ظ

میلاد باسعادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا(س) و روز مادر بر همه مسلمانان و به ویژه مادران سرزمینم مبارک باد.

چهارشنبه از اداره رفتیم با همسری و دخترم بیرون و کلی خوش گذشت من سه تا  النگو های نازکمو دادم و همسری زحمت کشید پول گذاشت روش و برام دو تا النگوی پهن برداشت... از طرف دخترم هم برام لباس گرفت که خیلی خوشگل بود و باید بگم مدت ها بود آرزوی داشتنش رو داشتم...!!

شبش به همسری گفتم مامان اینا نیستن میخوان برن مسافرت.. زنگ بزن مامان خودت که فردا بریم دیدنشون... گفت:نه... ولشون کن دیدی که وقتی اومدن بازدید عیدمون حال خوبی نداشتن...؟؟

در واقع از شبی که میخواستیم فرداش بریم مسافرت و رفتیم خداحافظی حال خوبی نداشتن... روز عید که تماس گرفتیم برای تبریک سال نو حالشون بدتر بود... روزی که از مسافرت اومدیم و دعوت ناهارشون رو به دلیل غافلگیر شدن اونها و  عدم هماهنگی رد کردیم و عصر با مامانم اینا رفتیم حالشون خیلی بدتر بود و روزی که اومدن خونمون افتضاح بودن...

همسری گفت: من خانواده ام رو میشناسم نمیخواد بریم و من اصرررررررررررررررررررررررررررررررررار که باید بریم.. زشته...بعد از سه ساعت اصرررررررررررررررررررررار کردن همسری تماس گرفت و پدرشوهری با اوقات تلخی جواب داد و زود گفت شام مهمون داریم..!!!

همسری هم گفت ما عصر میخوایم بیایم...

5 شنبه عصر رفتیم خونشون... منم کادوی روز مادر و سوغاتی های مشهد و ... برده بودم.. پدرشوهر قهر کرده بود و رفته بود بیرون...!!! خواهر شوهر کوچیکه اصلا نیومد و مادر شوهر سرررررررررررررررررررررد و تا نشستیم شروع کرد به گله گذاری و توهین به همسر... من برام خیلی سخت بود... اولش سکوت کردم و مادرشوهر از سکوت من استفاده کرد و توهین هاش رو ادامه داد... همسری تنها بود... منم مودبانه ازش دفاع کردم.. این در حالی بود که مادرشوهر جیغ میکشید به من توهین میکرد و به همسری هم همینطور... ولی من مودبانه و با آرامش دفاع میکردم و میگفتم که اشباه میکنه و هر مورد رو با آرامش براش توضیح می دادم... بعد همسری دست منو گرفت و گفت بلند شو بریم... مادرشوهر چادر رو سرم پرت کرد به همراه کادوهام منم چادرم رو پوشیدم و کادوها رو برنداشتم و اومدم بیرون....

از این خوشحالم که توهین نکردم و با ادب و آرامش جوب دادم.. ولی اونچه که ناراحتم میکنه تمام محبت هایی که توی تمام سال های زندگیم نسبت بهشون داشتم... و همیشه در مقابلشون گذشت کردم..

همیشه از این اتفاقات زیاد میافتاد و بعد من همسری رو برمیداشتم میرفتیم دیدن شون و آشتی میکردیم...و دوباره احترام های من شرع میشد... چون اعتقاد دارم قهر کار خوبی نیست... کینه داشتن کار خوبی نیست و هر چی باشه بزرگتر هستن.. اما 5 شنبه از خواب بیدار شدم و متوجه شدم توهین ها و بی احترامی ها انگار تمومی نداره و تمام سال های زندگی ما برای اون ها تبدیل شده به یه زخم کهنه عفونی پر از چرکی که سر باز کرد و ماهیت واقعی شون رو نشون دادن..

یعنی این امر براشون جا افتاده که زهرا اهل قهر و دعوا نیست... بی احترامی نمیکنه...  هزاری ام سرش بیاریم باز دست پسرمون رو میگیره و میاد خونمون... کلا پیش هیچ کس هم غیبت ما رو نمیکنه پس ما هم هر طور دوست داریم رفتار کنیم...بی احترامی کنیم.. بد خلقی کنیم...و ..

ولی دیگه دوست دارم یه مدت ازشون دور باشم... همسری اون روز همش پشت من رو میگرفت و به من گفت زهرا دیگه حق نداری زنگ بزنی و بری... بهم گفت دست از خوار کردن خودت بردار... چرا اینقدر خودت رو پایین میگیری؟؟؟

هر وقت دلشون میخواست میومدن خونم... شام و نهارهای مفصل براشون درست میکردم... کادوهاشون سر جاش... عزت و احترام... توی فامیل بالا میبردمشون... نمیگم مجبور بودم.. خودم دوست داشتم برای خدا میکردم ...و برای احترامی که برای همسری قائل بودم.. ولی خیلی خورد شدم...یعنی فهمیدم اینا واقعا از من متنفر هستن... و من هر کاری هم بکنم نمیتونم این حس رو تغییر بدم... و دوست دارم ها و عروس خوبی هستی همه برای رسیدن به منافعشون هستش..

نمیدونم چرا دستم نمک نداره؟؟؟ من واگذارشون کردم به خدا..

تمام دوران بارداریم دم به دقیقه خونمون بودن... حتی آخرهاش هم مراعات نمیکردن و من همش پای گاز و سینگ بودم ... توی مهمونی هاشون پشتشون رو به من میکردن و من یادمه 7 ماهگیم توی مهمونی مادرشوهرم ظرف میشستم...

هیچ وقت توقعی ازشون نداشتم... هر وقت نوبت من بود قهر و دعوا هر وقت نوبت خودشون بود باید محبت میکردم..

البته همسری توی همه این سال ها پشتم بود و میگفت نککککککککککن..!! اینها لیاقت ندارن...

ولی من میگفتم نه... خدا رو خوش نمیاد خانوادت هستن امید دارن....

خودم هزار بار میگفتم بیاین سراغمون خونه پسرتونه...

ولی 5 شنبه دیدم نه..!!! این قصه سر داراز داره... دلم شکسته و خیلی ناراحتم...

دیگه این قسمت زندگیم هم وقتشه تموم بشه...خدا هم نگفته بشینید هر کس هر طور دوست داشت باهاتون رفتار کنه..

هر وقت یاد جملات و محتویات کلام مادرشوهر میوفتم سرم تیر میکشه.... خیلی سخته مدام توهین بشنوی و تحقیر بشی... از طرف آدم هایی که از لحاظ شخصیتی و اجتماعی خیلی ازت پایین تر هستن... ولی دیگه وقتشه از صرف توان و اعصاب و روانم توی این زمینه هم دست بردارم و تا یه مدتی بیخیالشون بشم....مگر اینکه خودشون متوجه اشتباهشون بشن عذرخواهی کنن..و واقعا دست از این کارهاشون بردارن..

تمام جمعه رو فکر کردم و امروز هم لابه لای کارهام یه ذره فکر میکنم.. حرص میخورم... اندکی چشمانم نم ناک میشه و بعد دوباره افکارم رو جمع انجام کارهام میکنم...

ولی دلم خیلی شکسته...

إِلَهِی وَ رَبِّی مَنْ لِی غَیْرُکَ أَسْأَلُهُ کَشْفَ ضُرِّی وَ النَّظَرَ فِی أَمْرِی‏


  • زهرا مهربون

نظرات  (۱)

سلام

چه خانواده شوهر  اذیت کنی داری زهرا، و چقدر تو مهربونی ،تازه من میفهمم چقدر قدر خانواده  شوهرمو ندونستم.و در حقشون کوتاهی کردم

پاسخ:
سلام
میدونی بعضی از خانواده های شوهر خوب هستن ولی بعضی های دیگه رفتارهای خوبی از خودشون نشون نمیدن... ولی وظیفه ما به عنوان عروس اینه که اول برای خاطر خدا و بعد برای احترام به شوهرمون بهشون احترام بذاریم.. اینکه بفهمن یا نه خیلی مهم نیست .. مهم وجدان راحت و روسفیدی پیش خداونده.. اگر خانواده همسر خوبی داری قدرشون رو بدون و بهشون محبت کن و در حقشون کوتاهی نکن.. امیدوارم همیشه خوشبخت و سلامت باشی..
برای من هم خیلی دعا کن...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">