کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

خونه بابا

دوشنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۳، ۰۹:۲۳ ق.ظ

دیروز خواهرم پیام داد پس کی همسری خونه اس شام بیاید پیش ما...؟؟؟ منم دیدم فقط شب رو خونه اس و دوباااااااااااااااااااااااره شیفت... تماس گرفتم به همسری گفتم شام بریم خونه مامانم؟؟؟؟ ایشون هم گفتن هر جور خودت دوست داری.... (من تا الان متوجه نشدم معنی این حرف یعنی چی؟؟؟ یعنی دوست دارم بیام... یا یعنی من که تمایلی ندارم ولی چون تو میگی باشه بریم...!!!! فکر کنم گزینه دوم صحیح می باشد..) نه؟؟؟؟

منم پیام دادم به خواهرم که شب میایم...

دیروز به کارپردازی گفتم من سی دی (دی وی دی) میخوام که اطلاعاتم رو منتقل کنم... آخه سیستمم بالا نمیومد... قرار شد ببرن تعمیر.. سه روز یه کیس دیگه به من دادن افتضاح مدام اینترنتش می پرید.... دوباره دیروز همکار گرامی هاردش رو گذاشت رو سیستم خودش اومد بالا گفت: حجم اطلاعات بالاست باید خالیش کنی... منم به کارپردازی درخواست دی وی دی دادم... اینقدر ام پرسید چند تا میخوای؟؟؟ دقیق حجم فایل هاتو بگو بدونم؟؟؟ برای کی میخوایی؟؟؟ منم دیدم خیلی رو اعصابمه تا دو روز دیگه هم باید توضیح بدم تا توجیه بشه خودم پا شدم رفتم از لوازم التحریر کنار اداره 7 تا سی دی ( دی وی دی ) گرفتم 5 تومن و اومدم و بخشی از اطلاعاتم رو خالی کردم و رااااااااااااااااااحت شدم...

این همکارمون از خانومش خیلی حسااااااااااااااااااااب می بره... بعد مشکلات روحی و عدم اقتدارش توی خونه رو توی اداره با قیافه گرفتن و بد اخلاقی و سوال و جواب های مکرر برای ملزومات مورد نیاز کارمندان جبران میکنه... مثلا همکارمون میره کاور بگیره میگه برای چی میخوایی؟؟؟ چقدر کاور مصرف میکنی؟؟؟ (طرف باید کامل توضیح بده) خوب بابا جان به تو چه مربوطه؟؟؟ یا مثلا اگر مدیر قرار باشه جلسه بذاره ایشون باید پذیرایی رو فراهم کنن... میره از این اتاق به اون اتاق ببینه جلسه چیه؟؟؟ برای چی داره برگزار میشه؟؟؟ اصلا چرا باید برگزار بشه؟؟؟ بعد نظر هم میده!!!!

ولی خدا رو شکر من هرگز بهش اینقدر رو ندادم که بخواد عقده هاش رو سر من خالی کنه... و گاها طوری رفتار کردم که یه مقدار هم نسبت به سایرین نمیتونه از این مسخره بازی بازی ها سرم دربیاره و حساب میبره...

دیروز پاس شیرم رو هم نرفتم و وایستادم تا حجم خوبی از اطلاعات رو بردارم... همسری اومد دنبالم و رفتیم دخترم رو برداریم که خوابیده بود و برگشتیم و رفتیم مخابرات تقاضای تلفن ثابت کردیم (البته همسری همه کارهاش رو انجام داده بود... فقط مونده بود امضای من تا هفته آینده بیان وصلش کنن) و رفتیم خونه من به تمیزکاری مشغول شدم و بعدش دوش گرفتم  و چای و تخمه و پفک آوردم تا با همسری فیلم زندگی مشترک آقای محمودی و بانو رو ببینیم... از اول تا آخر فیلم من فقط حرص خوردم... اصلا به دلم ننشست... همسری هم حساااااااااااااااااااااااااس همش نگاهش به من بود ببینه عکس العمل خاصی میبینه یا نه؟؟؟ وسط هاش ساعت شده بود 7 و نیم گفتم دیر شده و رفتم حاضر شدم... و رفتیم خونه مامان... خیلی خوش گذشت... اما اثرات فیلم هنوز بر همسری باقی مانده بود و بدقلقلی میکرد...

دیشب اصلا خوب نخوابیدم و صبح به زوووووووووووووووور بیدار شدم...

وقتی فکر میکنم 12 روز دیگه بیشتر تا عید نمونده انگار یه چیزی توی دلم میریزه پایین.. یه اضطراب همراه با هیجان دارم...

ولی به نظرم فیلم آموزنده ای بود... من سعی میکنم از فیلم هایی که میبینم درس بگیرم و اگر کاربردی بودن یه جایی توی زندگیم به کارشون ببرم.. دوست ندارم فقط نگاه کنم و پاشم برم و بگم اینا فیلممممممممممه...

واقعی نیست... ممکنه بعضی هاشون واقعی نباشن... ولی گاهی یه نکته هایی رو به آدم یاد میدن که میتونه تو روابط و نوع نگاه آدم تأثیر بذاره...

یه فیلم دیگه هم بود با عنوان مستانه... خدا رحم کنه امروز ببینیم اون چیه؟؟؟

امیدوارم همه بنده های خدا شاد و سلامت باشن...

  • زهرا مهربون

نظرات  (۱)

سلام... وبلاگ قشنگی داری :)
به منم سر بزن... دوست داری تبادل لینک کنیم هم بگو
www.farhangarmani.blog.ir
www.finder.blog.ir
پاسخ:
سلام..
ممنونم...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">