کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

15 ماهگی

چهارشنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۳، ۰۳:۰۲ ب.ظ

دخترم 15 ماهگیش رو فردا تموم میکنه و شکر خدا وارد 16 ماهگیش میشه... الان به خوبی میتونه راه بره.. خیلی خانوم و با فهم شده.. حرف ها شو میتونم بفهمم و وقتی من و پدرش رو مامان و بابا صدا میکنه میخوایم از شادی از هوش بریم...

خونمون داره مراحل اتمامش رو طی میکنه و کابینت ها خیلی خوشگل نصب شده.. آرک سقف رو هم سفارش دادیم... و من دیروز رفتم پرده دیدم.. امروز هم اگر مامان بیاد میخوام برم باهاش طرح نهایی مو چک کنم .. البته خالم اومده پیش ما و مامان حسابی سرش باهاش گرمه...

تو این مدت دایی ام سکته مغزی کرد و یه مدت بیمارستان بستری بود البته فکر می کردیم افسردگی گرفته اما نوار مغز نشون داد یک سکته رو رد کرده و الان خدا رو شکر حالش خوبه..

شب چله خونه مادرشوهر اینا بودیم و تولد همسری که خیلی خوش گذشت..

بعدش خونه مامان اینا بودیم به مناسبت خرید ماشین جدیدشون و خواهرم برای همسری به مناسبت تولدش کیک پخت..

احساس می کنم تازگی ها خیلی پخته تر شدم و عقایدم داره فرق میکنه... از حساسیت هام کم شده.. با مسائل راحت تر کنار میام و درکشون میکنم.. از حرف ها و حرکات ناخوشایندی که در اطرافم میبینم کمتر ناراحت میشم.. انگار دارم بزرگ تر میشم.. برای خودم زندگی میکنم.. البته من از اولش هم برای خودم زندگی میکردم ولی گاهی انتظار برخی رفتار ها رو نداشتم و روم تأثیر نامطلوب میذاشت که الان همچین احساسی ندارم..خیلی سخت گیری هایی که مادر ها به بچه هاشون دارن من نسبت به دخترم ندارم و دلم میخواد باهم بیشتر دوست و خودمونی و صمیمی باشیم تا فقط صرفا مادر و فرزند.. با اختلافات گسترده... از همسری و رفتارهاش کمتر ناراحت میشم.. و این خیلی موثر بوده...یعنی خیلی ها...!!! نمیتونم بگم پا گذاشتم رو معیارهام.. ولی سعی میکنم از دیگران و به خصوص همسری انتظار نداشته باشم مطابق معیارهای من زندگی و رفتار بکنه...

تا 10 روز دیگه باید اسباب کشی کنیم و من هنوز هیچ کاری نکردم...

ولی ته دلم یه عالمه ذوق دارم..

پماد دور چشم گرفتم و دارم سعی می کنم هر شب استفادش کنم.. دیروز برای دخترم دو سری کامل لباس تو خونه خریدم خییییییییلی خوشگلن.. اینقدر دخترم هزار ماشاءالله خانومه و قدردان که کلی شادی کرد و دست زد و بعدش تا ساعت 10 شب مدام به مامانم اینا نشونشون می داد و ذوق می کرد... یعنی به معنی واقعی عاشقشم....

پنج شنبه گذشته مجبور شدم برم اضافه کار و همون روز حلقه و پشت حلقم گم شد و تا الان هم پیدا نشده... خیلی غصه خوردم و کلی هم گشتم ولی انگار شدن قطره آبی و فرو رفتن در زمین...

دیشب یکی از همکارهای سابقم که به مدت 4 ساله نامزد کرده و اون آقا با دارا بودن سن بالا فاقد مقداری تعهد برای بردن خانومش به خونه بخت هست یه پیام برام فرستاد که اینقدر اعصابم رو به هم ریخت که دوست داشتم برم اون آقا رو له کنم بیام.. نمیدونم والا مرد هم اینقدر بی عرضه نوبره والا..

کارهای اداره شکر خدا داره خوب پیش میره.. دیروز یه اطلاع رسانی قوی داشتیم... عااااااااااااااااااالی شد..!!!!

در نمایشگاهی که برگزار شد بین یک نفر از افراد زیرمجموعه ما با یکی از همکاران ارگان های دیگه مون یه آشنایی پیش اومد و حالا این خانومه که زیرمجموعه ماست مدام از من میپرسه نظرم چیه.. ؟؟؟ اون آقا تازگی از خانومش جدا شده و به نظرم با توجه به شرایط که داره نمیخواد به این زودی ها یه زندگی دیگه تشکیل بده ولی خانومه مدام در حال ارسال پیامک و برقراری ارتباطه .. من چند بار بهش گفتم اجازه بده اون بیاد طرفت اینقدر برای ایجاد ارتباط تلاش کن.. چند تا وبلاگ خوب هم بهش معرفی کردم و حتی دو روز تمام ساعت های متوالی باهاش حرف زدم.. ولی تصمیم دارم به این امر خاتمه بدم.. چون دو روز دیگه خوب و بدش پای خودم رو میگیره.. ولی به نظرم اون آقا فعلا و به این زودی ها تمایل به ازدواج نداره و اگر علاقه ای به این خانوم داشته باشه حتما پیشنهادش دو یا سه سال دیگه عملی میشه...در هر صورت به خودشون مربوطه و من دیگه نمیخوام خانوم مشاور باشم.....

امیدوارم همه بنده های خدا شاد و خوشبخت باشن...


  • زهرا مهربون

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">