کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

دندون

يكشنبه, ۹ آذر ۱۳۹۳، ۰۲:۳۳ ب.ظ

دو شبه متوالی که خواب ندارم و همش بیدارم چون دخترم داره دندون درمیاره و از شانس بد یه ویروس آفت هم گرفته و لثه هاش متورم شده و قرمز.. دوشب گذشته با یه زیرپوش حلقه ای و شورت خوابوندمش از بس تب داشت و تنش داغ بود... همش بیتابی می کنه.. اصلا غذا نمیخوره و حسابی لاغر شده.. جمعه مادر شوهرم اینا اومدن خونمون و مادر شوهر گرامی سرما خورده بود و در حین صرفه جلوی دهنش رو نمیگرفت تازه تبخال هم زده بود و مدام دستش رو بهش میزد.. فکر کنم ویروس اینطوری انتقال یافت به دختر کوچولوی خوشگلم..

منم از بیخوابی و خستگی در حال مردن هستم و به زور قرص نشستم..

مراسم های دهه محرم به خوبی برگزار شد و من با لباس های خوشگل و موهای افشون پریشون حسابی مانور دادم...

کابینت های خونمون و کمد ها رو سفارش دادیم و خیالم راحت شد.. مونده نورپردازی، نقاشی، پرده و یه سری خورده کاری.. پکیج هم نصب شد و بابت نصبش 500 هزار تومن گرفتن... به نظرم خیلی گرون شد تازه هنوز رادیاتورها نصب نشده!!!

دلم میخواد پرده سفارش بدم ولی مامان مهربونم میگه.. بیا پرده های من رو که یه مدت کوتاه ازش استفاده کردم و ببر نصب کن و پول ها تو جمع کن!!! منم دو دل موندم چی کار کنم؟؟؟

پنج شنبه مامانم همکاراش و همسفر های مکه شو دعوت کرده بود نهار دور همی به صرف دیزی.. منم رفتم و کلی خوش گذشت ولی از اونجا که به خاطر انجام کارهام دیر رسیدم و مامانم کلا آدم هولی هست... اینقدر بدو بدو کردم و مامانم هولم کرد تا سبزی و سالاد رو کلا فراموش کردیم بذاریم پای میز و اینطوری بعد از رفتن مهمون ها خواهر بزرگه عصبانی شد و میخواست همشو بریزه دور که با کلی خواهش و تمنا از این کار منصرف شد..

شب بابا هیئت داشت و کلی میوه و شیرینی خریده بود که بنده شستم و با مامانم و بابا و شیطونی های دخترم بسته بندی کردیم...و در تمام طول مدت خواهر بزرگه قهر بود...

یک شنبه هفته پیش رفتم یه مأمویت یک روزه و در حین جلسات دوست دوران دانشگاهم رو هم دیدم و حتی از فروشگاه کنار ادارشون یه جفت بوت و کیف ست، بلوز و شلوار برای دخترم و اسپری برای همسری خریدم.. و به دلیل سرعت عمل بالا مورد تشویق همکاران گرامی قرار گرفتم...

ولی بعد از برگشتنم همسری جهنم بزرگی درست کرد و من حسابی توش سوختم... البته ایشون بعدا طبق معمول عذرخواهی کردن و قول دادن تغییر کنن.. و تا کنون تغییرات خوب بوده که امیدوارم ادامه پیدا کنه.. تا جایی که دو شب گذشته من خونه مامانم بودم و ایشون یه هو دیشب اومدن اونجا و شام موندن و از اونجا رفتن سر کار که با این حرکت همه ما متعجب و من مشعوف شدم!!!

پنجم آذر روز تولدم هم برام یه گردنبند قلب گرفت که با سایر قلب هایی که برام خریده بود شد 4 تا منم این آخری رو که خیلی خوشگله برداشتم و سه تای دیگه رو به همسری دادم که برام عوض کنه و ایشون به جاش برام یه انگشتر نگین دار خوشگل خرید که الان دستم کردم...

کارهای اداره فوق العاده زیاد شده و صبر من در حال اتمامه...

دلم میخواد زودتر برم خونه جدید ولی وقتی یاد اسباب کشی می افتم مو به تنم سیخ میشه... از بس وسایلام زیاده... دلم میخواد یه مدت طولانی برم مرخصی.. حالم خوب بشه..

دستبند قدیمی ام رو هم عوض کردم و یه دستبند جدید خوشگل خریدم..

تازگی ها آستانه تحملم خیلی پایین اومده که باید درستش کنم و خودم رو کنترل کنم...

مادر شوهر برای دخترم یه سارافون و به پلیور بافته که جمعه براش آورد..به همراه ترشی و رب خونگی برای من...

من نمیدونم قدیمی ها با اون همه بچه چطوری به همه کارهاشون میرسیدن؟؟؟ من خیلی سختمه و اینکه آزمون های اداره هم داره شروع میشه و باید درس بخونم... تازگی ها صبح ها که از خواب بیدار میشم.. همش سلام و صلوات به روح خانوم های خونه دار می فرستم... ولی آخر ماه که حقوق میگیرم به خودم افتخار میکنم!!!

اون روز که مامانم مهمون داشت عصرش یکی از همسایه ها اومد خونه مامان و گفت بعد 42 سال زندگی مشترک با همسرش که بیرون خیییییییییلی خوش اخلاقه ولی توی خونه خیلی بد اخلاقه و ما تازه الان فهمیدیم.. داره طلاق میگیره و جناب همسر خانوم دوم رو هم گرفته...

این برای من خیلی درس بزرگی بود که :

1-  ما نمیتونیم کسی رو تغییر بدیم.. (به یقین رسیدم) چون خانومه میگفت 42 سال تلاش کردم تغییرش بدم ولی نه تنها تغییر نکرد که روز به روز هم بدتر شد

2- همیشه برای خودمون پس انداز داشته باشیم..(این خانوم هیچی از خودش نداره به جز سه دانگ زمین) تازه خونه دار هم هست..

3- سعی کنیم بدی های طرف مقابلمون رو تا جایی که ممکنه نادیده بگیریم و اگر نشد حداقل خودمون رو اذیت نکنیم و دنبال یه روش مناسب باشیم برای حل مسأله..

4- قدر همسرمون رو بدونیم و اون رو با کسی مقایسه نکنیم... حتی با مردهای به ظاهر خوش برخورد بیرون

5- زندگی اینقدر ارزش نداره که صبح تا شب اوقات خودمون و دیگران رو تلخ کنیم پس بهتره شاد باشیم

6- بچه هامون رو خوب تربیت کنیم تا هنگام ازدواج و زندگی متأهلی درست رفتار کنن و زندگی و سرنوشت خودشون و طرف مقابلشون رو داغون نکنن

7- همیشه به فکر روز مبادا باشیم...

8- به خودمون و سلامتی جسمی و روحی و نشاط و شادابی مون توجه کنیم (این خانومه طفلکی خیلی مریض و شکسته شده بود)... ولی آقاشون خووووووووووووووووووب!!!

امیدوارم همه ما عاقلانه و عاشقانه زندگی کنیم...





  • زهرا مهربون

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">