کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

گذشته 3

شنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۳، ۰۲:۴۷ ب.ظ

تماس های ما ادامه داشت.. و خانواده اون پسر و به خصوص خودش اصرار داشتن که ما هم بریم شهرشون و تحقیق هامون رو بکنیم و جوابشون رو بدیم.. و خانواده من بییییییییخیال همهش میگفتن زوده.. کلا هر کار رو با آرامش وحشتناکی انجام میدن... ناگفته نمونه مادرش از این وصلت ناراضی بود و شب خواستگاری اصلا حرف نزد.. خواهرش گفت فارسی بلد نیست!!! ولی سر شام یهو گفت به من سالاد بدید!!! ایشون دختر عمه اون پسر رو براش در نظر گرفته بود و البته حق داشت ما از نظر مادی و فرهنگی با هم تفاوت داشتیم.. بالاخرا با اصرار و پافشاری من و خانواده اون پسر ما رفتیم شهرشون و روز اول به تحقیق مشغول بودیم و روز دوم رفتیم خونشون که با خونه ما خیلی تفاوت داشت.. ایشون به دلیل علاقه بسیار زیاد من به جک و جونور با سختی فراون برام یه جوجه اردک کوچولوی زرد پیدا کرده و خریده بود که اون روز خواهرش به من داد و من کلی ذوق کردم ولی مادر و خواهرم به شدت ناراحت شدن و مامانم گفت: خاک بر سرت با این انتخابت که بهت جوجه میدن.. تو رو بچه فرض میکنن..  اینقدر گفتن و گفتن که تو راه برگشت دادم به مغازه های سر راه و اون پسر خیلی ناراحت شد چون یه هفته گشته بود و اونو پیدا کرده بود..قبلش مامان گفته بود برن آزمایش ببینیم به هم میخورن بعد پسرتون بره سربازی!!! ما هم رفتیم آزمایش من و بابا و اون پسر و خواهرش با ماشین ما و مامان سریع رفت جلو نشست.. من این رفتارشو نپسندیدم و به اونا هم برخورد و من و خواهرش و اون پسر هم عقب نشستیم رفتیم آزمایش دادیم و از اون ور قرار شد خودمون برگردیم.. تو راه با هم کلی شادی کردیم.. تمشک خریدیم.. پارک رفتیم و اومدیم که مامان گفت: اصلا به هم نمیخورید من از پشت نگاهتون کردم و خیلی ناراحت شدم از این انتخابت... برای نهار کلی زحمت کشیبده بودن و چند جور غذا پخته بودن.. بعد از ناهار بقیه خواهر ها و برادراش هم اومدن و اصرار که بریم یه جای دیدنی که بازم بابا و مامان مخالفت کردن و ما برگشتیم و باز هم تحقیق کردیم و خانوادم کلی تو سرم زدن با این انتخابم.. البته که من هم دفاع میکردم ولی وقتی خانواده آدم نخواد یه چیزی بشه هرگز نمیشه.. خانواده من اینطوری هستن..

بعد از اون مامان دوباره گفت بیاد شهر ما دوباره بریم آزمایش یه وقت اشتباه نشده باشه!!1 اومد مثل موش آزمایشگاهی بردیمش هزار و یک جور آزمایش مربوط و نامربوط رو ازش گرفتیم که برخی اش واقعا خجالت آور بود.. مامانم بردش دکتر خانوادگیمون اون معاینه اش کرد!!! که امیدوارم خدا ازش نگذره.. ولی با همه این تفاسیر اینقدر دوستم داشت که با فاصله وحشتناک شهرشون با ما میومد و تن به همه چیز میداد و همیشه برام سبدهای گل بزرگ و شیرینی میآورد.. در حالی که بابا میرسوندش ترمینال و تا پیاده میشد و در رو میبست بدون مکث سریع گاز میداد انگار میخواست از دستش خلاص بشه!! روز مادر حتی برای مادرم یه پارچه خوشگل با گل خرید.. خواهرم گفت خیلی مارتوزه است که تونسته یه همچین پارچه ای پیدا کنه و بخره.. و خانواده من که دستشون به جایی بند نبود شروع کردن شرط های وحشتناکشون رو گذاشتن... البته من دیدم این شرط ها امروزه خیلی مرسوم شده ولی طرف باید به فرد روبروش هم نگاه کنه.. شرط های ما از یه طرف و مخالفت خونوادش هم شروع شد و تماس هاس ناشناس که منجر به بی احترامی به خانوادم میشد و در نهایت جواب رد و پس دادن هدیه ها و حتی پول گل ها و شیرینی هایی که برام میآورد.. و گریه ها و اذیت شدن های من.. ولی به امید روزهای بهتر روابط ما ادامه داشت .. تمام پول هایی که بابا بهش داده بود رو به حساب خودم ریخت.. اون پسر مغازه پدریش رو باز کرد و برای من هم کلی کادو و سوغاتی میفرستاد یا با خودش میاورد و حتی برام حلقه هم خرید با دستبند طلا.. و حتی هفتگی هم برام پول میریخت.. با اینکه بابا هزینه هامو پرداخت میکرد میگفت چون عشقمی وظیفه منه هزینه هاتو بدم.. اوضاع مالیش که یکم خوب شد دوباره زنگ زد برای خواستگاری و بازهم جواب رد شنید.. خانوادم به دروغ به من میگفتن بدون کارت پایان خدمت عقد نمیکنن!!! هر روز هم محضرخونه بودن و راهکاری تازه برای به هم خوردن این ازدواج پیدا میکردن.. منم که زورم به جایی نمیرسید.. تصمیم گرفتم برم .. بابا و مامان فهمیدن و شناسنامه ام رو برداشتن.. کم کم بعد از چهار سال که این روند ادامه داشت خانواده اون هم مخالفت هاشون رو شروع کردن و حق هم داشتن پسرشون شده بود بازیچه ما.. بعد از رونق مغازه من با حماقت تمام ازش خواستم که بره سربازی و اونم اونجا رو جمع کرد و وسایلش رو زیر قیمت فروخت و دفترچه پست کرد و یه دفعه همه چیز به هم خورد.. من طاقتم تموم شده بود مدام بحث میکردیم .. خواهرش اجازه حرف زدن به ما نمیداد و یه روز زنگ زد و هرچی از دهنش دراومد به من گفت و نفرینم کرد..اون پسر خیلی تلاش کرد منو برگردونه ولی دیگه نمیشد بریده بودم.. بارها زنگ زد و ازم خواست که ادامه بدم ولی نمیتونستم.. نه خانواده من کوتاه میومد و نه خانواده اون.. تقصیری نداشت اونم مثل من فکر میکرد اونا خیر و صلاحش رو میخوان.. بعد ها گفت اشتباه میکردم.. زندگیم نابود شد و هر کی رفت سر زندگی خودش و من تنها موندم..الان نمیدونم چه کار میکنه؟؟ چند سال پیش یه بار بهش زنگ زدم ازدواج نکرده بود ولی گفت خانواده اش مدام ترغیبش میکنن که با دختر عمه اش ازدواج کنه .. گفت حتی چند بار هم باهاش تلفنی صحبت کرده ولی هیچ جوری نمیتونه با خودش کنار بیاد و اونو بپذیره.. چند بار هم اون زنگ زد که در شرف ازدواج بودم و خطم رو عوض کردم.. ولی الان هم که یاد خاطراتم میافتم قلبم درد میگیره ما واقعا مال هم بودیم همه چیمون به هم میخورد حتی اخلاقمون.. نظافتمون..سبک لباس پوشیدنون.. فکرهامون، برنامه هامون، همه چی بلد بود و همکاری میکرد.. نازپروده نبود که فقط بخوره و بشینه.. اهل محبت بود.. زبان نرمی داشت.. حتی غذاهای محلی شهرشون رو برام درست میکرد و یادم میاد هنوز دستورهای غذاییش رو دارم.. ولی چه فایده سرنوشت ما با هم گره نخورد.. آخرین بار ازش خواستم حلالم کنه و بهم قول بده که خوشبخت بشه.. یه وقتایی فکر میکنم این همه بدقلقی های همسری مال نفرین های خواهرش باشه و بی لیاقتی من و خانواده ام برای داشتن اون پسر.. نمیدونم ولی با تمام این تفاسیر من هم اکنون عاشق همسرم هستم..

  • زهرا مهربون