کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

گذشته 2

چهارشنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۳، ۱۱:۱۰ ق.ظ

گوشی گرفتن من همزمان شد با امتحان های پایان ترم و رفتن اون پسر به شهرشون ولی من فورجه ها فقط دو روز خونه میرفتم بعد برمیگشتم یک هفته انواع غذاها رو درست میکردم و میذاشتم فریزر تا تو امتحانات به مشکل برنخورم.. تماس های ما ادامه داشت  من کم کم داشتم شیفته اخلاقش میشدم ولی ظاهرش رو هنوز دوست نداشتم.. قبض موبایل من و اون در انتهای اون ماه 280 هزار تومان شد که اون زمان وحشتناک بود البته الان هم هست!!.. اون سال بابا و مامان رفتن حج و در نبودشون یه روز اون پسر زنگ زد خونه ما و گفت که با من کار داره و جنگ جهانی اول راه افتاد.. چرا که خواهرهام میترسیدن وقتی بابا و مامان میان هم یه وقت زنگ بزنه و از فامیل کسی گوشی رو برداره... با اینکه پسره خوبی بود دیدگاه های منفی اطرافش زیاد بود و همه قصد داشتن تا من رو منصرف کنن و در این میان خواهر بزرگترم به همراه پدر و مادرم نقش کلیدی را ایفا میکردن.. هنوز یاد خاطراتم که میافتم حالم بد میشه..

بعد از فورجه ها اون پسر برگشت و تمام مواد غذایی که مامانش براش گذاشته بود رو یک جا تقدیم من کرد.. با یه خرس بزرگ خوشگل پشمالو که بلوز زرد تنش بود و یه کیف چرم..که اون کیف نمیدونم چه طوری گم شد و دوباره یکی عین همون رو خرید..

متاسفانه ایشون ترم آخر بود و من تازه وارد دانشگاه شده بودم همون سال مادربزگم خیلی مریض بود و خونه ما نگهداری میشد تا جایی که کنترلش رو از دست داده بود.. در این بین خانواده من از هیچ تلاشی برای به هم خوردن رابطه ما کوتاهی نمیکردن..

یه ویژگی بد اخلاقی من این بود که هر اتفاقی برام میافتاد رو سیر تا پیاز برای خانواده ام و به خصوص مامانم تعریف میکردم و کلا چیز پنهونی ازشون نداشتم ولی الان که دارم وبلاگ های دیگران رو میخونم و اینکه چه طور تونستن با مدیریت کلام.. حفظ اسرار و سیاست بعد از چند سال به فرد مورد علاقشون برسن متوجه میشم چقدر من احمقانه رفتار میکردم.. البته من هم با توجه به تأثیرات خانوادم یه ماه باهش حرف میزدم سه ماه کات میکردم و این روند ادامه داشت.. شاید چون من به شدت اون زمان تحت تأثیر خانوادم بودم و گاهی الان هم میترسم برخی عقایدم رو به مادرم منتقل کنم.. چون مامانم بسیار مستقل و خودساخته و البته خود رای هست..اون پسر از لحاظ احساسی بسیار عمیق بود و عاشق و این رو به وضوح میتونم عنوان کنم که بعد از گذشت بیش از یک دهه تازه ازدواج نکرده..

پس از فارغ التحصیلی افتاد دنبال کارهای معافیش و خیلی سر این مسئله اذیت شد در این بین مادربزرگ من به رحمت خدا رفت و با توجه به اصرار اون پسر و خانوادش برای خواستگاری مادر من 8 ماه بعد از فوت مادربزگم اعلام میکرد ما هنوز عزاداریم!!! لازمه بگم اون پسر پدر نداشت اما مغازه پدری رو اجاره داده بودن و ایشون از بچگی کار میکرد و حتی در طول تحصیل هم تابستون ها و یا فورجه های بین ترم بازم کار میکرد.. هر از گاهی هم چند روز میومد به شهر محل تحصیلمون ما همدیگر رو میدیم.. تا اینکه با اصرار فراوان خودش و خانوادش خردادماه اومدن خواستگاری .. ایشون یه دست کت و شلوار فوق العاده شیک یا کراوات همراه یه سبد گل بسیار بزرگ و شیک و یه جعبه شیرینی عالی و روبان خورده با تمام اعضای خانوادش به منزل ما اومدن و در همون چند دقیقه اول مامان اعلام کرد: ما دختر به سرباز نمیدیم!!! بره سربازی و بیاد... البته اونا میخواستن برا من نشون بیارن ولی مامانم همش میگفت بگونیارن و اونا هم نیاوردن.. بعدش ما رفتیم طبقه پایین با هم صحبت کردیم و برگشتیم بالا و بابا شام نگرشون داشت.. و بقیه هم از هتل اومدن.. تمام خرج و مخارج رفت و آمدشون بر عهده اون پسر بود.. خواهرش تو راهرو منو بوسید و گفت الهی قربونت برم تو خیلی خوشگلی مامانت اینا رو راضی کن..


  • زهرا مهربون

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">