کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

عصبانی

چهارشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۳، ۰۲:۵۹ ب.ظ

سه شنبه رفتیم دخترم رو برداشتیم و رفتیم خونه سریع دوش گرفتم و به خونه رسیدم و کنار دخترم خوابیدم.. یه دفعه زنگ خونه رو زدن.. از املاک اومده بودن خونه رو ببینن.. بدون خبر منم بیدار شدم و گفتم بگو برن همسر عصبانی شد و گفت وقتی خونه رو میسپری بنگاه اینطوریه دیگه و منو نگاه می کرد.. دخترم از خواب پریده بود و گریه میکرد.. من تند و تند جمع میکردم و همسر با لباس تو خونه منو نگاه میکرد.. گفتم عوض اینکه وایسی..یه کم خونه رو جمع کن و برو لباس بپوش ناراحت شد. منم چادرمو پوشیدم و دخترم رو بغل کردم و رفتم اتاق خواب اومدن و دیدن و کلی هم عذرخواهی کردن.. بعد که رفتن همسری حالش خوب شده بود ولی من ناراحت بودم تازگی ها خیلی عصبی شده و با کوچکترین مسئله به شدت ناراحت میشه..  خلاصه همسری با دخترم رفتن بیرون و خرید کردن و هر چی من دوست داشتم خرید به عنوان معذرت خواهی ولی گفت لحنت با من  بد بوده!!! گفتم وقتی مردم پشت درن.. خونه نامرتبه.. تو لباس توخونه تنته و داری منو نگاه میکنی من با چه لحنی صحبت کنم؟؟؟ بعد من چیزی نگفتم.. فقط گفتم برو لباس تنت کن.. .. فکر کنم از خجالتش بود دنبال بهونه میگشت.. افطار کردیم و شام خوردیم و همسری رفت سر کار.. منم دخترم رو خوابوندم و به کارهام رسیدم.. دخترم به دلیل درآوردن دندون همش شبا تب میکنه و باید پاشویش کنم.. لذا الان دو شبه سحری خواب می مونم و این اصلا خوب نیست.. 

چهارشنبه .. پاورپوینت نهایی رو روز قبلش تحویل دادم و باری از شانه هایم برداشته شد ریاست و معاونت تو جلسه صبح چهارشنبه ارائه دادن و گویا نتایج عالی به دنبال داشته من از معاونمون متنفرم!!! مال یه شهرستان دیگه هستش ولی اینقدر در مورد جایی که زندگی میکنه (یعنی شهر ما) که بسیار هم مشهور و با تمدن تاریخی هستش بد صحبت میکنه و ایراد میگیره و هر بدی رو بهش نسبت میده که گاها دوست دارم عینکش رو تو صورتش خورد کنم!!! و در این میان من به دلیل هوس کردن یکی از سوغاتی های شهرشون ازش خواستم برام با هزینه خودم از اون خوراکی ها بیاره و الان مثل .. پشیمونم.. چون پس از اون رفتارهایی ازش سر زد که اصلا شایسته نبود.. ازش متنفرم ولی خوب چه میشه کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بعدازظهر به کارام رسیدم و شبش احیاء گرفتیم و من کلی گریم میومد اصلا یه وضعی..

پنجشنبه.. طبق روال معموا دخترم زود بیدار شد نمیدونم چرا وقتی تعطیلم خانوم زود بیدار میشه و وقتی میخوام برم سر کار همش خوابش میاد... منم به هوای اون مجبور شدم زود بیدار شدم و به کارهای خونه رسیدم.. من نمیدونم همه اینقدر خونشون کار داره و یا فقط من همش در حال بشور و بسابم؟؟؟ مخصوصا ماشین لباسشویی، و شستن و اتوکشی لباس های دخترم..همسری با پیشنهاد دعوت مامانم اینا مخالفت کرد و منم منصرف شدم.. اخلاق های خاص خودش رو داره.. ولی من همیشه با خانوادش مهربون بودم و هستم..

جمعه .. به کارهام رسیدم و شام مهمون من فیله سوخاری گرفتیم و همسری که همیشه پیتزا میخورد هم اینبار فیله گرفت و رفتیم پارک و همسری گفت بهت حق میدم دیگه پیتزا نخوری واقعا عالیه!!! خوش گذشت و برگشتیم و من تمام لباس ها و اسباب بازی ها و پتو و هرچیزی که حس میکردم ممکنه به چمن ها خورده باشه رو شستم.. ولی یه خانواده بودن بچشون رو با روروئک با جوراب تو چمن ها گذاشته بودن و اونم برای خودش میرفت و میومد!!! نمیدونم من سخت میگیرم یا همه اینطوری هستن..دوباره احیاء گرفتیم و من بر خلاف شب قبلش بیش از چند قطره اشک گریم نگرفت!!!

شنبه.. خونه رو مرتب کردم و ماشین زدم و همسری اومد بابا زنگ زد میخوایم بیایم دیدنتون برات ماه رمضونه بیاریم.. منم هرچی تعارف کردم از شام نیومدن من سالاد اولویه گذاشته بودم که ببریم پارک ولی واینستادن ولی برای دخترم بادکنک.. و برای من به جای پشمک و .. یه پارچ سیلور طرح فنجون هام آوردن که قندونش هم قبلا از لبنان خریده بودم و بسیییییییییییار خوشحال شدم.. بعد از رفتنشون یه کم در مورد خونه با همسری صحبت کردیم و رفتیم پارک .. خوش گذشت.. و باز هم همسری در مورد خونه حرررررررررررررررررررررررررررف زد.. گاهی اینقدر حرف میزنه  من به ورطه جنون کشیده میشم.. مثلا اون خونه بود که گفتم پسندیدم ولی قیمت رو تغییر دادن و ما نخریدیمش  رو همکارش خرید.. اول ناراحت بود که چرا ما نخریدیم بعد که قانعش کردم به درد ما نمیخورد.. حالا ناراحت بود چرا همکارش خریده و پول اضافی داده و مردم عقل ندارن و اگه اون پولو ما داشتیم چه ها که نمیکردیم و اصلا چرا کار چاق کن مردم شده؟؟؟و من همش آرومش میکردم ولی خودم مغزم نابود شد..

امروز هم از بس دیشب خواب های چرت و پرت و شلوغ دیدم (چند شبه اینطوری هستم) درست حسابی نخوابیدم و دخترم هم همش شیر میخواست و گرسنش بود و لذا هم اکنون سرم داره منفجر میشه..

امروز باید برای دخترم شیر- مولفیکس- آهن- آد و شامپو بچه بگیرم..

فقط خدا خدا میکنم زود ساعت کاریم تموم شه برم خونه دیگه ماه رمضون اساسی داره به من فشار میاره.. تمام جونم رفته..


  • زهرا مهربون

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">