کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

پایتخت

سه شنبه, ۱۹ تیر ۱۳۹۷، ۰۲:۵۰ ب.ظ
هفته پیش قرار شد برای مأموریت بریم پایتخت ... منم کارهامو انجام دادم و از اونجا که همسری بسیار پایه است و به نوبه خود بادیگارد محسوب میشه کارهاش رو کرد و برای جمعه ظهر بلیط گرفتیم ... قرار شد دخترم رو خونه مامان بذارم چون طبق آمار هواشناسی دمای هوا در پایتخت بالای 40 درجه بود و ترسیدم خانوم کوچولو مریض بشه ...
5شنبه قرار بود دوستم ناهار بیاد خونمون  صبح رفتیم با دخترم  خرید وبعدش  به سفارش دوستم دیزی گذاشتم .. وقتی اومدیم دوستم رسیده بود و مونده بود پشت در ... با هم رفتیم تو و کلی تعریف کردیم و ناهار خوردیم و خوش گذشت ...

عصرش تموم خونه رو تمیز کردم و طی کشیدم و جارو برقی و .... یه دور هم ماشین زدم و لباس ها رو شستم که میرم و میام خونه تمیز باشه ..

جمعه مشغول بستن ساک شدم و قرار شد وسایل نقاشی- اسباب بازی- وسایل حمام - دوچرخه و هر چی که ممکنه دخترم لازم داشته باشه رو ببریم خونه مامان ....همسری اومد تمام وسایل دخترم رو بردیم خونه مامان و ناهارمون رو خوردیم و راه افتادیم... قرارش شد ماشین رو ترمینال بذاریم که دیگه با آژانس مسیر رفت و برگشت و طی نکنیم ...

ساعت 3 سوار VIP شدیم و عاااااااااااااااااالی بود .. به ویژه LCD داشت و کلی فیلم نگاه کردیم و اصلا متوجه نشدیم چه طوری رسیدیم...
از اونجا هم با بی آر تی راهی شدیم و دو بار هم سوار تاکسی شدیم و بالاخره رسیدیم ....
یه کم خستگی گرفتیم و همسری فوتبال نگاه کرد و بعدش رفتیم بیرون گردش و تفریح و برای دخترم و مامان اینا سوغاتی خریدیم و آخر شب برگشتیم و باز همسری فوتبال نگاه کرد و من همش نگران بودم فرداش خواب بمونیم ..
به سلامتی ساعت 6 بیدار شدم و صبحانه خوردیم و آماده شدیم و ساعت هشت و نیم رسیدیم اداره مربوطه و همکارها هم کم کم  اومدن و جلسه تشکیل شد و ساعت 2 بعدازظهر به پایان رسید ...
رفتیم پایین برای صرف ناهار که همسری نیومد و مجبور شدم غذا رو گرفتم بردم ... متأسفانه قاشق و چنگال یک بار مصرف هم برای بیرون بردن نداشتن و استیل بود ... هر چی همکارها اصرار می کردن که خانوم بفرمائید همسرتون بیان داخل چرا شما میرید بیرون؟؟؟ .. همسر ما زیر بار نرفت و منم یه کم از دستش عصبانی شدم ... اومدیم ترمینال و همسری از این ور به اونور دنبال قاشق و چنگال یک بار مصرف میگشت و در نهایت دو تا قاشق بستنی گیرش اومد ...!!!!!

بعد به خاطر اینکه بگه مشکلی نیست و کار درستی کردیم که نرفتیم غذامون رو بخوریم و برگردیم همش از دلتنگی دخترمون برای ما میگفت و اینکه چشم به راهه .... و در نهایت با قاشق بستنی غذا خوردیم ...

تا رسیدیم اول رفتیم خونه و کارهامون رو کردیم و شام رفتیم خونه مامان که دخترم رو هم بیاریم .. باباش براش گواش و دفتر نقاشی بزرگ هم خرید ...

کلی دلتنگش شده بودیم ... طفلی با بابا توی کوچه بود و داشت دوچرخه سواری میکرد ...

بابا برای دوچرخه اش بوق و پشتی صندلی خریده بود ...
شب برگشتیم خونه ...

همسری یکشنبه رو مرخصی گرفته بود و من طفلی باید میومدم سر کار ... همسری خانوم کوچولو رو برد مهد کودک و براش هم سبد دوچرخه خرید و کلی کیف دخترم کوک شد ... 
یکی از علاقه های دخترم اینه که روزهایی که باباش میره دنبالش و از مهد میارتش عصر که میان دنبال من بیاد اداره و بشینه پشت میزم و با خودکار و مارکت های رنگی و کاغذها بازی کنه ... همش منگنه کنه ... پنس کنه .. قیچی کنه و ....

توی این مدت کتاب سلام بر ابراهیم و دانلود کردم خوندم .... عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی بود ...


چهارشنبه رفتیم به صورت سر زده خونه مادر شوهر و قرار بود شب نمونیم که به زوووووووووووووووور نگرمون داشتن و قرار شد مادر شوهری برامون ماکارونی درست کنه ...
من تعریف ماکارونی های مادر شوهری رو از همسری شنیده بودم ... ولی توی این همه سال قسمت نشده بود بخورم .. چون همیشه مادر شوهری رودروایستی میکرد و درست نمیکرد ... ولی اون شب با اصرار دخترم پخت و واقعا هم عااااااااااااااااااااااااااااالی بود ...


خوب یکی از اخلاق های بد مادرشوهری این هست که مدام  میگه من فلان دختر رو میخواستم برای پسرم 
بگیرم  خوشش نیومد ... فلان دختر دیگه رو میخواستم بگیرم  نگرفت و ... 58 بار رفتم براش خواستگاری !!!! نپسندیده ....

من اول ها اصلا برام مهم نبود چون همسری میگفت من 3 بار بیشتر باهاش نرفتم ... چون دیدم سلیقه اش خوب نیست و مطابق نظرات من نیست ... مامانم خودش برای دل خودش میرفته ...

ولی جدیدا نمیدونم چرا بهم برمیخوره ... اون شب هم باز شروع کرد که فلانی و فلانی و میخواستم بگیرم برای پسرم و ... خواستم جوابش رو بدم ... ولی باز سکوت کردم ...
نمیدونم کار درستی انجام میدم یا نه ؟؟؟ باید جواب بدم یا باید سکوت کنم ..؟؟؟
اگه جواب بدم یعنی حساس شدم و نقطه ضعف دادم دستش ؟؟؟

و اینگونه بود که در انتهای مهمونی باز هم من مکدر شدم ... 

5 شنبه دوست عزیزم رو با شوهرش و پسر گلش دعوت کردم .. چون بسیار مومن هستن و دوستم هم طلبه هست فقط یه جور غذا میخورن ... منم با خیال راحت باقالی پلو با مرغ گذاشتم ...

بعد از غذا هم همش به تعریف همسر ها و خودمون و بازی بچه ها گذشت و در نهایت بچه ها با هم دعوا شون شد ... سر دخترم خورد به کلاف در و بار دوم پسر دوستم گازش گرفت و مامانش به طرفداری دخترم دعواش کرد و صدای گریه بچه ها بلند شد و مهمونی تموم شد و مهمون هامون رفتن ...

دیروز هم از صبح در حال شستن و دستمال کشی و جار رو برقی و ماشین لباسشویی و اتو کشی و ... بودم و ظهر همسری رفت سر کار و منم شام پختم و گذاشتم توی سبد و با دخترم همراه دوچرخه رفتیم پارک و همسری هم در نهایت از سر کار اومد و به ما ملحق شد ...

ولی من دیگه با سبد و دوچرخه بچه بیرون نمیبرم .. همش فرمونش رو میگرفت سمت ماشین های خیابون اینقدر گفتم فرمون رو بچرخون سمت دیوار دیوانه شدم ... حالا از پشت صندلی اش محکم گرفته بودم که نره توی خیابون باز از عهده اش نمیومدم ... یعنی تا پارک کلی حرص خوردم ...

امیدوارم امروز آغاز هفته خوبی برای همه باشه ...





  • زهرا مهربون

همینطوری

دوشنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۶، ۰۹:۱۲ ق.ظ
این مطلب رو دی ماه نوشته بودم و میخواستم تکمیلش کنم که مونده بود توی پیش نویس ....


خوب اول از شب یلدا بگم ...
امسال تصمیم گرفتم من برای شب یلدا مامان اینا رو دعوت کنم ... البته سال قبل هم این تصمیم رو داشتم و کلی هم به مامان اصرار کردم که گفت نه و بابات میگه همه باید خونه بزرگتر ها جمع بشن ...
  • زهرا مهربون

زلزله

سه شنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۶، ۱۰:۳۳ ق.ظ

شبی که زلزله اومد ... همسری دراز کشیده بود و tv نگاه میکرد و منم نشسته بودم کنارش و داشتم سخنرانی می کردم ... دخترم هم توی اتاقش داشت بازی می کرد.... یهو چشم های همسری گرد شد و گفت زلزله ... خونه داشت تکون میخورد و لوستر ها میرفتن و میومدن ...

خوب ما طبقه چهارم هستیم .. همسری به سرعت نور لباس پوشید و بچه رو برد پایین ...

منم تند تند لباس پوشیدم و در حین تکون خوردن خونه کاپشن و کلاه و شال و کفش های دخترم رو برداشتم و روسریم رو توی راهرو سرم کردم و رفتم ...

طفلی همسایه پایینی مهمون داشتن ... یه پیره زن رو داشتن با واکر از پله ها میکشیدن پایین ... 

خیلی دلم براش سوخت ...

وقتی رسیدم .. پایین دیدم همه توی کوچه هستن و دارن ماشین ها رو از پارکینگ ها درمیارن ... یه کم با ماشین دور زدیم ... همه توی خیابون بودن ..


خدا رو شکر خسارت مالی و جانی نداشتیم ... فقط ترس و دلهره و طولانی بودن زلزله  باهامون بود ...


اخبار اعلام کرد ما 4 و 9 دهم ریشتر رو تجربه کردیم ...


ولی طفلی مردم کرمانشاه چه لحظات سختی رو تجربه کردن ... 

چه بچه ها و پدر مادرهای نازنینی که از دست رفت ...

چه دل هایی که شکسته شد ..


فرداش اینقدر دلم گرفت و صبح گریه کردم که توی اداره از شدت سردرد چشمام داشت از حدقه درمیومد ... 2 تا قرص مسکن خوردم و همکارم مدام چادر نمازم رو گرم میکرد و میذاشت روی سرم تا دردش کمتر بشه ...


گریه های عصبی و غصه دار کلا فلجم میکنه ...


فرداش فامیل های کردمون داشتن میرفتن کرمانشاه (فاصله کمی با کرمانشاه داریم ) و ما هم کمک هامون رو دادیم بهشون که ببرن ... بخشی هم از طریق هلال احمر فرستادیم ... مدام با همکارهای کرمانشاه در ارتباط بودیم که خدای نکرده مشکلی براشون پیش نیومده باشه ...

مامان  و بابا همون شب و فرداش تا ظهر همش زنگ میزد فامیل ها ببینه سالمن یا نه ... خط ها اکثرا قطع بودن ...

منم زنگ زدم و جویای حال دوست هام شدم .. 

شرایط خیلی سختی هست ... 

فقط خدا کمکشون کنه ...


فردا دارم میرم مأموریت ... تقریبا هر چهارشنبه تا آخر اسفندماه دارم میرم بازدید از مناطق ... هم خسته کننده است ... هم بامزه ...


فکر کنم سرما خوردم ... احساس می کردم گلوم چرک داره ... واسه همین برای خودم آموکسی سیلین تجویز کردم ... تقریبا سه روز خوردم .. نمیدونم چرا گلوم خشک میشد و سرفه می کردم ... حالت آسم بهم دست میده ... یه ماه بود دنده هام درد میکرد ... دیروز رفتم متخصص داخلی ... گفتم شاید درد کبد یا کیسه صفرا باشه میزنه به دنده ...

برام سی تی اسکن نوشت ... انجام دادم ... گفت مشکلی نداری ...

حالا نمیدونم دخترم شب ها پیش من  میخوابه تو خواب بهم لگد زده ؟؟

آخه مدام چرخ میزنه و لگد میزنه ...

توی تخت سه تایی میخوابیم ... 

چند بار خواستم جاش رو عوض کنم ... که توی اتاق خودش بخوابه ... هنوز موفق نشدم ...


ولی فکر کنم دیگه لازمه جدا بشه ...

چون خیلی اذیت میشم ...

یه مشکل دیگه اینه که مدام روش رو باز میذاره و من تا صبح چندین بار باید بلند بشم و پتو روش بکشم ...


حالا امروز باید جواب سی تی اسکن رو ببرم نشون دکترم بدم ...

البته دکترم میگفت ممکنه دردت به خاطر بقل کردن بچه باشه ... برداشتن بار سنگین هم موثره ...


بعد گفتم اموکسی سیلین میخورم .. گلوم رو نگاه کرد و گفت مشکلی نداری ... چرا بیخودی میخوری ... سه تا پنج روز بخور و بعد قطعش کن که بدنت واکنش نشون نده ...


گفت این دارو نه تنها مشکلی رو حل نمیکنه ... بلکه بدن رو هم مقاوم میکنه در برابر سایر داروها ..  امروز دیگه نخوردم و یه دونه سرماخوردگی بزرگسالان خوردم ...


دخترم به شدت بابایی شده ... و بیشتر مواقع در مقابل من به نفع پدرش جبهه میگره ... توی دلم خیلی خوشحالم که اینقدر پدر د دختر هم رو دوست دارن ...

اما گاهی هم واقعا ناراحت میشم .. چون احساس میکنم رفتارهاش داره توهین آمیز میشه و انگار داره توی کارهای من و باباش دخالت میکنه ...


خیلی وقته به باباش میگه دوست دارم تو منو ببری و مهد و بیای دنبالم ...!!!!!!!!!!!  خوب کار همسری طوری هست که واقعا براش مقدور نیست ...

امروز مرخصی گرفته بود که دخترم خوب بخوابه و بعد ببرتش مهد ... نه تنها دختر خانوم بر خلاف روزهای قبل که باید کلی نازش رو مشکیدم که بیدار بشه و لباس بپوشه ساعت 6/45 دقیقه بیدار بود ... بلکه همش میگفت مامان تو هم بیا بریم  مهد ...!!!!!


من نمیدونم آدم باید به کدام ساز این بچه ها باشه ...


هیچی دیگه سه تایی رفتیم ...

گذاشتیمش و همسری من رو رسوند و خودش رفت دنبال کارهاش ...





  • زهرا مهربون

عمو

شنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۵۰ ق.ظ

سلام ...


 خدا رو شکر حال عموم خیلی بهتر شده ... میتونه فامیل و آشنا رو بشناسه ... میتونه صحبت بکنه ... دندون هاش رو براش گذاشتن و این یعنی اینکه میتونه راحت تر غذا بخوره و صحبت کنه ...

براش یه پرستار آقا گرفتن که نظافتش می کنه و هر روز هم فیزیوتراپی انجام میده ... در راستای این تحولات خوشحال کننده ... عموم تازه متوجه شده که خانومش فوت کرده و مراسمش تموم شده ... البته این رو قبلا فهمیده بود ولی چون بعد از سکته دچار فراموشی شده بود ... همش یادش می رفت و دوباره یادش می اومد ... ولی این بار دیگه کاملا هوشیار هست و متوجه شده ...

بعد از درک این موضوع مدام ناراحت بوده که چرا خودش توی مراسم نبوده و کاری نمیکرده ... واسه همین همش به بابا می گفته چه کار کنیم ؟؟؟ بیا دوباره فاتحه بگیریم ...


اینگونه شد که دیروز بعدازظهر قرار شد برای دل عموم فامیل های نزدیک جمع بشن و مراسم بگیرین ... همه رفتیم و زیارت عاشورا و سوره الرحمن خوندیم ... در این بین هم دختر من و نوه عموم که با هم خیلی دوست هستن از هیچ شلوغ کاری و جیغ و داد و بپر بپر و دنبال هم دویدنی کوتاهی نکردن ...

تموم دختر عموها و دختر عمه ها بدون عروس ها و داماد ها خونه عموم جمع شدیم ...

و این شد شروع ناراحتی همسری ...


بعد از مراسم چون خونه بابا به خونه عموم نزدیک هست و دو تا کوچه با هم فاصله دارن رفتیم خونه بابا ... همسری اومد اونجا دنبالم ...

قبلش وقتی داشت من رو میرسوند خونه عموم دید که دامادهای عمه ام دختر عمه های من رو میذارن و خودشون میرن ...


توی ماشین گفتم پسر عموم گفته اینقدر حرص نخور و مدام به بچه ها نگو بشین ... ولشون کن بذار شادی کنن ...!!! که یهو همسری ناراحت شد و گفت مگه پسر عموهات هم بودن ... منم گفتم بله دیگه همه فامیل های نزدیک بدون همسرها ... و این شد شروع یه بحث فرسایشی به مدت 2 ساعت ...

از اونجا که همسری خیال بافی میکنه ... برای خودش تحلیل میکنه ... و در نهایت نتایج منفی میگیره که از نظر خودش مطمئن هست درسته ... من خیلی وارد مباحث نشدم ... عصبانی نشدم ... جبهه نگرفتم  و سعی نکردم آرومش کنم ...

چون تجربه چندین سال زندگی مشترک این رو به من ثابت کرده که اگه وارد اینگونه مباحث بشم ... شعله توی دل همسری بیشتر میشه و در نهایت شروع میکنه به بد دهنی و ...


دیشب هم همش فکر میکرد من تنها رفتم که شخصیتش رو کوچیک کنم ... و بگم تنهایی راحت ترم ...!!!!  در صورتی که همه تنها اومده بودن و میدونستم اگه بخوام با خودم ببرمش هم اونجا وقتی ببینه دامادهای دیگه نیومدن ... ناراحت میشه و قهر میکنه و باز میگه میخواستی من رو کوچیک کنی ...!!! واسه همین تنها رفتم ...

کلا من با همسری هر طوری رفتار کنم مدام دچار سوء تفاهم میشه ...


منم کوتاه و مودبانه یه جواب های کوتاهی دادم ولی وارد بحث نشدم ... تا بعد از دو ساعت غر زدن و گاهی داد زدن و کوبیدن روی میز بالاخره آروم شد ...

منم کارهام و کردم و برنامه غذایی مهد دخترم رو آماده کردم و شام پختم و ...

البته توی دلم حرص هم خوردم و به شدت هم سردرد گرفتم ...

ولی یه جایزه به خودم باید بدم چون عصبانی نشدم  و بی خودی هم وارد بحث بی نتیجه نشدم ...


برای شام و ناهار امروز خودم و دخترم کباب تابه ای درست کردم ... میز رو چیدم .. لباس های دخترم و مانتو شلوار خودم رو اتو کردم و ....


آخرش که همسری آروم شده بود اومد توی آشپزخونه و من رو بوسید ...

خوب این یعنی اشتباه کردم ...

منم قبول کردم ...

ولی واقعا توی این بحث ها خیلی اذیت میشم ....

همسری خیلی منفی بافی داره ... به نظرش همه چی منظوردار هست و پشت هر رفتاری یه هدف پلید نهفته هست ...


این موضوع خیلی من رو اذیت میکنه ...


5شنبه رفتیم با هم کفش بخریم ... من دنبال یه کفش راحت کتونی مشکی برای اداره بودم چون کفش های فعلی ام ورنی عروسکی هست که واقعا پاهام داره اذیت میشه و انگاری داره پینه میگیره ...

از نظرش همه کتونی های مشکی ساده مناسب اداره نبودن و برام کفش های طبی قدیمی می پسندید ... منم دیدم لزومی نداره برای یه کفش دلش رو بشکنم و ناراحتش کنم ... نخریدم ... یه کفش پاشنه بلند چرم قهوه ای دارم که دو سال پیش توی حراج پاییزه 200 تومن گرفتمش ... خیلی راحته ... ولی همسری دوست نداره اون رو توی اداره بپوشمش ... (فقط مهمونی) ...


دیروز خونه عموم پوشیدم ... مونده بود دم در ... صبح که میخواست بره اداره اومده میگه میخوای اونها رو بپوشی ؟؟؟ گفتم نه ... همون ورنی ها رو میپوشم ... خوشحال شد و رفت ...


تصمیم دارم برم بوت هام رو دربیارم بپوشم ....

حالا صبح زنگ زده اداره میگه امروز بریم برات کفش بگیرم ..

ولی میدونم به نتیجه نمیرسیم ...

همون بوت ها بهتره ...







  • زهرا مهربون

سلام بر محرم ...

شنبه, ۱ مهر ۱۳۹۶، ۰۲:۲۶ ب.ظ

سلام ....


خوب خیلی وقته که نیومدم ... یعنی نتونستم بیام ...

یه روزهایی خسته و دلگیر بودم ... یه روزهایی حوصله نداشتم .. یه روزهایی خیلی دلم میخواست بیام ولی سرم به شدت شلوغ بود مثل روزهای اخیر که باز حجم پرونده ها زیاد شده بود و تا ساعت 7 عصر باید شیفت میموندم اداره ...

ولی گذشت .. شهریور هم با همه بدی ها و خوبی هایی که داشت گذشت ....

خوب توی این مدت خانوم عموم به رحمت خدا رفت ... یادم نیست اشاره ای کردم بهش یا نه ... خیلی براش ناراحت نشدم چون خیلی دوستش نداشتم از هیچ بی اهمیتی و اذیت و حرف زشتی کوتاهی نمیکرد ... مدام عقده های سال های قبلش رو توی یه کوله بار متعفن روی دوشش به این طرف و اونطرف میکشید و در نهایت هر از گاهی بازش می کرد و بوی گندش همه جا رو میگرفت ...


گریه ای براش نکردم .. اشکی نیومد ...

ولی یه شب خوابش رو دیدم  و کلی با خودم کلنجار رفتم تا بگم خدا رحمتش کنه ...


میدونید اصلا موضوع این نیست که من آدم کینه ای هستم که حالا برای یه نفر که دستش از دنیا کوتاهه فاتحه نمیدم ...

نه ...

مسئله اینجاست که یه نفر توی مدت طولانی زندگیش با توجه به رابطه نزدیک فامیلی اینقدر محبت و بزرگ منشی نداشته که بتونه دلی رو شاد کنه و یه خدا بیامرزی برای خودش بذاره ...

حتی از بدگویی پیش خانواده همسری هم کوتاهی نکرد ... منم وقتی مادر همسری برای از مکه اومدن پدر همسری برای فامیل هام کارت دعوت فرستاد ... عموم  رو که خیلی دوست داشتم به خاطر خانومش دعوت نکردم و پای یه آدم کینه جوی حسود رو به تالار و مهمونی باز نکردم ...

بگذریم ...

عموم که سکته کرده تقریبا حال بهتری داره ... و از این بابت خیلی خوشحالم ...


توی این مدت بعد از مراسم چهلم زن عموم ... یه عروسی فوق العاده داشتیم با دو تا زائر بیت الله الحرام که حسابی شاد شدیم و حالمون خوب شد و روحیه مون عوض شد ...


قرار بود برای سوم مهرماه بریم مسافرت که به دلیل مسائل کاری و اخبار هوا شناسی مبنی بر بارندگی در اواخر هفته کنسل شد ...

خیلی ناراحت شدم و بابتش غصه خوردم ... ولی همسری هم خیلی دلش نبود ...

یه سری مسائل رو مطرح کرد که اولش من برآشفته شدم .. ولی بعد که به خودم فرصت دادم و در موردش فکر کردم دیدم کاملا درست میگه ... وقتی بهش گفتم با حرف هاش موافقم خیلی خوشحال شد و گفت بسی خانوم باشعوری دارم ...!!!


تصمیم دارم وام اداره رو بگیرم ... فکر میکنم خوبه توی حسابم پس انداز داشته باشم ..

خیلی نیست ولی از هیچی بهتره ...


امروز رفتم بوتیک روبروی اداره و برای دخترم دو دست بلوز شلوار ست پاییزه ... یه کاپ کلاه و یه شلوار زمستونی گرفتم ... این آخری مال پارسال بود ولی چون آخرش بود با اینکه جنس و رنگش عالی بود نصف قیمت گرفتم ...

امسال تصمیم ندارم براش کاپشن و سویشرت بگیرم ...

لباس های پارسالش خیلی تمیز و سالم مونده همون ها رو استفاده میکنم ...



امروز تماس گرفتم با خانوم نظافت چی که میاد خونم رو تمیز میکنه  بیاد راه پله های خونه جدید رو که بعد از اسباب کشی و کار و بنا تا الان تمیز نشده و منتظر راه افتادن آسانسور بودیم رو تمیز کنه .... قرار شد فردا بیاد ....


امروز هم قراره همسری به حول و قوه الهی زنگ بزنه به نصاب لوستر ها بیاد کار نصب رو تموم کنه و این لوستر ها از گوشه خونه جمع بشه ... (الهی آمین ) ...!!!!


خواهری پاش شکسته ... احتمالا دهه محرم تموم بشه برای هفته آینده دعوتشون میکنم خونمون ....


دخترم گوش شیطان کر با تلاش فراوان و گشتن مداوم مادر بیچاره اش که خودم باشم بالاخره یه مهد و پسندیده و راضی شده بره اونجا ....

امروز جشن اول مهر داشتن و صبح از ذوق پوشیدن لباس عروسش و تل توردارش ساعت 6 صبح بیدار شده و مدام گفته ... زود باش بریم دیر شد ...!!!


امروز با اینکه زود اومدیم بیرون ترافیک سنگین بود و توی هر ماشینی یکی دو تا بچه ی کوچیک و بزرگ داشتن با پدر مادرشون میرفتن مدرسه ...

این تابستون خوبیش اینکه که صبح ها چون بچه مدرسه ای ها نیستن ترافیک سبک تره ...


ولی امروز من برای سلامتی و شادی و عاقبت بخیری همه بچه ها دعا کردم ...

خدا این موجودات کوچولوی قشنگ رو برای همه مون حفظ کنه ...

الهی آمین ...


برای اینکه هر روز به این فکر نکنم که غذا چی بذارم ... یه برنامه غذایی نوشتم و زدم یخچال ایییییییییییینقدر راحت شدم که حد نداره ...

دخترم هم که برنامه غذا و میوه خودش رو داره و من دیگه مشکل چی بذارم ندارم ...

البته میان وعده با مهد هست و ناهار با خودمون ...


از وقتی دخترم مهد میره مدام مریضه و من تقریبا اکثر اوقات نشستم مطب دکترش ...

ولی از این مورد که بگذریم احساس می کنم اجتماعی تر شده ...

یه جاهایی مودب تر  و یه جاهایی بی ادب تر شده ...


کلا مهد جای خوبی است ...

صبح زنگ زدم مامان ... میگه عصری با هم بریم روضه ... نمیدونم برم یا نه ....


التماس دعا ....




  • زهرا مهربون

جابه جایی

دوشنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۰۴ ق.ظ
سلاااااااااااااااااااااااااااااااام ....

خوب توی این مدت درگیر اسباب کشی به خونه جدید بودم که بسی سخت و طاقت فرسا بود .... خوب وقتی دخترم به دنیا اومد هسمری احساس کرد خونمون کوچیکه و جا به جا شدیم ... رفتیم یه خونه دیگه خریدیم .. بعدش همسری احساس کرد خونه جدید چون درمانگاه سر کوچه اش هست خیلی مناسب نیست و باید به فکر یه جای دیگه باشیم ... اینکه دوباره جمع کردیم و رفتیم آپارتمان پدرم تا در این رکود اقتصادی خونه قبلی فروش بره و بتونیم خونه جدید رو بخریم ... که به حول و قوه الهی با وام و ... تونستیم خونه بزرگتری در جای خوب شهر بگیریم ....

البته توی این مدت استرس زیادی تحمل کردیم تا خونه رو تحویل گرفتیم ... و بعدش باز مراسم جمع کردن وسایل آغاز شد ...
دقیقا توی این برهه از زندگی هست که آدم متوجه میشه چقدر وسایل زیادی داره و می تونسته این هزینه های اضافی را صرف پس انداز یا خرید وسایل ارزشمند تری بکنه ...

دوباره رفتیم با همسری کارتون خریدیم با کیسه های بزرگ .... یه سرویس کامل کریستال رو هدیه دادم به یه خانواده آبرومند- و 3 کیسه بزرگ وسایل هم گذاشتم دم در تا هر کس که نیاز داره ببره ...

بعد چون اعصاب و حال و حوصله وایستادن بالا سر کارگرها رو نداشتم  برای خودم رفتم اداره و کارگاه آموزشی مون رو برگزار کردیم و مامان طفلکم با همسری که مرخصی گرفته بود رفتن اسباب کشی و منم خیلی شیک بعد از ساعت اداری رفتم خونه رو تحویل گرفتم ... 2 روز هم مرخصی گرفتم و وسایل رو چیدم ...

این دفعه آخری خیلی سختم اومد ... کمر درد شدید هم گرفتم که خدا رو شکر رو به بهبودی میرم ...

برای خونه جدیدمون خیلی زحمت کشیدیم چون خشک بود و باید همه چی رو خودمون تهیه می کردیم ...کلی هزینه برامون برداشت .. ولی خدا رو شکر به بهترین نحو ممکن انجام شد ...

هفته گذشته تولد حصرت معصومه (س) مراسم بله برون و عقد پسر دایی ام بود که به صورت خصوصی برگزار شد ... و من و همسری رو دعوت نکردن ...
این توهین بزرگی به ما بود چون برای تمام مراسم ما دایی ام با خانواده اش حضور داشتن ... البته خاله ام به دایی ام گفته که کارش اشتباه بوده ... منم خودم تصمیم دارم در این خصوص هر زمان مناسب بود گله گذاریم رو انجام بدم ... هر چند که دایی ام و خانومش در زندگی من از هیچ تلاشی برای بی احترامی و بی ادبی کوتاهی نکردن و دل پری ازشون دارم ..

الان بیشتر از همیشه به این نتجیه رسیدم  که هیچ کس به اندازه همسری و خونواده ام ارزش این رو ندارن که بخوام خودم رو براشون هلاک کنم ... 9 سال زندگی مشترک تجربیات خوبی رو به من داده و مهمترینش این بود که برای افرادی که توی منافعشون باهات هستن و وقتی دوره شادیشون میشه تنهات میذارن ارزشی قائل نشی ... دایی من توی زندگی ام خیلی اختلاف انداخت که من ازش نمیگذرم ... خانومش هم به همین منوال ...

تصمیم دارم برای مراسم عروسی اش هم نرم ... وقتی با من گزینشی رفتار میکنن منم حذفشون میکنم ...
به همین راحتی ...
مهم بله برون و عقد بود ... وگرنه عروسی که غریبه ها هم دعوت هستن ...

من موندم مردم چقدر بی چشم رو شدن ؟؟؟

چند روزه دارم حرص میخورم ... ولی دیگه امروز تصمیم گرفتم کمتر خودم رو حرص بدم و به فکر سلامتی ام باشم ...


کارهای اداره داره انجام میشه .. یه روز زیاد میشه و یه روز کم ...

نمیدونم من خسته هستم یا انرژی ام داره کم میشه ...  سال گذشته هر روز دخترم رو میبردم پارک چون عقیده داشتم باید انرژی اش رو خالی کنه ... ولی امسال جون ندارم ... وقتی هم میخواد بره میگم با بابات برو ...
فکر کنم به یه استراحت درست و حسابی نیاز دارم ...



  • زهرا مهربون

عروسی

يكشنبه, ۱۱ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۵۲ ق.ظ

سلااااااااااااااااااااااااااام ...

عید فطر مبااااااااااااااااااااااااااااااااااااارک ...


از امورات داخلی اداره همین بس که رئیس محترم به نشست روسای کشور دعوت شدند و از اونجا که قرار بود یه گزارش آماری کلی رو ارائه بدن و ایشون پس از سوالات مکرر ما در نشست قبلی که واقعا خبری نبود ؟؟ میفرمودند خییییر ....!!!! طی نامه ارسالی به خاطر مبارکشون خطور کرد که بله باید طی دو روز آینده گزارشاتی که باید سه ماه روش کار میشد تهیه و به ایشان ارائه گردد.


و این گونه بود که من و همکارم در نقش کوزت وارد عمل شدیم و با تلاش فراوان و خفه کردن خودمون و سردرد های شدید در آخرین روزهای ماه مبارک رمضان موفق شدیم این عملیات متحیر العقول رو به سرانجام و نتایج رو تقدیم حاکم بزرگ کنیم ...


تعطیلات عید فطر بد نبود ..... نه خیلی عااااااااااااااااااالی ... نه خیلی بد ... متوسط ...


شام عید رفتیم خونه مامان و اونا هم داشتن دکوراسیون آشپزخونه رو عوض می کردن و در نتیجه خونه کاملا ریخته به هم بود ...

برای شام مامان استامبولی درست کرده بود... خواهری از مسافرت برگشته بود ... منم برای تولد اون یکی خواهرم یه تاپ با گیپور کار شده روش و یه رژ لب مدادی گرفتم ... و یه جعبه شیرینی برای مامان و بابا ...


فردای عید هم رفتیم خرید برای عروسی دختر دایی ام ... قبلا کفش مجلسی گرفته بودم ... دامن بلند مشکی برای زیر مانتو ... یه کفش اداری (البته ربطی به عروسی نداشت در حین خریدها دیدم خیلی خوب و مناسبه خریدمش).. دو عدد روسری شالی قشنگ ... سایه سبز سنگی با لایه های شیری و طلایی...

رژ لب زرشکی ملایم و ... هم خریداری شد.


5 شنبه :

 تشریف بردم آرایشگاه و از ساعت 9 صبح الی 1 بعدازظهر عملیات گذاشتن رنگ فانتزی سبز آبی بر روی زمینه موهای قهوه ای  انجام شد... بعد یه لباس مجلسی فوق العاده سنگین که توسط خواهری خریداری شده بود ولی گویا خیلی بهش نمیومد همونطور دست نخورده و نپوشیده با نازل ترین قیمت به اینجانب تقدیم و اینطوری من توی آسمون ها در حال پرواز بودم ...



برای جمعه هم رفتم آرایشگاه و موهام رو براشینگ کردم با اندکی بابلیس ... شب همه چیز خوب و عالی بود .. آخر شب از هتل میخواستن مهمون ها برن باغ که راحت تر باشن ... که من و همسری نرفتیم .. البته مجالس کاملا تفکیک شده بود .... ولی همسری صبح زود میره اداره و از سرویس جا میموند.. باغ رفتن هم تا ساعت 2 و 3 طول میکشید .. ولی فکر کنم خانوم دایی ام ناراحت شد ... (البته برام مهم نیست)...


دیروز هم بعد از اداره سریع رفتم آرایشگاه و موهام رو شینیون کردم .. یه شانه سر نگین دار آبی هم توی موهام کار گذاشتم ... و سریع با دخترم لباس پوشیدیم و رفتیم پاتختی ...


مراسم نسبتا خوبی بود ... خانوم دایی ام به خاطر دیشب که نرفته بودیم ناراحت بود ... منم محل ندادم و سنگین و رنگین نشستم ... هیچ هم وارد مباحث رقص نشدم ...

کادوهامون رو دادیم و پاشدیم اومدیم ... البته ما رسم داریم پاتختی اعلام کنیم کادوها رو که دختر دایی ام گفت دوست ندارم!!! ... ولی فامیل داماد همه رو اعلام کردن و در نهایت دختر دایی ام غافلگیر شد ..!!!! خوب اونم حقش بود ...


دلیلش هم اینکه که کلا ایشون و مادرشون احساس عقل کل بودن دارن و به هیچ کس توجه نمیکنن و در نهایت کارهاشون خراب میشه ...


خوب این موضوع هم اصلا برام مهم نیست چون دلیلی نمیبینم بخوام بیخودی حرص و جوش بخورم ...


1- دلم میخواد همه با هم مهربون باشن بدون بغض و کینه ...

2- دلم میخواد اگه یه نفر خوشبخت میشه یا به نظر دیگران خوشبخت شده و توی شرایط خوبی قرار گرفته باهاش حسودی نشه و به جای رفتارهای نامناسب براش آرزوی بهترین ها رو کنیم ...

3-دلم میخواد قدر داشته هامون رو بدونیم و چشممون به خودمون باشه نه به کاسه دیگران (خونه و زندگی)

4- دلم میخواد یادمون باشه هر کی زندگی و سرنوشت خودش و داره و مشغول رسیدگی به کارها و مشکلات خودش هست ...

5- دلم میخواد عاقبت همه مون ختم به خیر بشه ...

6- و در نهایت دلم میخواد خدا بهمون عقل بده تا بتونیم خوب زندگی کنیم .









  • زهرا مهربون

شب های احیاء

شنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۳۵ ق.ظ

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام ....


با تأخیر فراوان و با اینکه داریم به انتهای ماه مبارک رمضان نزدیک میشیم این ماه پر خیر و برکت رو تبریک میگم ..


امسال وضع جسمانی چندان مناسبی نداشتم ... و روزهای سختی رو پشت سر گذاشتم ..

نمیدونم چرا بعد از به دنیا اومدن دخترم همش دارم به دلایل مختلف مریض میشم .. اونم درست نزدیک ماه رمضون ... امسال هم دقیقا قبل از ماه رمضون احساس کردم هورمون شیر بدنم زیاد شده ...

خوب البته اولش نمی دونستم هورمون شیر هست ... کلی نگران شدم و هزار تا سایت رو زیر و رو کردم .. چون احساس می کردم دارم سرطان سینه میگیرم .. در این شرایط همکارم که بسیار خانوم مهربون و دوست داشتنی هست کلی بهم روحیه داد که بابا هیچی نیست و ....


تا اینکه رفتم پیش دکترم و کلی آزمایشات هورمون و گواتر و ... انجام دادم و در نهایت نتیجه افزایش ترشح هورمون شیر تشخیص داده شد ...

دیگه دارو های قوی گرفتم و دکترم سفارش کرد اگر سردرد های شدید به همراه حالت تهوع گرفتم و منجر به استفراغ شد حتما باید ام. آر.آی بدم ... چون غده هیپوفیز مغزم داره فعالیت های ناجور می کنه ...


توی ماه رمضون هم چند باری سردرد گرفتم و مجبور شدم چند روزی روزه نگیرم ... از این بابت ناراحتم ....


شب های قدر هم که شب 19 سردرد شدید داشتم قرص خوردم و خوابیدم ... شب 21 بعد از دعای جوشن کبیر و یه کم قرآن خوندن به شدت خوابم گرفت و اومدم یه نیم ساعت بخوابم که وقتی پا شدم وقت سحر بود و به قرآن سر گرفتن نرسیدم ...

یعنی بی سعادت تر از امسال سراغ ندارم ...


توی سه ماه اخیر هم همسری یه تحول عظیم دیگه توی زندگیمون داد که رسما به خاک سیاه نشستیم و هر چی طلا و پس انداز داشتیم رو دادیم و در نهایت ماشین عزیزمون رو هم فروختیم ...


البته الان تونستیم شرایط مطلوب تری داشته باشیم ولی با هزار جور قسط و وام و قرض و بر باد رفتن خیلی چیزهایی که براشون حسابی زحمت کشیده بودیم ...


همسری قول داده که دیگه از این تحولات انجام نده و به حق خودش قانع باشه ... چون ما شرایط نسبتا خوبی نسبت به سایرین دادیم و این از نظر من کافی ...

دیگه کار به تهدید هم کشیده شد که اگر باز از این فکرا به سرش بزنه من نه تنها هیچ گونه حمایتی نمی کنم بلکه یک دقیقه هم دیگه نمیمونم و میرم ...

(البته این رو گفتم که همسری یه کم دلش بلرزه ... وگرنه که من زندگیم و همسری رو بسیار دوست دارم  و تحت هیچ شرایطی تنهاش نمی ذارم)


از معجزات این صلوات شمارهای کوچولو همین بس که توی دستت جا میشن و وقتی داری راه میری یا کارهاتو انجام میدی و یا حتی اینکه بیرون میری همین طور که توی دلت تند تند ذکر میگی یهو نگاه میکنی و میبینی اووووووووووووووووووووه نزدیک 1000 تا ذکر گفتی و وقتت رو تلف نکردی ...


البته یه صلوات شمار من به همت دخترم از طبقه چهارم  پرت شد داخل خیابون و این دومین صلوات شماری هست که گرفتم ...!!!


توی این ایام رفتیم عیادت خانوم عموم که خیلی مریض بود و من به خاطر کارهای بدی که در حقم انجام داده بود دلم نمیخواست به دیدنش برم ...

چندین بار هم بیمارستان بستری شد و مرخص شد و باز دلم نخواست برم ...

تا اینکه جمعه گذشته مامان کلی وساطتت کرد و بهم گفت که حق رو به من میده ولی گذشت کنم ... منم پاشدم و رفتم ...


کلا آدم کینه ای نیستم ولی اینکه با کسی کاری ندارم و سرم توی زندگی خودم هست ... ولی دیگران به خودشون اجازه میدن پا توی زندگیم بذارن و بهم با رفتارها و کارهاشون توهین کنن ... اذیتیم میکنه ....

مخصوصا اگه اون اذیت از طرف افرادی باشه که خودشون به لحاظ سنی جای پدر و مادر من محسوب میشن و منم جای دخترشون به حساب میام ...


بالاخره آدم چند بار توی زندگیش گذشت میکنه ... ولی یه جاهایی دیگه باید وایستی و حقت رو بگیری یا بهتر بگم باید بفهمونی که خدای نکرده احمق نیستی و می فهمی رفتار های زشتشون رو ولی به خاطر خدا گذشت میکنی ...


این روزها دلم از این نوع آدم ها خیلی پره ...

سال های طولانی سعی کردم محبت کنم و به دل نگیرم و فراموش کنم ... ولی دیگه ظرف درونی ام پر شده و انگار دلش هم نمیخواد خالی بشه ...

منم دیگه تلاشی برای خالی کردن ظرفیت درونی ام نمیکنم ... ولی منتظر فرصتی هستم که بشینم روبرو شون و رک و پوست کنده حرفام رو بهشون بزنم ...

دوست دارم بهشون بگم ممکنه به روی خودم نیارم و به روابطم ادامه بدم ولی هرگز حلالشون نمیکنم ...

زخم های زیادی روی روح و جسمم گذاشتن ... اختلاف های زیادی توی زندگیم ایجاد کردن .. ساعت های زیادی به خاطر کارها و حرف هاشون گریه کردم ... غصه خوردم ...

و الان درونم خااااااااااااااااااااااالیه ...






  • زهرا مهربون

سال 96

سه شنبه, ۱۵ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۳۵ ق.ظ

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام

سال نو مبارک ....

امیدوارم همه سالی سرشار از شادی و سلامتی پیش رو داشته باشن...


خوب امسال با توجه به اصرار های فراوان اینجانب مبنی بر رفتن به مسافرت همسری موافقت نکرد و اعلام فرمودن هر سال داریم میریم سفر و من خسته شده ام و دلم میخواد همش بخوابم و فیلم ببینم و استراحت کنم ....

و اینگونه بود که ما دستمال سفیدمان را به نشانه تسلیم تکان دادیم و مثل یه خانوم خوب و مهربون چشمی گفتیم و نشستیم سر خونه و زندگیمون .....


البته که سور و سات مهمونی و دید و بازدید رو فراهم کردیم و رفتیم خرید ....

آجیل و شیرنی و شکلات و راحتی آردی و میوه خریدیم و آوردیم گذاشتیم خونه ....

بعد هم رفتیم  با دخترم روبان سبز و زرد خریدیم و اومدیم ... به مدت 3 ساعت ظرف های سفره هفت سین رو تزئین کردیم ....

دلیلش این بود که اولا دلم نمیخواست از این ظروف حاضری سفره هفت سین بخرم ... چون هم قیمت گزافی داشت و هم اینکه بعد از یه مدت تکراری می شد و نمی شد مدام ازش استفاده کرد .... لذا اگر ظرف هام رو خودم تزئین می کردم  بعدش میتونستم به حالت اول برش گردونم ...


البته امسال خوشحالم که مسافرت نرفتیم چون همش بارندگی بود .... ولی دید و بازدید و استراحت و فیلم دیدن هم خالی از لطف نبود و کلی خوش گذشت ...


چهارشنبه و پنج شنبه آخر سال دخترم رو بردم مهد .... چون خودم اونجا بودم خیلی خوشش اومد ... و کلی بازی کرد ...

اما شنبه به شدت گریه کرده بود و مامان مجبور شده بود بره دنبالش .... 5 و 6 هم بردمش که 3 ساعت بیشتر نموند و باز گریه کرد ....

این دو روز هم اصلا نرفته و همش گریه کرده و رفته خونه مامان جونش ....


میگه خانوم مربی همش دعوامون میکنه ... ولی پیش من همه خوب و مهربون هستن ...!!!!

حالا موندم چی کنم ؟؟؟؟


قبل از رفتن به مهد و شب قبلش همش استرس داره و گریه میکنه ....


تصمیم دارم مهدش رو عوض کنم ... بذارمش نزدیک خونه مامان که تند تند بره بهش سر بزنه ....


اینم از مهد رفتن نا موفق دختر ما ....


توی این مدت یه سری مشکلات کوچولو هم پیش اومد که امید داریم حل بشه ...

البته همسری خیلی داره تلاش میکنه ... ولی یه جاهایی به مشکل برخوردیم ...


دلم میخواد دوباره حفظ قرآنم رو شروع کنم ... قبل از به دنیا اومدن دخترم یه مدت رفتم ... ولی چون دارالقرآن به خونمون دور بود و منم باید از اداره می رفتم شرایط برام سخت شد و نتونستم ادامه بدم ...

حال خوبی به آدم دست میده ...

احساس میکنم با یه قدرت خیلی بزرگ ترکیب میشم و آیه هایی رو توی ذهنم میذارم که از ورای هستی اومده ....

توصیفش خیلی سخته ....

بیشتر مراقب رفتارها و کارهام میشم ... سعی میکنم هر چیزی جای درستی قرار بگیره .... به خصوص در مورد خرید کردن خیلی مواظبت میکنم ....

خدا خیر بده به نویسنده وبلاگ تو فقط لیلی باش ...

نوشته بود: وقتی میخوام خریدی انجام بدم اول با خودم فکر میکنم ... آیا آقا امام زمان (عج) از این خرید راضی هستن؟؟؟ بدردم میخوره ؟؟؟ و اینکه چه منفعتی برام داره ؟؟؟ تأثیر خریدش روی فرزندانم چه طوری هست؟؟؟


فکر کنم یه بار قبل از این هم به این موضوع اشاره کردم ... بسیار مطلب ارزشمند و البته تأثیرگذاری بود که من ازش خیلی درس گرفتم ...


دیروز به همسری گفتم برام صلوات شمار بگیره .... رنگ قرمزش رو گرفت ... اینطوری وقتی دارم کارهام رو میکنم میتونم صلوات یا ذکر بگم ....


گاها میشد موقع کار ذهنم این و اون ور پرسه میزد و یه وقت هایی هم یه ناخودآگاه مشغول خوندن شعرهای بی ربط می شدم ... ولی با ذکر گفتن میتونم ذهنم رو منحرف و دلم رو با یاد خدا مشغول کنم و عجیب آرامش میگیرم ...







  • زهرا مهربون

نیروگاه خورشیدی- صدقه

دوشنبه, ۹ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۴۷ ق.ظ
دیروز یه تیم از افراد دانشگاهی رو بردیم اولین نیروگاه خورشیدی کشور با نام خلیج فارس برای بازدید ... بسیییییییار بازدید فوق العاده ای بود .. تولید برق پاک ..نیروگاه هفت مگاواتی خلیج فارس در زمینی به وسعت ۱۰ هکتار در مجاورت بزرگراه همدان - ساوه و در مزارع احیایی از زمین های روستای قرخلر احداث شده که با شهر همدان ۴۴ کیلومتر فاصله دارد.  جالبه که برای افتتاحش خانم دکتر ابتکار هم تشریف برده بودن ...  سازنده این نیروگاه همدانی و ساکن اروپا است ... همه چی عالی بود ...
سازنده این نیروگاه مدام به فکر محیط زیست بود و از تأسیساتی استفاده کرده بود که قابل بازگشت به طبیعت باشه ...
*
*
بعد از بازدید و برگشتن و صرف ناهار رفتم مرغ فروشی و دیدم یه خانم پیر با سر و وضع نامناسب هم اومد و یه کم مرغ خواست .. آقای فروشنده از توی سطلی که آشغال مرغ های پاک شده رو داخلش ریخته بودن توی یه کیسه براش استخوان و پوست مرغ و ... میریخت و این خانم هم طفلی تشکر می کرد...
انگاری یه سطل آب سرد ریختن روی سر من ... خیلی ناراحت شدم ... رفتم به اون آقایی که پشت پیشخوان بود گفتم یه مرغ به این خانوم بده من حساب میکنم ...
گفت: این مرغه رو که بازش کردیم و دیدیم رانش خرابه رو بدم ؟؟؟ منم با عصبانیت گفتم نه یه دونه خوب و سالم و داخل بسته بهش بدین ...
خانومه طفلی مرغ و گرفت و کلی دعا کرد و رفت ...
*
*
 شب من و همسری داشتیم صحبت میکردیم که دخترم یهو اومد پشت صندلی خودش و یه دفعه صندلی برگشت و یه صدای شکستن استخون شدید شنیدم ... به فاصله چندثانیه دخترم افتاده بود و به شدت گریه میکرد و من مثل این آدم های شوکه مدام امام زمان (ع) و امام حسین (ع) صدا می کردم و دست و پاش و وارسی میکردم که نشکسته باشه ... یهو بینی اش شروع کرد به خونریزی و دیگه منم حسابی دست و پام رو گم کرده بودم .. همسر همش میگفت چیزی نیست ... خون بینی اش رو بند آوردیم و باز من دست و پاش و چک میکردم ... یهو دیدم دستبندش رو زیر لباسش بسته بازوش  و اون صداییکه فکر میکردم مال شکستن استخونه صدای دستبندش بوده که زمین خورده ...
خدا خیلی رحم کرد ....
براش اسفند دود کردم و صدقه گذاشتم ..
*
*
بعدش که دخترم آروم شد و خوابید ماجرای عصر و برای همسری تعریف کردم ...
اینجا بود که به عینه دیدم خداوند در مقابل صدقات کوچیک و ناچیز ما بنده ها خیلی بلاهای بزرگ رو از ما دور میکنه ... و خداوند بسیییییییییار مهربان و بخشنده است.
  • زهرا مهربون