کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

کارگاه مسخره

شنبه, ۲۸ فروردين ۱۳۹۵، ۰۹:۳۷ ق.ظ

خوب تا روز دوشنبه من هر چی منتظر شدم دوست همسری اون زنجیر مورد علاقه ام رو نیاورد و حتی گفت اگه میخواین براتون پیدا کنم باید یه بیانه بذارین...!!!

این رفتار بسیار توهین آمیز برای من بود... اولا ما هرگز به ایشون سفارشی نداده بودیم که بخوایم پشیمون بشیم.. ثانیا من پول نقد خوبی رو میخواستم دو دستی تقدیمش کنم... نمیخواستم قسطی بردارم یا به جاش طلا بدم.. بعد هم اون آقا با همسری سالیان طولانی دوست هستن..

و اینگونه بود که زهرای دورن گفت: لزومی نداره بخوام بیشتر از این وقتم رو صرف این آدم بکنم و بازار پر طلا فروشی هست و می تونم هر چی دوست دارم انتخاب کنم...

و اینگونه من صاحب یه زنجیر خوشگل شدم و قرار شد گلش رو هم بعدا بگیرم... سر راه یه خورده تنقلات گرفتیم و رفتیم خونه... برای شام زرشک پلو با مرغ درست کردم..


روز سه شنبه بعد از اداره زیر بارون با همسری رفتم و اون مانتو کتان خوشگله که خیلی دوستش داشتم رو خریدم.. یه شلوار اداری کرپ هم گرفتم با دو جفت جوراب و برگشتیم خونه... برای شام هم گراتین بادمجون درست کردم..


از روز چهارشنبه هم درگیر پرونده  ها و درست کردن پاورپوینت هستم برای کارگاه روز سه شنبه... از این کارگاه ها خسته شدم...این یکی که دیگه 400 نفر هستن واقعا استرس زا هست..

روزهای 5 شنبه و جمعه  خیلی حال خوبی نداشتم.. از درون فشار عصبی و استرس داشتم و این حالت تا الان ادامه داره...

پنج شنبه همسری می خواست بدون صبحونه بره سر کار که نذاشتم ....زودی چایی گذاشتم و براش نیمرو درست کردم... صبحانه اش رو خورد و رفت سر کار .... منم برای ناهار چون تنها بودیم واسه خودم سالاد ماکارونی با ذرت مکزیکی و برای دخترم هم سیب زمینی سرخ شده درست کردم...

عصرش پاشدم برای شام خورشت قیمه بار گذاشتم و  با اینکه به شدت بارون میومد رفتیم پارک.... یه دستمال رول بزرگ با خودم برده بودم... تاب و سرسره ها رو خشک کردم و دخترم بازی کرد... توی پارک هیچ کس نبود ولی کم کم بچه با دیدن دخترم میومدن و آخراش حسابی شلوغ شده بود....


توی راه برگشت... یه کفش چرمی پاشنه بلند خوشگل برای اداره خریدم... برای همسری یه تیشرت خوشگل برای روز مرد و برای پدرشوهری یه پیراهن مردونه گرفتم...

البته هدیه همسری کمه باید براش یه چیز خوشگل دیگه هم بگیرم...

اومدیم خونه و هدیه همسری رو قایم کردم.. بوی غذا توی خونه پیچیده بود و معلوم بود حسابی جا افتاده...!!!!

همسری اومد و پیراهن باباش رو نشونش دادم و کلی خوشحااااال شد... بال هم خریده بود که سریع براش بال کبابی درست کردم و دخترم با اشتها میخورد...

مادرش فداااااااااااااااااااااااااااش بشه...

جمعه هم صبح با دخترم رفتیم حلیم گرفتیم با نون سنگک تازه ... نمیدونم چرا آقایون به خانوم های سحر خیز که نون هم خریدن بسیار با حسرت نگاه میکنن...!!!!!!

اومدیم و چایی و دم کردم و همسری سورپرایز شد...!!!!

برای ناهار هم کله پاچه درست کردم و همسری بسیار مشعوف گردید و از ما بسییییییااااااااااااااااااااااااااااااااااار تعریف و تمجید نمودند...!!!!

عصرش هم رفتیم شهر بازی و دخترم حسااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااابی بازی کرد... و بعدش همسری برامون بستنی قیفی خرید و برگشتیم و برای شام کتلت درست کردم...!!!

آیا شما هم وقتی کتلت درست میکنید توی  تموم خونه و راهرو و داخل آسانسور بوی غذاتون میپیچه؟؟؟؟؟

امروز سعی کردم یه کم زودتر بیدار بشم و به موقع بیام اداره...

خدایا استرس این کارگاه های مسخره رو خودت ازم بگیر...

حال درونی ام بد و ظاهر بیرونی ام خوبه... خیلی حالت مسخره ای دارم...

یه وقت هایی هیچی حال آدم رو خوب نمیکنه و یه استرس بد همراه آدمه... من اینطوری هستم...



  • زهرا مهربون

نظرات  (۱)

  • محمد محمدیان
  • سلام
    آفرین بر شما به خاطر این همه کار در خانه و کار در منزل و همسر داری و پدر شوهر داری و ...
    پاسخ:
    سلام
    از لطف شما سپاسگزارم

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">