کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

مهمونی دوستانه

يكشنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۵، ۰۳:۳۵ ب.ظ

خوب من چهارشنبه صبح داشتم میرفتم جلسه که زنگ زدم به دوست قدیمی ام حالش رو بپرسم ... اونم گفت: کجایی که دوست دیگه مون چند بار تماس گرفته و جواب ندادی..؟؟؟ راست میگفت طفلکی .. خو وقت نداشتم..!!!!

گفت قراره عصری بریم خونشون... میای؟؟؟ منم به همسری زنگ زدم که عصری میرم مهمونی خونه دوستم..

که همسری یادآوری کرد... خانوم محترم ایشون تازه عروسن و یه بار هم برای تبریک عروسی رفتین خونشون بهتر نیست اونا رو دعوت کنی بیان خونه ما؟؟؟

دیدم بله کاملا صحیح میگه... تماس گرفتم و مهمونی شد خونه ما... بعد از جلسه رفتم میوه و شیرینی و آجیل گرفتم و گذاشتم خونه و دستی به سر و روی خونه کشیدم و رفتم اداره...

عصرش رفتم دخترم رو از خونه مامان برداشتم و اومدم سریع حاضر شدم و وسایل پذیرایی رو مرتب کردم و همسری رفت بیرون و دوست هام اومدن....

کلی خوش گذشت اینقدر گفتیم و خندیدم که از چشم هامون اشک میومد... دخترم هم تا می تونست شیطونی کرد... تا نزدیک های ساعت 9 خونمون بودن...

منم یه تاپ شلوارک به دوستم که تولدش گذشته بود هدیه دادم... یه تیشرت خیلی خوشگل که هنوزم دلم پیشش هست رو به همراه هدیه نقدی به اون دوست تازه عروسم به عنوان پاگشا دادم...

خیلی خوشحال شدن...

بعد از رفتنشون سریع سالاد اولیه درست کردم و همسری اومد و شام خوردیم و دخترم از فرط خستگی زود خوابید و منم جمع و جور کردم...




پنج شنبه:

صبح زود همسری رفت سر کار و من و دخترم هم بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحانه با هم رفتیم بیرون...

یه دمپایی خوشگل کوچولو برای دستشویی به سلیقه خودش براش خریدم که بسیار براش ذوق میکنه و تند تند میره دستشویی...!!

یه قابلمه خوشگل صورتی!!!! که همش دخترم دوست داره توی اون براش غذا درست کنم...!!!

نفتالین برای رخت خواب هام... خیارشور ... نپتون و رول نپتون برای مامان خریدم و اومدیم...

توی ماشین خانوم همسایه مامان رو دیدم و کلی با هم حرف زدیم...

برای ناهار آبگوشت گذاشته بودم که حسابی جا افتاده بود...همسری هم سر راه سنگک گرفته بود و سر کوچه داشت شماره من رو میگرفت که یهو پریدیم جلوش و بنده خدا حسااااااااااااااااابی سورپرایز شد...!!!!

عصرش هم یه کم رفتیم بیرون و برگشتیم و برای شام ماهی درست کردم..



جمعه:

صبح دخترم رو حمام کردم و برای ناهار قورمه سبزی گذاشتم...اعصابم به شدت خورد بود و مدام عصبانی میشدم...

پاشدم رفتم یه دوش گرفتم و بهتر شدم.. عصرش با دخترم رفتیم پارک که خیلی خوش گذشت و یه عالمه بازی کرد... البته سوار کالسکه شد... خیلی دوست داره سوار کالسکه بشه...ولی من از کمر افتادم از بس هل دادم و از روی جدول ردش کردم.. برای شام سر راه مرغ سوخاری گرفتم...

نمیدونم چرا از چهارشنبه ظرف غذای اداره ام گم شده و پیداش نمیکنم...!!!؟؟



دیروز هم بعد از اداره با همسری و دخترم رفتیم پارک و از اونجا رفتیم بازار ... میخواستم زنجیر و گل بخرم که همسری به دوستش گفت و قرار شده فردا برام چند تا طرح خوشگل بیاره تا از توش انتخاب کنم... برای شام هم کباب تابه ای درست کردم که خیلی خوشمزه شده بود...

امروز از بس خسته بودم خواب موندم و ساعت 8 و نیم به سلامتی اومدم... ساعت ناهار هم با همکارم رفتیم خرید و یک عدد ساپورت لی خوشگل خریدم با چاقوی اره ای و کاردک و لیستک آشپزی...و یه جفت دمپایی خوشگل دیگه واسه خونه مامان که دخترم بپوشه...

امشب هم برای شام میخوام پیراشکی درست کنم...

دوست دارم زودتر برم خونه....




  • زهرا مهربون

نظرات  (۱)

  • زهرا احمدآبادی
  • امیدوارم همیشه شاد و سرحال باشید....

    التماس دعا
    پاسخ:
    مرسی عزیزم
    شما هم من رو خیلی دعا کنید

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">