کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

عید 95

يكشنبه, ۱۵ فروردين ۱۳۹۵، ۰۱:۲۸ ب.ظ

سال نو مبارررررررررررررررررررررررررررررررررررررررک

امیدوارم همه سالی پر از سلامتی، پر از روزی، سرشار از شادی و ظهور آقا امام زمان (عج) داشته باشیم...

قدر همدیگه رو بدونیم . تا میتونیم به هم محبت کنیم... گذشت داشته باشیم... و یادمون نره که اینقدر فرصت نداریم که بخوایم کوله بار های کینه و حسرت و غم هامون را مدام با خودمون این طرف و اونطرف ببریم...

خواهرهای خودم و خانوم های خوشگل که ماشاالله استادن و من پیششون شاگردی میکنم بدونن که باید قدر شوهرهاشون رو هر چند که ممکنه رفتارهای بدی هم داشته باشن بدونن و بهشون احترام بذارن و برای شادی زندگیشون تلاش کنن...

توی دنیا فقط زن و شوهرن که برای هم می مونن... پس طوری زندگی کنیم که 50 سال دیگه اگر زنده بودیم... از طرز زندگی مون خجالت نکشیم و به خودمون بابت رفتارهای شایسته مون افتخار کنیم...وقتی توی چشم های شوهرمون نگاه میکنیم خیالمون راحت باشه که از دستمون راضی هست و مهم تر اون خدا هم از ما راضیه...


خوب ما تا 27 سر کار بودیم و حسابی جان فشانی کردیم... یادمه 26 اسفند ماه از شدت درد دندون رفتم دندانپزشکی و بعد از معاینه و پرداخت 80 هزار تومان هزینه رادیولوژی دندان پزشک محترم تشخیص دادن دندون هام مورد خاصی نداره و مشکل اصلی از 3 عدد دندون عقلم ناشی میشه.. قرار شد فرداش ساعت 6 عصر برم و بکشمشون....

فردا نزدیک های ظهر تصمیم خودم رو گرفتم و پاشدم پاس گرفتم و رفتم دندانپزشکی و اعلام کردم سه تاش رو با هم بکش... پزشک محترم فرمودن خییییییییر توانش رو نداری و بنده با پر رویی تمام گفتم بکش!!!!!

دو تا رو کشید و سومی رو جراحی کرد و بخیه زد و برگشتم اداره و ساعت 1 رفتم خونه با خونریزی شدید... هر چی میخواستم رو مینوشتم...

یه سوپ آماده خریدم و بردم درست کردم و با هزار بدبختی خوردم ... دقیقا 24 ساعت خونریزی داشتم...!!

البته کم و زیاد داشت... فرداش خیلی نمیتونستم صحبت کنم...  همکارم  یه بطری بزرگ شیره که مامانش درست کرده بود برام آورد تا جون بگیرم...

تا قبل عید مشغول خرید و بازار بودم... شال و مانتو و شلوار گرفتم... شب عید سبزی پلو با ماهی درست کردم و کلی عکس گرفتم...

روز عید بعد از سال تحویل همسری رفت سر کار و منم ناهار کله پاچه گذاشتم .. براش شام هم رفتیم خونه مامان اینا و عیدی هامون رو گرفتیم...پدرشوهری رفته بودن شمال...

فرداش هم با خواهری راهی اصفهان شدیم... ناهار مهمون خواهری سالاد اولویه داشتیم و غروب رسیدیم  و فرداش رفتیم 33 پل و خاجو و  میدان نقش جهان و مسجد جامع و عالی قاپو ... ناهار هم بریانی گرفتیم و کنار زاینده رود خوردیم...

خیلی سرد بود به همراه باد شدید...فرداش رفتیم منار جنبان و آتکشده و بازم زاینده رود...همسری از زاینده رود دل نمیکند...

البته من اصفهان خیلی رفتم به خاطر همسری اومده بودم... فرداش رفتیم شیراز...

من شیراز و از اصفهان خیلی بیشتر دوست دارم هوا گرم و عااالی بود و جاهای دیدنی بسیار...

شیراز هم رفتیم ارگ کریم خان و حمام وکیل - عمارت کلاه فرنگی- حافظیه و سعدیه... عمارت نارجستان.. تخت جمشید... بازار وکیل و شاه چراغ، باغ ارم... سه روز هم شیراز و گشتیم و برگشتیم...شاه چراغ رو خییییییییییییییلی دوست داشتم....

خیلی خوش گذشت.. تا تونستیم هم چاقاله بادوم خوردیم...

فالوده شیرازی اصلا خوشمزه نبود... مال خودمون خیلی بهتره...

توی عمارت نارنجستان لباس کرایه میدادن 5 تومن که من برای دخترم گرفتم و پوشید و کلی عکس های خوشگل گرفت...

من کلا آدم جانماز آبکشی نیستم ولی خیلی وضع حجاب بد بود... یه جاهایی دلم میگرفت.. آرایش های غلیظ... بلوز و شلور های تنگ... موهای بیرون... یه جاهایی تاپ و شلوار با یه چیزی شبیه مانتو بدون دکمه ...

اونوقت توریست های خارجی همه ساده و بدون آرایش با لباس های پوشیده... من خانوم چادری به ندرت دیدم... خانوم مانتویی با حجاب کامل کمتر به چشم میخورد... دخترهای 14 یا 15 ساله درشت هیکل بدون روسری و لباس مناسب...

دلم سوخت... من به حیا خیلی معتقدم.. ولی متأسفانه انگار حیا هم دیگه داره از بین میره...



فردای روزی که برگشتیم مامان اینا اومدن خونمون که من شام نگرشون داشتم... بعد هم رفتیم خونه مادرشوهری و عیدی هامون رو گرفتیم... برای مامانم هم روز مادر و هدیه تولدش رو جدا گرفتم...

سوغاتی ها رو هم دادیم...

مادرشوهری امسال برای من هدیه روز مادر  یه بلوز قشنگ گرفته بود...!!!

13 بدر حسابی برف اومد... !!!! هیچی دیگه درخت ها از شکسته شدن و آتش گرفتن در امان موندن...مامان مثل هر سال برامون کوفته درست کرد که خیلی خوشمزه شده بود..

البته دوشنبه هفته گذشته  من یک روز شیفت اومدم... از 9 صبح تا ساعت 1 و بعدش رفتم خونه...

دیروز هم آغاز رسمی کار بود و بعد از اداره رفتم خونه مامان و از اونجا با دخترم رفتیم پارک به سلامتی ساعت 8 رفتیم خونه...

البته خرید هم کردم...

سریع برای شام ماکارونی درست کردم...خونه رو مرتب کردم و همسری اومد و شام خوردیم و باز من جمع و جور کردم و همسری خوابید و به سلامتی ساعت 11 دخترم رضایت داد بخوابه...

امروز هم که اصلا دست و دلم به کار نمیره... فقط یه دونه پرونده بررسی کردم...ولی فردا دیگه باید تمام کارهامو انجام بدم..

امشب تصمیم دارم خورشت چاقاله بادوم درست کنم...


در مدت زمان باقی مونده از تعطیلات و پس از برگشتن از مسافرت دخترم رو از پوشک گرفتم....

هوررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررا....!!!!!!!!!

سخته ... ولی راحت شدم... ناگفته نمونه که روز سیزده به در پادری دستشویی و فرش دم در اتاقش و فرش توی داهرو رو در حمام شستم... و با بدبختی خشکشون کردم... ولی به زحمتش می ارزید...

مدام هم تشویقش کردم و شهربازی بردمش...


همه شاد و سلامت باشید...







  • زهرا مهربون

نظرات  (۲)

  • زهرا احمدآبادی
  • عیدتون مبارک و التماس دعا...
    پاسخ:
    سلام دوست عزیز و مهربونم..
    عید شما هم مبارک
  • محمد محمدیان
  • ان شالله همیشه خوشی و سلامتی داشته باشید

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">