کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

بالاخره رفتیم!!

سه شنبه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۴، ۰۹:۳۸ ق.ظ

خوب اولا هفته دیگه جمعه مراسم عقد دختر دایی ام هست و ما در حال خودکشان می باشیم... البته من همون لباس های از مکه اومدن پدرشوهری رو میپوشم چون تازه دوختم و از فامیل هم تک و توکی دیدنش... اما دخترم واقعا لباس مهمونی شیک نداشت که رفتیم و براش لباس و جوراب شلواری و کفش و اور موهر با کلاه گرفتیم... همش هم خوشگل سلیقه خودش بود...

بعد به دلیل کهنه شدن لباس های توی خونگیش دو دست هم لباس خونگی با یه شلوار تک براش گرفتم...

یه پرده آویز کریستالی  هم برای راهروی ورودی سالن گرفتم قرمز و مشکی که خیلی خوشگل شد...با دو تا گیره پرده...شما دو تا دستمال آشپزخونه... گیره آشپزخونه... جای شامپوی حمام و هم اضافه کنید..

هفته گذشته 4 شنبه رو مرخصی گرفتم و افتادم به جون خونه و گردگیری عیدم رو انجام دادم... هووووووووراااااااااااااااااااااا

همسری که اومد گفت: چقدر خونه بوی خوب میده...!!!

الان خیلی از این بابت خوشحل و خرسندم و از اینکه توی یه خونه فوق العاده تمیز هستم احساس خوبی دارم.. دیگه خیالم راحت شد... من هر ساله عادت دارم بهمن ماه گردگیری کلی رو انجام میدم و بعد اسفند ماه فقط یه تمیزکاری مختصر انجام میدم.. اینطوری هم خیالم راحته و هم اینکه دم عید به جای عجله کردن در اتمام گردگیری میرم خرید و بازار ....


دیروز رفتیم اردوی پزشکی- درمانی و خدماتی به روستایی بسییییییییییییییییییییییییییار محروم...

خوب به سلامتی شما پدرمون دراومد ما 3 تا کارتن بزرگ داروهای ضروری  رو  خریده بودیم...و این در حالی بود که بسیج جامعه پزشکی هم دارو آورده بودن... و شامل پزشک- پرستار- ماما- کاردرمان- مهندس مکانیک- مهندس کشاورزی و من و .... خلاصه شدیم 15 نفر...
سوار بر ماشین رفتیم... جاده روستا خیلی خراب بود.. مسجد به قدری سرد بود که استخون هامون یخ زد فقط یه هیتر کوچیک داشت... یه قسمت رو کردیم داروخونه و یه میز کوچیک برای پزشکان گذاشتیم و یه قسمت پرده زدیم برای تزریقات مردان و یه قسمت هم پرده کشیدیم برای مامایی و تزریقات بانوان...
همه چی از ویزیت و دارو رایگان بود... یه طرف دیگه هم کلاس برای احداث گلخانه و مشکلات زراعی و آفات و ..... یه طرف هم استاندارهای گاز و وسایل گرمایشی و ...
خلاصه مطلب اینقدر شلوغ شده بود که حد و حساب نداشت...دخترهای 14 سال ازدواج کرده بودن!!!
 
طرف 4 تا بچه داشت اومده بود میگفت شاید باز هم باردار شم...!!!!!

خیلی گناه داشتن....
توی این هوای سرد توی رودخونه لباس میشستن...
از همون رود هم آب میخوردن.. به خاطر همین همه دارای بیماری های انگلی بودن...

خییییییییییییییییییییییییییلی غصه خوردم....
خییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی گناه داشتن... وای بچه هاشون خیلی خوشگل بودن و کوچولو من همشون رو به چشم دخترم میدیم و جیگرم آتیش میگرفت.... خو چه فرقی داره وقتی دخترم عزیز دل منه خوب اون طفلک ها هم عزیز دل خانواده هاشون هستن دیگه...

خلاصه عصر یک عدد جنازه به نام زهرا رسید ... اول رفتم خونه نیم ساعت دراز کشیدم و بعد خودم رو کشوندم اداره ساعت زدم و رفتم خونه مامان و بابا اصراااااااااااااااااااااااااااااار که همسری هم بیاد شام بمونین... دو تا پام به شدت درد میکرد (از شدت سرما و خستگی)... بعد از شام چون در حال موت بودم زودی اومدیم خونه و دوش گرفتم و خوابیدم... یادمه یه بار نیمه شب از شدت سردرد بیدار شدم...
الان بدنم کوفته اس و انگاری یه دست کتک خوردم...چشم هام هم میسوزه...


من عاشق اردوی جهادی هستم... دوست دارم برم به مناطق محروم و کمک کنم.. انشاءالله هوا که خوب بشه اردوهای عمرانی میذاریم و براشون امکانات مورد نیازشون رو تهیه میکنیم.. اهالی خیلی خوشحال بودن و خیلی دعامون میکردن... مخصوصا چون رایگان بود با خیال راحت میومدن و ویزیت میشدن.. توی دفترچه های درمانی شون نسخه نمینوشتیم بلکه توی برگه های ویزیت خودمون مینوشتیم که دفترچه شون خراب نشه...

آدم وقتی میره مناطق محروم رو میبینه تازه میفهمه چقدر توی رفاه هست .... چقدر گاهی ناشکری میکنه... چقدر گاهی قدر نشناسه و چقدر اسراااااااااااااف کرده... در صورتی که میتونه به افرادی که نیاز دارن کمک کنه و پولش رو در راهی خرج کنه که هم رضایت خدا و آقا امام زمان (عج) رو به دنبال داره و هم رضایت بنده های خدا رو ....و توی این کار لذتی هست که توی پر کردن یخچال و کمد لباس و حساب های بانکی نیست...


کاش به خودمون کمک کنیم... جلوی خرید خیلی از وسایل غیر ضروری رو بگیریم... دل بنده های خدا رو شاد کنیم تا خدا هم در روز قیامت دلمون رو شاد کنه...



  • زهرا مهربون

نظرات  (۱)

  • زهرا احمدآبادی
  • سلام...

    احسنت برشما....

    انشاءالله  باز هم  توفیق این کارای خوب رو پیدا کنید

    با جمله آخرتون هم بسیار موافقم

    راستی عقد دختر دایی تون. رو هم تبریک میگم

    سلامت و تندرست باشید
    پاسخ:
    سلام عزیزم
    از لطف و محبتت بسیار سپاسگذارم..

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">