کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

بیهودگی

چهارشنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۴، ۰۹:۱۴ ق.ظ

توی این مدتی که نبودم و سرم خیلی شلوغ بود دلم میخواست یه روز بیام و شهادت آیت الله شیخ نمر رو تسلیت بگم و از انزجارم نسبت به آل سعود و همه هم پیمان هاش بگم ... دلم میخواست به اون داعش وحشی حیوان صفت بگم اون مردم بیگاه روستای سوریه و زن و بچه هایی که سر بریدین به شما چه ظلمی کرده بودن... وحشی گری تا کجا؟؟؟؟ این روزها به خاطر سکوت و غفلت من و امثال من حزب شیطان بدجوری قدرت گرفته و داره انسانیت و شرافت رو به تاراج میبره...

دلم برای آقامون میسوزه که اینها رو میبینه و دلش خون میشه اما چون منی ندبه و جزع رو فراموش کردم و برای اومدنش به دعایی کوتاه اکتفا میکنم...

دلم از دست خودم خیلی پره... دلم از روزیهایی که به بیهودگی میگذرونم گرفته... دلم از شب هایی که  مدام با فکرهای بی حاصل سپری میشه و با خواب غفلت تا صبح ادامه پیدا میکنه به هم میخوره...

انتخاب های غلط و پشت سر هم .. تزلزل های قلبی ... شرایط فعلی ... مرگ.. عالم قبر.. صحرای قیامت و هزارو یک چیز دیگه مثل خوره داره روحم رو میخوره....

این روزها خیلی دلگیر و دلتنگم... یه جایی خودم رو محکوم میکنم و یه جایی انگشت اتهام رو به سمت خدا میگیرم که اگه من نفهمیدم تو چرا نگفتی؟؟؟ خودم هم میدونم مزخرف میگم... خدا همیشه نشونه هاش رو به من نشون داد... من درگیر خودم بودم و ندیدم و یه جاهایی هم خودم رو به کوری زدم...

دیشب که داشتم دخترم رو تمیز میکردم و در عین حال بوسش میکردم و نازش رو میکشیدم و قربون صدقه اش میرفتم .. یاد قیامت افتادم و آیه ای که میگه در آن روز مادر باردار از شدت ترس بچه اش رو سقط میکنه و مادر از فرزندش فرار میکنه... و بعد دلم شکست... خیلی دلم شکست... یعنی در اون روز منم پاره تنم رو فراموش میکنم؟؟؟؟ حق همسری چی میشه؟؟؟ این که میگن بزرگترین شفیع در روز قیامت برای زن شوهرش هست آیا همسری من رو شفاعت میکنه و از من راضی هست؟؟؟ یا اینکه نه؟؟؟؟


به همه این دردهای روحی درد دست راستم و ورم مفاصل و آمپول و قرص و پماد رو هم اضافه کنید....

گاهی فکر میکنم زیادی زندگی کردم و این مدت رو هم تباه کردم.... گاهی میگم کاش خدا من رو زودتر ببره تا غفلت هام تا همین جا باشه و پرونده اعمالم از اینی که هست بدتر نشه....

الان باز هم توی یه آزمایش سخت دیگه ای افتادم که داره خیلی اذیتم میکنه... هیچ راهی ندارم... باید وایسم و بسوزم و نرم بشم و پتک بخورم...

شاید این دفعه شکل آدم به خودم گرفتم...



  • زهرا مهربون

نظرات  (۲)

  • زهرا احمدآبادی
  • امیدتون به خدا باشه....

    منم براتون دعا می کنم

    سلامت وتندرست باشید....
    پاسخ:
    سلام
    ممنونم
  • محمد محمدیان
  • فکر کردن خوبه
    اما فکر هایی که باعث امید و نزدیک شدن به خدا بشه

    به نظرم فکرهای غیر این باعث حسرت و افسردگی میشه

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">