کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

پدرشوهری آمد

يكشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۴، ۱۰:۵۳ ق.ظ

خوب تا اونجا گفتم که قرار شد مادرشوهری بیاد خونه مامانم که دعوتشون کرده بود... بله اومد و ما هم شیرینی گرفتیم و مادرشوهری هم شکلات و رفتیم و بسیییییییییییار خوش گذشت...

مامان براشون سنگ تموم گذاشته بود .... شب خوبی بود..


فرداش که عید قربان بود مامان اینا قربونی داشتن و منم پولی که نذر داشتم رو داده بودم بذارن روی قربونی شون ... دخترم تمام مدت توی حیاط بود و بازی می کرد و با دقت تمام چشم از قصاب ها بر نمیداشت... مامان سهم گوشتم که پولش رو داده بودم داد که به هر کس دلم میخواد بدم...و برای خودم و مادرشوهری و مادربزرگ همسری هم جداگانه گوشت داد... عصرش رفتیم خونه دختر عمه ام که عمل کرده بود احوال پرسی کردیم و بعدش بابا هندونه خرید و به منم داد و سر راه رسوندم خونه ...

 چهارشنبه  شب دو هفته قبل من هم مادرشوهری رو دعوتشون کردم و براشون خورشت قیمه با گراتین بادمجون درست کردم که عاااااااااااااااااالی شد و کلی خوششون اومد..

بعدشم همش کارهای اداره رو انجام دادم و از کارگاه های آموزشی بازدید کردم و اینقدر سرم شلوغ بود و هست که حد نداره...

چهارشنبه شب گذشته رفتیم خونه مادرشوهری که کمک کنیم برای اومدن پدرشوهری... همه اونجا بودن...

پنج شنبه صبح اول یه کم جمع و جور کردم و بعدش دخترم رو گذاشتم خونه مامان و رفتم نظارت بر کارگاه های آموزشی معاونان رو انجام دادم و ساعت 12 رفتم خونه مادرشوهری... یه کم با دو قلوهای خواهر شوهری بازی کردم... (خیلی دوستشون دارم)...

بعد از ناهار رفتیم فرودگاه... منم که یه عالمه لباس برده بودم ... یه مانتو شلوار شیک مجلسی با یه روسری قشنگ و کفش ها و کیف بسیار شیک پوشیدم و رفتیم ...

خاله و دایی همسری و عروس خاله مادرشوهری توی ماشین ما بودن... هوای گرم یه طرف... شلوغی یه طرف دیگه... بالاخره اومد و کلی فیلم  و عکس گرفتیم و اومدیم سمت خونه...

قربونی کشتیم و اسفند دود کردیم و مامان اینا هم اومده بودن خونه مادرشوهری برای استقبال خیلی مراسم خوبی بود...

رفتیم بالا و چون دوست های پدرشوهری و همکارهای همسری و مردهای غریبه زیاد بود لباسم رو عوض نکردم تا شب که مردها رفتن خونه همسایه روبرویی...

دیگه پاشیدیم و به خودمون رسیدیم و خوشگلاسیون کردیم و رفتیم برای پذیرایی... مادرشوهری دو تا خانوم برای پذیرایی آورده بود ولی نمیشد که دیگه ما همش بشینیم.... واسه همین کمک میکردم... بعد از شام خاله و شوهر خاله ام و دایی و دختر دایی ام (زن دایی ام رفته بود مسافرت) اومدن دیدن پدرشوهری و مادرشوهر برای فردا ناهارش دعوتشون کرد .. چون شبی که تالار دارن خاله ام دیگه رفته خونشون..


بالاخره با کلی اصرار فرداش خاله ام با مامان اینا اومدن برای ناهار باز هم رفتیم به خودمون رسیدیم و خوشگلاسیون کردیم و مهمونی آغاز شد...بعد از رفتن مهمون های غریبه مادرشوهر محترم تنبک آوردن و بله....بزن و برقص آغااااااااااااااااااااااااز شد... !!!! خیلی خوش گذشت...مادرشوهری میگه اومدن از مکه هم شادی داره.. باید شادیمون رو نشون بدیم...!!!!

بعد از ناهار دادم دخترم رو مامانم اینا با خودشون بردن و عصرش از بس این چند روزه  با کفش های پاشنه بلند راه رفته بودم پاهام و کمرم بسیار درد میکرد واسه همین حاضر شدیم و هرچی اصرار کردن شب بمونیم گفتم ببخشید من واقعا دیگه نمیتونم چون فردا هم باید بریم سر کار... هیچی دیگه یه قابلمه غذا برای شاممون دادن بهمون و اومدیم خونه... شام خوردیم و من از ته مونده انرژی ام استفاده کردم و کوه لباس هایی رو که برده بودم و توی کمد سر جاش گذاشتم و همه چی رو مرتب کردم خوابیدم...

راستی گفته بودم ماشین لباس شویی رو دخترم خراب کرده و تعمیرکار مارک ماشینم رفته اصفهان... هنوز فرصت نکردیم یه نفر رو بیارم تعمیرش کنه... واسه همین کلی لباس هم شستم و پهن کردم...!!!!

دیروز جنازه ام رو از تخت بیرون کشیدم و اومدم اداره... گفتم امروز به کارهای زیادم زود میرسم و میرم خونه یه کم میخوابم و شب هم در آرامش هستم که ساعت 3 پدرشوهری تماس گرفت که شام بیاد اینجا همه هم هستن دور همی جیگر بخوریم...!!!

هیچی دیگه ساعت 4 رفتم خونه و خاله و مامان و شوهر خاله ام رو سوار کردم و رفتیم جشن قولک شکنی موسسه خیریه ای که عضوش هستیم و یه کم اونجا بودیم و بعدش شوهر خاله ام موند و من مامان و خاله ام رو رسوندم خونه عموش و رفتم خونه...

سریع دوش گرفتم و آماده شدم و دخترم رو هم که خوابیده بود حاضرش کردم و رفتیم خونه مادرشوهری همه بودن... کلی عکس گرفتیم و خوش گذشت..
ولی آخرش اینقدر دخترم خوابش میومد و گریه می کرد که حد نداشت... جمع و جور کردیم و اومدیم خونمون...

خیلی خوشحالم وقتی همه با هم خوب و مهربون هستن ...خدا کنه همین طوری بمونیم...

توی این مدت خیلی اتفاق های دیگه هم افتاد مثل اینکه رفتم بوت ساق دار خریدم و کفش مجلسی شیری با گیپورهای طلایی رنگ لباسم و ..کلاه  قرمز که روش  یه هویج بزرگ نارنجی داره برای دخترم و یه کاپشن خوش رنگ قرمز با توپ های سفید بازم برای دخترم و ...

و یه سری اتفاقات دیگه که قبلا یادم بود و الان یادم نیست...

امیدوارم همه بنده های خدا شاد و سلامت باشن...


  • زهرا مهربون

نظرات  (۲)

  • زهرا احمدآبادی
  • موفق باشید

    التماس دعا.....
    پاسخ:
    سلام
    ممنون
    شما هم من رو خیلی دعا کنید
  • محمد محمدیان
  • واقعا زیباست که همه با هم شاد و خوشحال باشند
    انشالله این شادی ها پایدار باشه 

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">