کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

ماه رمضونه

سه شنبه, ۱۶ تیر ۱۳۹۴، ۱۰:۵۸ ق.ظ

خوب دیروز اول یه بحث اساسی با همکارهای زیاده خواهم انجام دادم اونم سر برنامه بازدید و  افطاری شب... که چرا باید مثلا من و اون یکی همکارم باشیم و اونا نباشن و اصلا چرا همه نمیرن افطاری...!!!!


خوب اولا من افطاری نمیرفتم چون مهمون داشتم و فقط زحمتش با من بود و موقع افطار جام با همکارم عوض میشد... بقیه همکارها میگفتن چرا برای ضیافت افطاری نباید ما و خانواده هامون هم باشیم؟؟؟؟

خوب شاید درست میگفتن  ولی وقتی رئیس میگه خانوم زهرا مهربون با آقایان فلانی ها برو و برای افطار فلانی ها بمونن من چی بگم؟؟؟؟؟؟

جالبه به من ربطی نداشت ولی ملت در اتاق من رو چسبیده بودن و مثلا یکی از همکارام میگفت: شما گفتین من زن و بچه دارم برم خونه؟؟؟؟...!!!

منم گفتم آقایان فلانی ها شاهد هستن که رئیس فرمودن شما برید شام خونه که زن و بچه دارید ...!!! الان هم خیلی ناراحتین جای من عصر برید و شب هم بمونید...

همکارم گفت: من عقده رستوران ندارم...!!!

منم گفتم پس چرا نیم ساعته دارید سر افطاری با من بحث میکنید؟؟؟؟

خوب اگر آقای رئیس دلش میخواست میگفت همه با خانواده ها تون برید ... خوب وقتی نگفته نمیتونم پاشم کتکش بزنم که...!!! والا...

جالب اینه که من فقط برای عصر میرفتم و افطاری من نبودم... یعنی زحمت ها تا غروب و مسئولیت با من بود و بعد وقت صرف افطاری که هیچ کاری نبود سایر همکاران محترم میرفتن و من میرفتم خونه...

حالا نمیدونم اگر شام بودم چی میکردن؟؟؟؟

بحث  به درازا کشید و من رفتم اتاق های همکارهایی که اون روز توی جلسه برنامه ریزی بودن و یک به یک ... رو به رو کردم با افراد شاکی و اونها هم حرف های من رو تأیید کردن و دیگه حرص همکاران محترم خوابید...


از اداره رفتم میوه خریدم و رفتم خونه و سریع وسایل پذیرایی شب و آماده کردم و دخترم رو حمام کردم و دوش گرفتم و آماده شدم و ساعت 5 و نیم رفتم بازدید... ساعت  6 حضار محترم تشریف آوردن و من متوجه شدم گوشیم مونده جا... از بس که پنهانی آماده شدم و اومدم که دخترم دنبالم گریه نکنه ... هیچی دیگه رئیسم و همکارها زنگ میزدن به گوشیم و همسری جواب میداده...!!!! و من دقیقا تا لحظه افطار روی پا بودم و 34 نفر رو هدایت میکردم... تشنگی و کمردرد امونم رو بریده بود... یک دقیقه به افطار حظار رو تحویل رستوران  و آقایون همکار دادم و رفتم سمت خونه ... اذان رو توی خیابون دادن و از بس تشنه ام بود سریع یه آب معدنی خریدم و یه کم خوردم و بعدش رفتم برای شام قورمه سبزی و بال کبابی (غذاهای مورد علاقه همسری ) رو گرفتم و زودی رفتم خونه.. همسری چای آماده کرده بود برام ریخت و یه کم افطاری خوردم و سریع شام آوردم و فقط یه ذره تونستم بخورم.. اما همسری کلی تشکر کرد و ماشاالله خوبم خورد...  تا بشقاب ها رو گذاشتم آشپزخونه در زدن و دایی ایم اینا اومدن ... دیگه من سریع لباس عوض کردم و همسری لباس پوشید و دیگه به هیچی نرسیدم فقط یه رژ زدم که از حالت مردگی چهره ام دربیاد و لباس های دخترم رو هم عوض کردم و همه این اتفاقات به فاصله سوار شدن مهمون ها در آسانسور و اومدنشون بالا طول کشید...!!!!!


دایی ام و زن دایی ام زحمت کشیدن و برام افطاری آوردن و منم سریع چای آوردم و پذیرایی کردم ... خوش گذشت و همسری واقعا سنگ تموم گذاشت در آداب و معاشرت...!!! دیگه رفتن و منم تمیزکاری کردم و همسری خوابید و دخترم تا میتونست شیطونی کرد... یه عروسک دایی ام براش خریده بود موزیکال اینقدر آهنگش رو زد که من و همسری داشتیم دیونه میشدیم... هر دو تا مون خسته بودیم و موزیک مدام پخش میشد...!!! آخرش با کلی گریه و زاری دخترم باطری شو درآوردم... بازم گریه کرد و بهش شیر دادم و خوابید....


امروز هم صبح که میرفتم بذارمش خونه مامان مدام میذاشت و گوش میکرد... الهی فداش بشم باهاش بداخلاقی کردم...


امشب هم خونه مامان اینا هستیم...


همسری رفته برای تمدید گواهی نامه ام ...معاینه چشم بهم دادن... اینم شده یه مشکل دو روزه میخوام برم که نمیشه... امروز هم که باز وقت دکتر دارم و میمونه برای پنج شنبه... همسری هم همش میگه زود برو معاینه چشم چون به خاطر مشغله کاری که داره  تا یه مدت محدودی میتونه دنبال کارهای من باشه...


برای پنج شنبه هم دوستم رو دعوت کردم خونمون...


برای همسرم:

اگر بدانی جایگاهت کجاست ، مرا باور میکنی

اگر بدانی چقدر دوستت دارم ، درد مرا درمان میکنی

تو عزیزی برایم ، تو بی نظیری برایم ، حرف دلم به تو همین است ، قلبت می ماند تا آخرین نفس برایم

 



خبر آوردند که امشب از هزار شب بهتر است و یک اتفاق ویژه می افتد و آن اینکه امشب دست ملکوت به طرف زمین کشیده می شود....

التماس دعا

 





  • زهرا مهربون

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">