کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

نان

سه شنبه, ۹ تیر ۱۳۹۴، ۰۹:۱۱ ق.ظ

از احوالات خودم بخوام بگم خیلی مثل سال های قبل توان زیادی برای روزه گرفتن ندارم و همش سردردهای شدید میگیرم و ضعف بر من مستولی میشه... و از اونجا که شب تا صبح  باید چند بار برای شیر دادن دخترم بیدار بشم و بعد هم برای سحری صبح ها به زور مردن از خواب بیدار میشم.. و اکثر روزها تأخیر میخورم...


رئیس محترم از کار اداره کم نکردن و روال جلسات پشت سر هم ادامه داره و میگن ماه رمضون هییییییییییییییییییییییییچ فرقی با ماه های دیگه نداره.. استدلال بنده اینه که ایشون خودشون به دلیل بیماری هایی که ما ازشون اطلاعی نداریم نمیتونن روزه بگیرن... چون در هر ساعت از روز بسیار سرحال می باشند...الله اعلم..!!!


شنبه بعد از اداره دخترم رو حمام کردم و به کارهام رسیدم و برای افطاری ماهی درست کردم... این برنامه ماه عسل خیلی خوبه در زودگذشتن ساعات پایانی نزیدک به افطار خیلی کمک میکنه...


یکشنبه هم همسری برای افطار کباب خرید که بسییییییییییییییار عااااااااااااااااالی بود و من از همین جا خیلی ازش سپاسگذارم...


دیروز هم بعد از اداره 45 دقیقه منظتر اتوبوس بودم چون همسری سر کار بود و با یه سردرد وحشتناک و تشنگی شدید رفتم خونه مامان و چون دخترم خواب بود منم خوابیدم ولی خیلی کوتاه... چون دخترم زود بیدار شد... یه کم موندم و هر چی همسری زنگ زد بمون میام دنبالت و مامان اصرار کرد دیدم تا ساعت 11 شب اگر بمونم سحری نداریم و کلی وقتم تلف میشه..  لذا حاضر شدم و با دخترم اومدیم سمت خونه.. سر راه یه نونوایی سنگکی بود و یه آقایی با سنگک اومد بیرون و دخترم هم سنگک ها رو نشون داد و دلش خواست و میگفت: ای ای...

هچی دیگه رفتیم نونوایی و وایسادیم سر صف و یه دونه سنگک خریدم.. اونجا هم میموند مثل کوره از بس گرم بود...

وایستادم یه کم خنک شد و یه تیکه دادم به دخترم.. و همون جا دعا کردم که خدا به همه پدر ها و مادرها و همسران پول و شرایط مالی خوب بده که بتونن چیزهایی که خانواده شون دلشون میخواد رو براشون بخرن... خیلی سخته بچه آدم دلش یه چیزی بخواد و آدم نتونه براش بخره یا هر کس که آدم دوستتش داره.. فرقی نمیکنه...!!

دیگه اومدیم و سوار ماشین شدیم و اومدیم خونه و سر راه هم گوجه فرنگی و خیار و موز گرفتم و رفتم سفارش کله پاچه دادم و از اونجا که دست هام پر بود و گاهی هم باید دخترم رو بغل میکردم.. اول بردم کیف و خریدهامو گذاشتم خونه و دوباره رفتم کله پاچه رو گرفتم.. همسری زنگ زد که شام بیارم.. گفتم بله... لب به غذات نزن و بیا خونه... هیچی دیگه همسری اومد و با دیدن کله پاچه اینقدر خوشحال شد که حد نداشت... کلی دعام کرد و گفت: انشاءالله خدا خیر دنیا و آخرت نصیبت کنه...خیلی دلم خواسته بود امروز سر کار حرف از کله پاچه بود..!!

منم گفتم خانومی که شوهرش رو خیلی دوست داشته باشه دلش به دل شوهرش راه داره و هرچی شوهرش دلش بخواد یا فکر کنه به دل خانومش برات میشه...

و من به این مورد ایمان دارم..

خلاصه شادی همسری خیلی شادم کرد..

دلم میخواد دل خانواده ام و به ویژه همسری همیشه شاد باشه ولو با یه چیز کوچیک...

انشاالله روزه و نمازهای همه مون مقبول درگاه حق باشه..

التماس دعا..



  • زهرا مهربون

نظرات  (۱)

  • اویس عظیمی
  • زندگی یعنی چکیدن، هم چو شمع از گرمی عشق.
    ان شاالله امسال ماه رمضان متفاوتی برای همه باشه البته..

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">