کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

گزینش

چهارشنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۹:۱۴ ق.ظ

خوب از روز پدر به بعد اتفاقات متعددی افتاد که خیلی یادم نیست از بس که توی این مدت مشغله داشتم و دارم و رئیس جدید هم بسیار سخت گیر و سخت پسنده و رسما دمار از روزگار ما درآورده...

بعد از مهمونی یکی یکی مهمون ها تماس گرفتن و کلی تشکر کردن مامانم که فکر کنم 5 بار تشکر کرد...!!!

بعم هم همش اداره جلسه و جلسه و جلسه و کار و کار و کار به طوری که چند روز متوالی نتونستم ناهار بخورم و غذامو بردم خونه...

تا اینکه یه روز یه آقایی اومد و با کنجکاوی همه رو نگاه میکرد و بعد رفت اتاق همکارمون و سپس رفت... همکارمون گفت قراره بیان برای گزینش... !! اصولا یه روز رو مشخص میکنن و به همکارها اطلاع میدن... منم رفتم کتاب های مورد نظر رو از خواهرم گرفتم و شب اول بعد از اتمام کارها تا ساعت یک و نیم درس خوندم و فرداش یه جلسه وحشتناک داشتیم و منم دبیر جلسه و در نهایت ادامه کارها و دلشوره وحشتناک برای گزینش... وقتی رفتم خونه اصلا حوصله انجام هیچ کاری رو نداشتم... واسه همین یه کم درس خوندم و بعدش اومدم با لپ تاپ دستور جلسه رو بنویسم که دیدم وردش 2010 مال اداره 2007 جمع کردم گذاشتم کنار اعصابم بیشتر خورد شد و شروع کردم به چک نویس کردن جلسه و نیمه کار رهاش کردم و پاشدم شام پختم و یه کم سر همسری و دخترم غر زدم و اونها با هم رفتن بیرون که جلوی چشم من نباشن و به کارهام برسم... ولی هم همچنان دلم مثل سیر و سرکه میجوشید... وقتی برگشتن شام خوردیم و دخترم که خوابید خونه رو مرتب کردم و ظرف ها رو شستم و به کارهام رسیدم و یه قرص هم خوردم و خوابیدم...

فرداش ساعت 9 آقاهه دوباره اومد و همکارم گفت الان خانومه هم میاد برای مصاحبه با خانوم ها... واااااااااااااااااااااااااااااای خدای من داشتم سکته میکردم.. اولش از شدت ترس و اضطراب یه کم گریه ام گرفت بعد خودم رو جمع و جور کردم و شروع کردم به خوندن بقیه مطالب... تند و تند خوندم .. اول همکار آقامون رو بردن (کلا آدم عوضی هستش) ... نیم ساعت دیگه اومد و من یواشکی بهش زنگ زدم و گفتم ازتون چی پرسیدن؟؟

برگشت گفت: خودتون وقتی رفتید متوجه میشید...!!! یعنی آدم به این گندی نوبره... حالا من بودم بهش میگفتم...!!

منم بهش گفتم بسیار آدم بد جنسی هست و این رو از ته قلبم بهش گفتم و گوشی رو گذاشتم و توکل به خدا کردم و آیت الکرسی خوندم و رفتم... شکر خدا سوالات رو تا جایی که تونستم خوب جواب دادم...ولی الان همش میگم کاش اینو میگفتم ... کاش اونو میگفتم...

ولی همین که تموم شد خیالم راحت شد...

بعد که اومدم پایین همکارم از یه استان دیگه تماس گرفت مثل اینکه کشوریه .. سوال ها رو به اون هم گفتم حتی به سایر همکارها در سایر استان ها هم گفتم خبر داشته باشن...

چه اشکالی داره آدم به هم بگه؟؟؟ به هم کمک کنه؟؟ چرا باید عوضی باشیم و خودخواه و یه کاری کنیم که دیگران موفق نشن؟؟ مثلا همکار من اگه میگفت مثلا یه مورد فلان چیز رو سوال میکنن ازش کم میشد؟؟ یا میمرد؟؟؟ نه اینها همه نشانه مریضی های روحی و روانیه و این رو بدونه که این کارها آخر و عاقبت نداره و آدم ها با این کارها به هیچ جایی نمیرسن....

اون وقت ایشون همون کسی هست که اعتکاف، روزه های مستحب، انگشتر عقیق و.... داره ولی از همه بیشتر همکارها رو اذیت میکنه...

متأسفانه دین نماها زیاد شدن...

خلاصه شبش خونه مامان بودیم و خوش گذشت مامان اینا برای روز پدر بابا براش یه کت تک بسسسسسسسسسسسسیار شیک خریده بودن که عاااااااااااااالی بود... مبارکش باشه...

دخترم کلی بازی کرد... عصرش رفتیم برای جلوی در آشپزخونه از این گلیم های فانتزی گرفتیم و برای دخترم هم از اون چرخ های دسته دار صدا دار بچه ها که راه میرن و میکشن و صدا میده دخترم خیلی خوشحال شد... بعد من یه سوهان ناخن تاشو و نیم کیلو آلوچه خریدم و بعد رفتیم برای خودم یه جفت کفش راحتی تابستونی بی صدا گرفتم (یعنی همسری برام خرید) واااااااااااااااااااااای نمیدونید چقدر راحته... مثل آهو میتونم تند و سریع و راحت برم و بیام... اون یکی کفشم تمام چرم و خیلی خوشگله پارسال که میخواستم برم مأموریت خریدم خداییش جنسش عالیه و تا یک سال ضمانت داره و تا الان آخ نگفته ولی رسمی و دارای پاشنه صدادار هست.. ولی این خیلی راحته ... دیروز مخصوص از همسری تشکر کردم...

دیروز از اداره که رفتیم برای دخترم پماد و قطره ویتامین آد و قطره آهن گرفتیم با شیر و نون و سوسیس و پفک و نوشابه و ...

همسری هفته پیش مرغ گرفته بود که من یه سینه اش رو جوجه کردم و تو مواد خوابوندم و گذاشتم یخچال... دیشب درستش کردیم که عالی شده بود و برای امروز هم قورمه سبزی برای ناهارمون داریم (از قبل فریز کرده بودم ) برای روز مبادا...

نمیدونم امروز عصر خونه دختر عمه ام روضه برم یا نه؟؟؟

اون روزهایی که استرش گزینش داشتم به خودم قول دادم که اگر به خوبی و خوشی برگزار شد همسری و دخترم رو شام دعوت کنم بیرون... هر جایی که خودشون خواستن و هر غذایی که خودشون دوست داشتن که برای هفته بعد حتما این کار رو انجام میدم...

خوب من برم به کارهام برسم..

خوب و خوش و سلامت باشید..



  • زهرا مهربون

نظرات  (۱)

زهرا جان بهت تبریک می گم که اینقدر خوبی.

ایشالله که این خان هم به خوبی بگذره.

زهرا یه مشکلی برام پیش اومده خواهش میکنم تو دلت پاکه و ادم خوبی هستی برام دعا کن بوس

پاسخ:
سلام عزیزم
ممنونم شما لطف داری حتما برات دعا میکنم.. انشأالله به زودی مشکلت حل میشه..
باور میکنی خیلی دلم برات تنگ شده بود؟؟؟

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">