کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

روز پدر

دوشنبه, ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۲:۵۳ ب.ظ
بالاخره دایی ام رو برای جمعه شب دعوت کردم ... ولی از اونجایی که تازگی ها شب ها فشار آب خیلی کم میشه مهمونی رو به ناهار موکول کردم و با خیال راحت به برنامه ریزی برای مهمونی پرداختم.. در این بین عموی مامانم رو هم دعوت کردم ولی پسر عموی مامانم میخواستن برن مسافرت به شهر دامادش و معذرت خواهی کردن و گفتن نمیتونن بیان..
روز پنج شنبه با همسری و دخترم رفتیم خرید سور و سات مهمونی ... روز چهارشنبه من برای همسری پیام تبریک توی روزنامه چاپ کرده بودم که پنج شنبه در حین خرید رفتیم روزنامه رو هم گرفتیم و ایشون بسیار شااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد شدن.. یعنی خییییییییییییییییییییییییییییییییلی و بسسسسسسسسسسسسسسیار تشکر کردن...
عصرش به تمیزکار گذشت و حاضری گرفتن و انجام مقدمات فردا ناهار... در نهایت قورمه سبزی، زرشک پلو با مرغ، دسر، بورانی زعفرانی، خربزه، سبزی، سالاد،دوغ، ترشی و مربا و ... آماده کردم و جمعه صبح هم برنجم رو آبکش کردم و مرغ درست کردم و .... که خواهرم اومد یه کم با دخترم بازی کرد و بعدش مهمون ها رسیدن.... بی نهااااااااااااااااااااااااایت خوش گذشت... منم عصرونه کادوی روز پدر بابا و همسری و کادوی روز معلم مامان رو بهشون دادم که با تشویق مهمون ها انجام شد و کلی از پذیرایی و از دست پنجه آشپزیم تعریف کردن... بعد هم همه با هم جمع کردیم و شستیم و خشک کردیم و نزدیک غروب مهمون هامون رفتن خونشون... منم به بقیه تمیزکاری پرداختم و بعد از شام زودی خوابیدم...
شنبه هم به بقیه کارهام رسیدم و با همسری و دخترم بیرون رفتیم و کلی بهمون خوش گذشت..
دیروز تمام مدت سرم شلوغ بود و کلی کار داشتم و باید هماهنگی میکردم و در نهایت نرسیدم ناهارم رو بخورم و بردم خونه...
یه دوست دارم که اصلاتا روستایی هست.. مامانش خیلی مهربونه برام ماست بز فرستاده بود.. که با همسری و دخترم رفتیم از خونه عمه اش گرفتیم و به زوووووووووووور بردنمون تو و ازمون پذیرایی کردن... بعد دوستم هم با ما اومد رسوندیمش محل کارش و رفتیم خونه... (دوستم ناظمه خوابگاه دخترانه است)...
بعد رفتیم خونه و همسرم طبق فرمایش دخترم براش شکلات باز کرده بود و من با یه عالمه خورده شکلات روی فرش مواجه شدم.. بعد هم از توی کیف من یه تیکه کلوچه برداشته بود و خورد کرده بود و ریخته بود روی فرش و سرامیک ها... که منجر شد به کشیدن جارو برقی و باز هم تمیز کاری... در نهایت دوش گرفتم و برای شام هم ماهی درست کردم و شکر خدا دخترم زود خوابید... منم سریع جمع و جور کردم و ظرف ها رو شستم و با همسری میکائیل رو دیدیم و خوابیدم...
واااااااااااااااااااااای این ماست های بز چی میگن؟؟؟؟ خوش به حال روستایی ها از چه نعمت های خوبی بهره مندن و اکثرا قدر هم نمیدونن و مدام چشمشون پی شهر و شهرنشینی هست..
حالا خدا بخواد میخوام برای دو هفته آینده عمو اینا و نوه عمه ام رو دعوت کنم...
البته در این بین عمه همسری هم از کربلا اومد و دعوت شامشون رو رد کردیم چون همسری سر کار بود و فردا بعدازظهرش رفتیم دیدنش که بسیار خوش گذشت و سوغاتی های خوشگل گرفتیم... زحمت کشیده بودن و برای من روسری و برای دخترم کیف و برای همسری جانماز و مهر و تسبیح آورده بودن...
کلی هم من و همسری رو تشویق کردن که حتما با هم بریم...خیلی خانوم محترم و باشخصیتی هستن...
یه روز عصر هم رفتیم مهمونی عصرونه زن عموم که نمیرفتم خیلی بهتر بود... دلم نمیخواد وارد جزئیاتش بشم... فقط به خودم قول دادم که از این به بعد در مورد رفتارهای بی ادبانه دیگران نه تنها سکوت نکنم بلکه به وقتش نشون بدم که ناراحت شدم.... بله مثل اینکه تازگی ها مرسوم شده از محبت و احترام افراد سوء استفاده میشه...
کلا دیگه روال سابق برای بهره کشی از خودم در برابر دیگران رو دارم تعطیل میکنم و به جاش روابط بر اساس احترام متقابل رو حاکم میکنم... هر کس هم که نمیتونه در مقابل رفتارهای محترمانه من محترمانه برخورد کنه خیلی راحت از دایره افراد مورد قبولم خارج میشه...
به همین راحتی...
طرف تا امروز هر توهینی دلش خواسته به من کرده بعد توی مهمونی منو میبوسه میگه الهی فدات شم تو خیلی خانومی گذشت میکنی...!!! بعد دوباره دو دقیقه نگذشته یه بی احترامی دیگه میکنه...!!! حالا سنی ازش گذشته...!!!
ملت دیگه دارن شورشو درمیارن.. البته در این میان گذشت های احمقانه و لاپوشی های انجام شده توسط من کاملا در این نوع رفتارها تأثیرگذار بوده...
به قول منیرو...
من مسئول تعصب، نفهمی،حماقت و فقدان شعور کسی نیستم.

  • زهرا مهربون

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">