کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

واکسن

يكشنبه, ۳۰ فروردين ۱۳۹۴، ۰۹:۳۳ ق.ظ

سه شنبه و چهارشنبه هفته پیش رو مرخصی گرفتم تا دخترم واکسن 18 ماهگیش رو بزنه...

سه شنبه صبح با همسری رفتیم بهداشت... دخترم همش شادی میکرد چون فکر میکرد داریم میریم گردش و اینطوری دل من رو آتیش میزد...

دختر عمه مامان واکسنش رو براش زد ... یکی به بازو و اون یکی به ران پا ... با قطره.. اینقدر گریه کرد که حال من داشت از غصه خراب میشد... آرومش کردیم و اومدیم.. توی ماشین یه کم شیر خورد و خوابید.. دکترش گفت: قد و وزن و دور و سر و .. هم عالیه...خدا رو شکر...(فقط بسسسسسسسسسسسسسیار بد غذا است)

اومدیم دم خونه دخترم مدام میرفت سمت خیابون و میگفت ده ده... ما هم رفتیم و فیلم گرفتیم با سیب زمینی و تخمه و برگشتیم خونه و از یک ساعت بعد تب و پادردش شروع شد.. همسری شیفت شب بود همش میگفت پاشو بریم خونه مامانت... منم نرفتم... گفتم مرخصی گرفتم که از بچم خودم مراقبت کنم... هر چهار ساعت دو برابر وزنش رو بهش استامینوفن میدادم ولی اصلا نمیتونست پاش رو حرکت بده و این براش خیلی سخت بود و مدام گریه میکرد... اگر هم توی خواب ناخوداگاه تکون میداد اینقدر درد داشت که بیدار میشد و گریه میکرد...

یعنی من تا صبح پلک روی هم نذاشتم... مدام در حال پاشوره و پایین آوردن تب بودم.. مدام چایی میخوردم... تلوزیون رو روی شبکه قرآن گذاشته بودم و قرآن هم میخوندم... برای رفع نگرانی همسری هم مدام گزارش لحظه به لحظه میدادم...

صبح همسری برام حلیم آورد... سریع خوردیم و من از بیهوش شدم... صبح هم حال دخترم خیلی خوب نبود.. برای همین همسری رو فرستارم براش شربت پروفن گرفت... یه کم بهش دادم بهتر شد... اصلا هم اجازه نمیداد کمپرس گرم و سرد براش بذارم..

ولی خداییش این 2 روزی که خوابیده بود... خونمون خیلی سوووووووووووت و کور بود.. یه جوری که من و همسری دلمون گرفته بود... و همش همسری به دخترم میگفت.. بابایی زود خوب شو ... پاشو بازی و شیطونی کن!!!

خدا رو شکر عصرش حالش بهتر شد و شام هم خونه مامان بودیم عمو بزرگم و یکی از نوه عمه هام با خانواده اش رو دعوت کرده بود.. منم یه بسته شکلات روبان خورده بزرگ براشون بردم.. کلی خوش گذشت ...دخترم چون حالش یه کم بهتر شده بود بازی میکرد...

پنج شنبه و جمعه هم به تمیزکاری و گشت و گذار گذشت... بالاخره با تلاش های فراوان همسری آسانسور ساختمان وصل شد و از این بابت من خیلی خوشحال شدم...جمعه هم یه سبد کوچولو با زیر انداز و چایی و میوه و تخمه برداشتیم و رفتیم پارک ... ولی چون هوا خیلی سرد بود زود اومدیم.. ولی دخترم یه کم سرفه میکنه که براش شربت سرماخوردگی کودکان گرفتم و بهش دادم که خدا رو شکر بهتره..

دیروز صبح همسری سر کار بود ... منم زود بیدار شدم و کارهام رو کردم و با دخترم رفتیم منتظر اتوبوس شدیم... یه کم دیر شد رفتم تاکسی بگیرم که دیدم خیلی گرون میگه... همون لحظه اتوبوس اومد و سوار شدم و یه خانوم زحمت کشید جاشو داد به من و سر کوچه مامانم پیاده شدم و دخترم رو تحویل دادم و با خواهرم که میرفت سر کار اومدم اداره... اینطوری هم صرفه جویی کردم و هم پول اضافه ندادم...

تمام مدت هم داشتم گزارشات کاری رئیس قبلی رو آماده میکردم تا بدم به رئیس جدید تا بدونه در دوره ریاست قبل چه کارهایی انجام شده و ایشون باید از این به بعد چه کارهایی انجام بدن... که رئیس جدید هم نیومد...!!!

بعد رفتم دخترم رو از خونه مامان بردارم ... خواهرم دیروز رفت کیش... مامان گفت به من گفته بیا با هم بریم ولی من گفتم نمیام ... نوه ام (دختر من) میمونه بی جا و مکان..منم گفتم خوب میرفتی منم میگفتم دوستم..(12 ساله با هم دوستیم) میومد ازش نگهداری میکرد... اینقدر مامان و بابا ناراحت شدن که حد نداشت.. گفتن جامعه خرابه نیارش تو خونت... و .... من با نظرشون مخالفم... امروز که به هم نرسیدیم... با هم زندگی کردیم و نون و نمک هم رو خوردیم.. نمیدونم والا...

اومدیم خونه و من برای شام سریع خورشت قیمه درست کردم و به کارهام رسیدم و همسری خوابید... بیدار که شد رفتیم بیرون... یه قابلمه و دو تا شیرجوش کوچیک داشتم که خراب شده بودن اونها رو دادم و به جاش یه تابه برای درست کردن تخم مرغ های همسری گرفتم و بعدش هم سیب زمینی و کاهو...

من نمیدونم چرا اینقدر مصرف سیب زمینی من بالاست ... مدام همسری در حال خرید سیب زمینی...

این چند روز فهمیدم خیلی از آدم های اطرافم کر بو هستن... یعنی بویی حس نمیکنن... تا الان دو مورد بوده که بعد از ساعت ناهار ارباب رجوع داشتم و غذام توش سیر داشته.. من معذرت خواهی کردم و اونا گفتن ما کر بو هستیم..!!!!

واااااااااااااااااااای این سیر های تازه چی میگن؟؟؟ من اصلا نمیتونم ازشون بگذرم...

امیدوارم همه شاد و موفق باشن.

  • زهرا مهربون

نظرات  (۱)

زهرا جان کر بو نبودند .چون ارباب رجوع بودند ترسیدن حرفی بزنند و شما کارشون را راه ندازی !!!!!!!!!!
پاسخ:
فکر نمیکنم اینطوری بود... چون من کلا مهربونم و خدای نکرده یه حس بد رو به ارباب رجوعم القاء نمیکنم... به نظرم صادقانه گفتن کربو هستن..
البته شاید هم حق با شما باشه...!!
الله اعلم..

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">