کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

دزد

دوشنبه, ۴ اسفند ۱۳۹۳، ۰۳:۰۴ ب.ظ

جمعه مامان و بابام رفتن خونه خالم و خواهرم موند تنها... قرار شد به دلیل تنهایی ایشون و خالی نموندن خونه من برم پیشش... شنبه یه پاس گرفتم و رفتم آرایشگاه و وسوسه شدم ابروهام رو هاشور کنم...با همسری هم تماس گرفتم و ایشون بعد ازکلی سوال موافقت خود را اعلام نمودن... بعد از اداره سریع برگشتم آرایشگاه و کار آغاز شد.. وااااااااااااااااااااااااااااااااای چقدر درد داره.... خدا به داد قیامت برسه... حالا این که ابرو بود و میدونستم دردش تموم میشه و قشنگ میشه....از شدت درد حالت تهوع گرفته بودم و فشارم افتاده بود...(اگه میدونستم اینطوریه عمرا نمیرفتم).. من نمیدونم اونایی که مدام بینی عمل میکنن و مدل ابروهشون رو تغییر میدن چه طور میتونن این همه درد رو تحمل کنن...

خلاصه از ساعت سه رفتم تا بالاخره ساعت 6 یه سلامتی پروژه به اتمام رسید... اینقدر وحشتناک بودم که حد نداشت... مقنعه ام رو کشیدم توی صورتم و چادرم هم محکم گرفتم و رفتم خونه مامانم... حتی وقتی خرید میکردم به کسی نگاه نمیکردم... همون شب همسری زنگ زد دلم براتون تنگ شده میخوام بیام ببینمتون....!! البته بیشتر ابروهام رو میخواست ببینه ... منم وحشتناک.. گفتم میخوایم بخوابیم!!!

یکشنبه یهو دیدم همسری  اومد تو اتاقم ....خیلی از تغییرات ناراحت شد و رفت... منم کلا افسرده بودم بدتر هم شدم..از طرفی هم چادر و مقنعه ام رو کشیده بودم توی صورتم و به هیچ کس هم نگاه نمیکردم...تا جایی که حراست به بهانه نامه اومد اتاقم ببینه اوضاع از چه قراره...!!!  شانس من دیروز ارباب رجوع از سر و کولم بالا میرفت... اصلا یه وضعی..

مامان و بابا دیشب اومدن... من همش قایم میشدم... ولی خواهری دلداری میداد که خیلی هم بد نیست...!!! بابا یهو منو دید گفت زهرا مهربون مبببببببارکه.... خواهرم گفت: پس خوب شده وقتی مردا یه چیزی رو بگن خوبه پس حتما خوبه... منم روحیه گرفتم.. مامان هم گفت مبارک باشه (معمولی)...

امروز صبح بیدار شدم و صبحونه حاضر کردم و دوش گرفتم دیدم ننننننننننننننننننننننه خوووووووووووووووووووووووووووب شده .... خیلی بهتر از روزهای قبل شده بود... بدو بدو رفتم همسری رو بیدار کردم که پاشو خانومتو ببین.....

ایشون هم پاشدن و گفتن خوبه... از اونجا که دیروزش گفته بود بده... یهو نمی تونست بگه چقدر عااااااااالیه...

منم روحیه بالا... اعتماد به نفس رو هزار... والا راحت شدم از بس هر روز مجبور بودم نیم ساعت این ابروهای ناقص رو درست کنم... امروز خیلی در وقتم صرفه جویی شد.. سریع مقنعه ام رو پوشیدم و چادرم رو سرم کردم و راه افتادم...


دستانش را بسته بودند

دست های مردترین مرد تاریخ را...

و چه سخت بود آن زمان که آتش

از او که صاحب حقیقی آن زمان بود

اجازه سوختن خواست،

و در، اجازه سوختن...

و او با اندوه

نگاهی به بانوی ایستاده در پشت در انداخت

و به آنها اذن داد

که مطابق طبیعت خود رفتار کنند

با اینکه میدانست

این آتش

در مدینه نخواهد ماند و تا خود کربلا زبانه خواهد کشید

و خیمه هایی را خواهد سوزاند..

که امام عشق

در آخرین لحظات حیات

غیورانه چشم های نگرانش را به آنها خواهد دوخت

و غریبانه خواهد گفت:

کاش لااقل آزادمرد باشید..

  • زهرا مهربون

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">