کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

آخر هفته

شنبه, ۲ اسفند ۱۳۹۳، ۰۹:۰۱ ق.ظ

سه شنبه شب مادرشوهری تماس گرفت و بعد از کلی حال و احوال و ابراز دلتنگی و پرسیدن حال دخترم گفت برای پنج شنبه شب بیان خونمون... منم گفتم نه ممنون ما تازه مزاحمتون بودیم و دیگه اصرررررررررررررررررار که نه باید بیاید منم گفتم جمعه صبح همسری شیفته سختش میشه که ایشون گفتن باشه فردا شب بیاین (چهارشنبه شب)...

بلند شدم یه خورشت کرفس اعلاء درست کردم و به کارهام رسیدم...

چهارشنبه بعد از اداره رفتیم دخترم رو برداشتیم و من با مهربونی همسری رو راضی کردم که اول بریم خونه دایی ام عیادت بعد بریم شام خونه مامانش و ایشون هم موافقت کردن..

تا رسیدم سریع کارهام رو انجام دادم و دوش گرفتم و حاضر شدم و دخترم رو هم حاضر کردم و رفتیم خونه دایی ام که بسیار از دیدنمون خوشحال شدن و استقبال گرمی انجام شد... (کلا خیلی خوب بود)...

بعد رفتیم خونه مادرشوهری ... خوش گذشت و من حال خواهر شوهری رو پرسیدم... (یه بار بهش قول داده بودم بهش سر بزنم فرصت نشده بود)

مادرشوهری گفت: حالش خوبه و دلش برای من و دخترم تنگ شده... منم همون جا یه فکری کردم و دیدم فردا که تعطیلم فقط یه جلسه صبح دارم که باید برم ... به همسری هم گفتم ایشون هم قبول کرد... لذا قرار شد پنج شنبه عصر بریم خونه خواهرشوهری...

صبح پنجشنبه دخترم رو گذاشتم پیش باباش و رفتم جلسه و از اونجا هم برای خواهر شوهری یه جعبه بیسکوییت خریدم و کلی خرید دیگه ولی ارتباط بانکم قطع شد و نتونستم کارت بکشم و خریدها موند داخل مغازه ها و برگشتم...(به جز بیسکوئیت)...

نهار جیگر درست کردم و بعدش سریع دوش و آماده شدم و رفتیم خونه خواهر شوهر و همسری هم با دوستاش رفتن بیرون...

خیلی خوشحال شد و ما هم همینطور... کلی تعریف کردیم...خوش گذشت...برگشتنی من گفتم میخوام برم خرید یه جا منو پیاده کنید که خواهر شوهر کوچیکه قبول نکرد و منو تا مرکز خرید رسوند و منم یه دست لباس تو خونگی خوشگل با دو جفت جوراب ساده... یه جفت جوراب توردار و یه جوراب شلواری برای دخترم گرفتم... آخه من هر روز لباس هاشو عوض میکنم و میشورم... و زود بی رنگ و رو میشن..بعد دوست دارم وقتی مهمونی میریم یا مهمون میاد لباس های خوش آب و رنگ تنش باشه...

بعد مادرشوهری منو به زور شام برد خونشون... به همسری هم زنگ زدیم اومد...پدرشوهری کلی با دخترم بازی کرد... بعد هم زود برگشتیم چون همسری شیفت صبح بود...

جمعه صبح به تمیزکردن خونه و جارو برقی و طی و دستمال کشی و شستن سرویس ها و ....گذشت... همسری نهار آورد و بعدش هم چایی و عصرونه و ... خیلی خوب بود و خوش گذشت...

خدا رو شکر... هم اکنون برف در حال باریدن و من برف رو خیلی دوست دارم....

از صمیم قلب خدا رو به خاطر همه نعمت هاش شکر میکنم...

* ادب و تربیت در خانواده و رفتار زوجین بسیار اثرگذاره

*اینکه حرف هامون رو با چه لحنی چه جوری و کی به همسرمون بگیم هم خیییییییییییییییییییلی اهمیت داره

*نوشتن توافق نامه هم در برخی شرایط میتونه کمک کننده باشه (که هر کس چی دوست داره .. چه جوری دوست داره و ....) که دو طرف بهش احترام بذارن..

*در مقابل برخی رفتارها در نظر گرفتن جریمه نقدی هم خیییییییلی اثرگذاره... (نه زیاد) در حد معمولی... تا حدودی در اصلاح رفتارها کمک میکنه...(البته همراه با خنده و شوخی)

یه برنامه داره شبکه قرآن فکر کنم به نام خانواده یه روزهایی که مرخصی باشم میتونم ببینمش...  خانوم کارشناس میگفت: رعایت نماز اول وقت... حجاب و خواندن دعای شریف حدیث کساء یا خواندن 40 روز زیارت عاشورا در کنار رعایت سایر امور اخلاقی و تربیتی میتونه تا حد بسیار زیادی در افزایش الفت میان همسران موثر باشه...من که دارم عمل میکنم و تأثیراتش هم دیدم..

امیدوارم همه زتدگی ها شاد و موفق و پر از عشق باشه....


  • زهرا مهربون

نظرات  (۱)

زهرا جان چند وقته وبلاگتو می خونم و لذت می برم از انرژی و صبر و حوصله ات.موفق باشی عزیزم
پاسخ:
سلام..
ممنونم شما لطف دارید...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">