کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

دو قلو

دوشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۳، ۱۲:۳۷ ب.ظ
ظهر همسری اومد اداره دنبالم و رفتیم دخترم و برداشتیم و رفتیم خونه.... ده دقیقه از رسیدنمون نگذشته بود که همسری خودش سر صحبت رو باز کرد و ..... حدود 2 ساعت با هم حرف زدیم... من فقط به اون نگاه میکردم و ایشون در حالت های مختلف خوابیده... پشت به من... نگاه به تلوزیون... زیر پتو... حرکت به سمت اتاق دخترم... خوابیدن روی تختش و ... صحبت کردن... مسائل هم همون مسائل همیشگی و همون حرفهای همیشگی در مورد احترام، اخلاق و توجه و شکر خدا طبق معمول بدور از هر گونه اشاره به مسائل مالی انجام شد... آخرهاش احساس کردم دلش خالی شده و حالش خوب....!!!
اعلام کرد خیلی دوستم داره و به هیچ وجه نمی تونه دوری من رو حتی برای مدت کوتاهی تحمل کنه...!!!
نمیدونم چرا هر از گاهی یک سری اخلاق ها رو به خودش میگیره.. چند روز اذیت میکنه و در نهایت آروم میشه و عااااااااااااااااااااااااشق...
غروب پدرشوهری تماس گرفت و گفت خواهر شوهری دو قلو بارداره و من کلی ذوق کردم و برای پنج شنبه شب دعوتمون کردن خونشون با خواهرشوهری... همسری تا الان قبول نکرده.. میگه خواهرشوهری تا الان یه زنگ نزده خونمون رو تبریک بگه یا بیاد... یا حال دخترم رو بپرسه... حالا من پاشم برم اونو ببینم... همسری برادر بزرگه...کلی ادله آوردم راضی بشه بریم قبول نکرد... گفت یادت رفته همین آدما سر بارداریت چقدر اذییت کردن؟؟؟ یادته برای مراسم سیسمونی نیومدن؟؟؟ (البته که یادم نرفته) میگه ولشون کن... ولی من اعتقاد دارم خون رو با خون نمی شورن... به دنیا اومدن بچه های خواهرشوهری همزمانه با مکه رفتن پدرشوهری ... سال دیگه به امید خدا کلی مهمونی داریم... هووووووووووووورا...
خواهر شوهری یه حس حسادت و رقابت زیادی در وجودش هست که همیشه مانع از صمیمت باهاش میشه...مثلا یادمه وقتی بهش گفتم باردارم نه تنها شاد نشد و تبریک هم نگفت... بلکه بغض هم کرد و تا زمان به دنیا اومدن دخترم باهام قهر کرد... حتی برای سیسمونی هم نیومد...!!! و ... حرف خیلی زیاده ولی من شکر خدا همیشه گذشت کردم...
برای پنج شنبه شب هم تمام تلاشم رو برای راضی کردن همسر انجام دادم دیگه خودش میدونه...
برای شام کتلت درست کردم که عالی شد... بعد همسری رفت سر کار و منم به کارهام رسیدم...
میخواستم دخترم رو بخوابونم همسایه طبقه دوم ساعت 10 شب کابینت میزدن..!!! سر و صدای فراوون..... بالاخره موفق شدم دخترم و بخوابونم و یه دوش بگیرم... خیلی بدم میاد بوی غذا بدم.... ساعت 11 کارگره زنگ خونمون رو زده که در رو باز کنید وسیله ام مونده جا...!!! خیلی بی ملاحضه هستن...
صبح همسری حلیم خرید و آورد که عاااااااااااالی بود...امروز قراره برای جبران چند روز ایجاد ناراحتی برام رینگ بخره...حلقه خودش رینگ خیلی خوشگله مال من طرح داره... منم دلم رینگ می خواست...
الان همسری تشریف آوردن اداره با نمونه پرده های کرکره ای آشپزخونه که رنگش رو انتخاب کردم ببره سفارش بده...
فردا باید برای خونمون لوستر آشپزخونه، آتاژور برای تلوزیون و لباس مبل بگیرم...
راستی باید برای دخترم هم بازی های فکری بگیرم و بیشتر باهاش بازی کنم... خیلی بازی دوست داره...
امسال باید شروع کنم درس بخونم برای ادامه تحصیل... من باید پیشرفت کنم..از درجا زدن متنفرم...
اولویت ها... افزایش پس انداز...پرداخت قرض ها سر خرید خونه...و در نهایت ادامه تحصیل و خریداری خونه حیاط دار...
امشب دلم میخواد کوکو سبزی درست کنم... الان هم رفتم فروشگاه اداره و خریدهای ضروری منزل رو کردم... اینقدر هوا خوب و گرم و آفتابیه که آدم فکر میکنه بهار شده... خدا رحم کنه به تابستون با این بحران آبی که داریم...
دنیا فهمید چقدر بی ارزش است...
زمانی که گفتم:
یک تار موی تو را به دنیا نمیدهم
...


  • زهرا مهربون

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">