کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

عموجان

يكشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۳، ۰۹:۵۶ ق.ظ

دیروز از اداره رفتم خونه مامان... خواهر بزرگه خونه بود... از کارش استعفا داده... ایشون خیلی ناراحت بود... کلا خیلی حساسه و نمیتونه تعاملات خوبی با آدم های اطرافش داشته باشه و سریع به اطرافیان اجازه میده بیان و جاشو بگیرن... یه حالت قدرت طلبی و حس ریاست داره و گویا همه چی باید با نظر ایشون انجام بشه... البته بسیار دلسوزه و همین باعث میشه تو محیط کارش ازش بیگاری بکشن...خلاصه یه مدت طولانی باهاش حرف زدیم که باباجان بیخیال باش و راحت بگیر مسائل رو ... بذار هر کی کار خودش رو بکنه... اینقدر مسئولیت همه چی رو به دوش نگیر...والا آخرش کسی نمیگه دستت درد نکنه... تازه اذیتت هم میکنن... گوش نداد... یعنی مقصرم نیست.. شخصیتیش اینطوریه و کاریش نمیشه کرد... خلاصه حال خوبی نداشت... رفت سراغ عمو و زن عمو که هر دو تاشون مسن هستن تا هم یه سر ببرتشون خونه عمه ام که همسرش بیماره عیادت و هم اینکه یه سر ببرتشون باغ بهشت سر مزار اقوام... خودشون گفته بودن دلمون تنگه ما رو ببر....

ما هم توی خونه به کارها رسیدیم و شام پختیم و همه چی رو آماده کردیم... شب خوبی بود دخترم کلی شیطونی کرد... عموم هم طبق معمول هر وقت دخترم رو میبینه بهش چشم روشنی (پول) میده و کلی خوش به حال من میشه...

همسری نیومد سر کار بود... آخر شب میخواستم ظرف ها رو بشورم که خواهرم گفت... ولش کن من فردا خونم.... بذار سرم گرم باشه... و من خیلی ناراحت شدم.... دلش خیلی شکسته بود... ولی این کاری بود که خودش کرد... هزار بار بهش گفتم استعفا نده پشیمون میشی ها؟!!! همه جا همینطوریه همکارهای آدم هرگز مطابق میل آدم رفتار نمیکنن.... راحت باش... نذار برن رو اعصابت ولی .... حیف دیگه کاریش نمیشه کرد....

عمو اینا رو که بابا برد برسونه همسری هم اومد دنبالمون و رفتیم خونه... باز هم یه مقدار در مورد رفتار روز قبلش صحبت کردیم که بی نتیجه بود و من انگار همه غصه های عالم رو توی دلم ریخته بودن و چشم هام رو پر شن کرده بودن رفتم خوابیدم و بغضم ترکید و اشکهام اومد نمیدونم چقدر طول کشید ولی دلم خییییییییییییییییییییییییییییییلی پر بود...

یادمه آخرین بار روی دخترم و کشیدم و خوابم برد و همش خواب های مزخرف و وحشتناک و بی سر و ته دیدم تا با صدای دخترم که درخواست می می میکرد بیدار شدم...

جالبه هر بار بعد از دادن می می که میخوابیدم ادامه خواب ها رو میدیم... انگار سریال نگاه می کردم...

صبح هر دو چشمم اندازه گردو شده بود و ورم کرده بود... یه ذره کرم و خط چشم کشیدم ورمش بخوابه... الان خدا رو شکر بهترم... ولی مثل هر روزم شاد و پر انرژی نیستم... بیشتر کز کردم پشت میزم و سرم رو فرو کردم تو مانیتور.. و وقتی کسی وارد میشه خودم رو صاف میکنم... حالت چهرمو تغییر میدم ولی کاری نمیتونم برای چشم هام بکنم...

یکی از ویژگی هایی که درونم هست و خیلی دوستش دارم پنهان کردن سریع احساسات و حالت های منفی ام طوری که دیگران فقط ظاهر شاد و پرانرژی من رو میبینن... و هرگز نمیتونن تصور کنن تو اون لحظه که دارم باهاشون صحبت میکنم.. چقدر اندوه درونم وجود داره...

باید سریع کارها رو جمع کنم و تحویل بدم ... چقدر بده آدم ندونه کی قراره رئیسش بشه و چه طور آدمیه؟؟

از الان دلم برای رئیس فعلی ام تنگ شده... واقعا همه جوره منحصر به فرد بود... خوش به حال کارمندان جدیدش...

برای همسرم....

نه از سرم می افتی...

نه از چشمم...

کجای دلم نشسته ای؟؟؟

که جایت اینقدر امن است...؟؟؟

++++++++++++++++++

آغوشت می تواند قشنگترین سرخط خبرها باشد...

وقتی تو می توانی قشنگترین تیتر زندگی ام باشی...

  • زهرا مهربون

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">