کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

دهه فجر

سه شنبه, ۱۴ بهمن ۱۳۹۳، ۱۱:۲۶ ق.ظ

دیروز به کارپردازی مون گفتم برامون از این پرچم های کوچولوی رنگارنگ بگیره با چوب بنر و طناب و ... برای آذین بندی دهه فجر...

خدماتی رفت همه چیزهایی که لازم داشتم رو خرید و آورد منم رفتم تو انبار و به دنبال بنرهای دهه فجر گشتم و پیداشون کردم با پوسترهایی که سال گذشته از دفتر تبلیغات اسلامی گرفته بودم و اینقدر زیاد بود که برای امسال هم بسته بندی کرده بودم و نگه داشته بودمشون... ساعت ناهار که دوستان همه در حال صرف غذا بودن من تو راهرو ها و سالن ها و اتاق ها در حال نصب بنر های دهه فجر بودم... قبلش به یکی از همکارها که کلا کاری انجام نمیده ولی وانمود میکنه خیلی سرش شلوغه گفتم اگر میشه بریم بنر نصب کنیم... گفت خیلی سرم شلوغه!!! ظهر میریم... ظهر گفت یک ربع دیگه میریم و تا الان ایشون سرشون خلوت نشده که بالاخره بریم بنر رو نصب کنیم...!!! منم که دست تنها نمیتونم...

دیروز همکاری که با هم تو یه واحد هستیم بدون اینکه به من بگه بعد از ساعت ناهار رفته مرخصی ساعتی و امروز رو هم مرخصی گرفته... منم به واسطه پاس شیری که دارم یک ساعت زودتر میرم... به امیدی که اون هست و برمیگرده در رو باز گذاشتم و چراغ ها رو روشن و رفتم...!!! امروز همارم میگه خانوم زهرا مهربون دیروز در رو باز گشتی و چراغ ها رو روشن؟؟؟ منم گفتم فکر می کردم آقای همکار هستن ایشون به من اطلاع نداده بودن... لذا همون موقع یک عدد پیام برای همکارم فرستادم تا یاد بگیره اگر توضیح بده برای نبودنش مشکلی براش پیش نمیاد...

امروز باید آذین بندی رو تموم کنم... به ارباب رجوع ها برسم... نامه های واصله مربوط به حوزه ام رو انجام بدم و ....

این روزها خیلی خسته میشم... صبح تا ظهر اداره.. بعد خونه و کارهای خونه و مرتب کردن و رسیدگی به همسری و دخترم و ... یه اخلاق بدی هم دارم اینه که باید همه چیز مرتب و منظم باشه و عذاهای مطلوب بپزم و همه چی در حد اعلای خودش باشه.. حتی باید شب آسپزخونه مرتب باشه و ظرف ها شسته شده و حتی جارو هم کشیده باشم...

میز صبحانه هم چیده باشم... کتری پر از آب آماده روی گاز باشه و حتی چای خشک داخل قوری ریخته باشم و گذاشته باشم دم دست و ...

آخر شب که در حال بیهوش شدن هستم.... دخترم تازه داره نی نی بازی میکنه... و بعد هم که میخوابه مثل دیشب تا صبح 4 بار بیدار شده و می می خواسته... اینطوری صبح ها دیگه توان بلند شدن ندارم... دوباره درست کردن صبحانه و حاضر شدن و صبحانه دخترم و عوض کردنش و ... که این هم شده مصیبت!!! همچین که میخوام از خونه بیام بیرون کار خرابی میکنه... دوباره مجبورم برگردم و ....

پوست دست هام خیلی خراب دارن میشن... از بس که من تا دستکش میپوشم ظرف ها رو بشورم مدام از پام میگره و گریه میکنه و میگه نی نی ... یعنی دستکش ها تو بده به من.... منم مجبورم بهش بدم... امروز همش پوستم میسوزه هر چی هم به دست هام کرم مرطوب کنده میزنم فایده نداره...

بالاخره همکار محترم اومدن و رفتیم بنر رو نصب کردیم و من خیالم راحت شد...

احتمالا برای پنج شنبه شب مادر شوهرم رو دعوت کنم... چند بار پدر شوهری گفته هر وقت همسری بود بگید بیایم منزل مبارکی...

پریشب به همسری گفتم که دیشب بریم خونه مامان اینا گفت نه.... خستم و مریضم.. حالا امروز هم دوباره بهش بگم ببینم فردا شب میاد بریم..تولد بابا همینطوری مونده که برگزار کنیم...


  • زهرا مهربون

نظرات  (۱)

This has made my day. I wish all potginss were this good.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">