کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

دخترم

شنبه, ۱۱ بهمن ۱۳۹۳، ۰۹:۰۹ ق.ظ

پنج شنبه و جمعه به تمیزکاری و استراحت و رسیدگی به کارهای بانکی و ... گذشت و من 5 کیلو کرفس رو که سفارش داده بودم و گرفتم و بسته بندی کردم...

پدرشوهری هم یه سر اومد خونمون و لطف کرد دریلش رو آورد و آینه و دکور دستشویی رو نصب کرد...

پنج شنبه صبح مامان زنگ زد و شب دعوتمون کرد خونشون تولد بابا که چون همسری سر کار بود نرفتیم...

دیشب ساعت 12 و نیم دخترم شروع به گریه کرد تا ساعت یک و نیم...هر چی میگردوندمش و سعی میکردم بهش شیر بدم نمیخورد فقط پتوش رو که خیلی دوست داره لای دندوناش میذاشت و فشار میداد...  البته روزهای قبل هم گریه می کرد که من گمون می کردم برای دندوناش هست... دکتر هم که بردیم گفت سرماخوردگی ساده است.. بارون خیلی شدیدی میومد همراه با باد ساعت 2 نیمه شب دخترم رو بردیم کلینیک تخصصی کودکان و دکتر گفت گوشش عفونت کرده و کلی دارو داد... برگشتنی بهش بروفن دادم و آروم شد و شیر خورد و خوابید... طفلک بی زبونم نمیتونه بگه چشه منم نمیتونم بفهمم.... نمیدونم همه اینطوری هستن یا من اینجوری ام...اینقدر عذاب وجدان دارم که حد و حساب نداره... احساس می کنم مادر خوبی براش نیستم... گریه اش که از یه حد میگذره دلم خیلی میسوزه و اعصابم خراب میشه .... دخترم خییییییییییییییییییلی مظلومه... خدا رو شکر داروهاش رو صبح دادم و حال عمومی اش خوب بود که گذاشتمش پیش مامان...الان هم مامانم تماس گرفت و گفت حالش خوبه و داره بازی می کنه...الهی فداش بشم کلی هم پشت تلفن مامان مامان کرد... الهی مادر قربونت بره عزیزم...

خوب من برم به کارهام برسم که به اجتمال زیاد امروز رئیس محترمه تشریف میارن و باید گزارشاتم رو تحویل بدم...

  • زهرا مهربون

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">