کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

تموم شد

سه شنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۳، ۱۲:۵۵ ب.ظ

روز سه شنبه رفتم خونه و شروع کردم به جمع و جور کردن.... تا آخر شب کلی کار انجام داده بودم.. چهارشنبه رو هم مرخصی گرفتم و تا شب کل وسایل رو جمع کردم.. اما چون همسری داشت کارهای نهایی خونه جدیدمون رو انجام می داد و نمیتونست به من کمک کنه ... کمرم به شدت درد گرفته...

روز پنج شنبه صبح کارگر گرفتم (البته خدماتی اداره) بردمش حسابی خونه رو سابیدیم و ناهار هم همسری خرید خوردیم و البته پدرشوهری در تمام مدت کمکمون کرد.. ظهرش هم مادرشوهری اومد خونمون و برامون چای و شیرینی آورد... 

صبح روز جمعه هم تماس گرفتیم کامیون اومد با  چهارتا کارگر  که به دلیل زیاد بودن وسایل قرار شد دو تا سرویس ببرن...قرار بود همون خدماتی ادارمون بیاد که زنگ زد شوهرم هم اومده شوهرش بیکار و معتاده... روز قبل گوشیش مونده بود جا اومده بود اونو بگیره.. من رفتم سر خیابون که خونمون رو یاد نگیره.. چون خانومش میگفت دستش کج هم هست...!!! مرده اومد با من حرف زد که راضی نیستم این بره سر کار... بهش بگو طلاقش رو بگیره و بره سکه هاش رو میدم و بعد دست کرد توی جیبش و کلی پول درآورد و پول من رو که دیروز به خانومش داده بوم پس داد...!!!

من خیلی ناراحت شدم... هر چی وایستادم برن نرفتن... آخرش من اومدم خونه فکر کنم جامون رو یاد گرفتن...تا عصر هم مدام گوشیم زنگ میخورد و مزاحمت ایجاد می کرد... راستش منم دو دل شدم یه بار هم شوهرش اداره اومده بود و داد و بیداد کرده بود... حالا تصمیم دارم بهش بگم وقتی شوهرت ناراضیه لطف کن سر کار نیا... نه خودت رو اذیت کن نه مردم رو... باید به رئیسمون هم بگم...

انگشترهام که گم شده بود رو کارگرها پیدا کردن و دادن و من خیلی خوشحال شدم و بهشون مشتلق دادم...

وسایل ها رو بردیم و تا آخر شب مشغول چیدن بودیم ناهار مادرشوهرم برامون غذا فرستاد و شام هم بابا و مامان و دخترم اومدن و بابا برامون فسنجون و قیمه خرید که کلی خوشمزه بود اما همسری قهر کرد ....چون مامانم ازش خیلی بابت خرید خونه تشکر نکرد...!!! (البته کرد.. ولی همسرم بسیار مغروره.. میگه باید خییییییییییییییییلی تشکر می کرد من برا دخترشون خونه خریدم ....!!!)

شنبه و یکشنبه رو هم مرخصی گرفتم به کارهام رسیدم و پرده ها رو نصب کردیم و خونه رو مرتب کردیم...

روز شنبه دخترم رو بردیم دکتر چون سرفه می کرد که دکتر گفت سرماخورده و دارو داد....همسری که از شب قبلش دلش از مامانم پر بود دم خونشون یه حرکات زشتی انجام داد و دلش رو خالی کرد که در نتیجه کیفم پاره و پام کبود شد... مامانم از توی آیفون دیده بود... اول به روم نیاورد ولی بعدش که من داشتم تعریف همسری و تلاش هاش رو تو این مدت براش میکردم یهو به من گفت چی دیده ولی به کسی نگفته و من از خجالت آب شدم...

یکشنبه شب خونه مادرشوهری بودیم به صرف کله پاچه که عاااااااااااااااالی شده بود... مادر بزرگ همسری هم اونجا بود... طفلکی سکته کرده و قدرت تکلم و کنترل بدنش رو از دست داده..

دیروز هم با خواهرم رفتیم خرید و وسایل سرویس بهداشتی و ملزومات آشپزخونه رو خریدیم که عااااااااااااااالی شد... فقط مونده یک سری خورده کاری که اونم امروز انجام میدیم...

اینقدر ذوق دارم زود برم خونه که حد نداره... دلم میخواد حسابی تمیزش کنم و یه غذای خوشمزه توش درست کنم... امشب میخوام بترکونم...

9 بهمن ماه هم تولد باباست می خوام براش کیک بخرم...

راستی توی اسباب کشی 700 تومن پولم دزدیده شد و کسی زیر بار نرفت... اینقدر ناراحت شدم و هستم که حد نداره ... چون قسط  ها و چک های پرداختی مون زیاده و من فقط 17 تومن تو حسابم تا آخر ماه داشتم دیشب تشریف بردم و یک دونه از انگشترهامو فروختم...

امیدوارم پولی که ازم بردن بشه صدقه همسری و دخترم و خودم و خونه زندگیمون...

خدا رو هزار بار شکر میکنم به خاطر همه چیزهای خوبی که بهمون داده...

کمرم به شدت درد میکنه....

همش دلم میخواد زودتر پنج شنبه بشه یه کم بخوابم...





  • زهرا مهربون

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">