کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

روزانه

دوشنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۳، ۱۱:۴۰ ق.ظ
چهارشنبه بعد از اداره  به تمیزکاری و پخت و پز گذشت و حسابی خونه  رو برق انداختم که تعطیلات راحت باشم...شب مامان زنگ زد و گفت برای پنج شنبه شب مهمونی داره و فامیلش رو دعوت کرده.. همسری به خاطر اختلاف عقیده ای که با دایی ام داره گفت نمیام (کلا هرجا دایی ام باشه نمیاد) .. منم در کمال آرامش و خونسردی با اندکی ناراحتی گفتم هر طور راحتی!!! در همون حین همکارش تماس گرفت که به جای اون بره فردا شیفت... ایشون هم پذیرفت چون قراره شیفتش رو با اون عوض کنه... منم به کارهام رسیدم و اصلا خودرم رو حرص ندادم فقط مقداری سرد باهاش برخورد کردم.. چند بار پرسید چه کار کنم؟؟ بیام یا نه؟؟ منم هر بار گفتم خودت میدونی... فردا صبح دیدم ماشین رو با خودش برد که شب زودتر بیاد.. برای من هم پول آژانش گذاشته بود.. منم لباس هاش رو براش اتو کردم و آماده گذاشتم و بعد دخترم رو حمام کردم یه کم به کارهام رسیدم و عصرش آژانس گرفتم و رفتم خونه مامانم.. یه کم کمک کردم و دخترم تا قبل از اومدن مهمون ها خوابید...بیدار که شد عوضش کردم و لباس هاش رو پوشیدم.. خودم هم یه دوپیز طوسی پوشیدم که بسیار شیک بود.. همسری هم اومد و از شانسش دایی ام نیومد!! و مهمون ها هم اومدن خیلی خوش گذشت.. فرداش به همسری گفتم شب به مامانت اینا بگو بیان دور هم باشیم.. گفت نه!! نمیخواد.. تازه اینجا بودن.. گفتم عزیزم ما که همه چی داریم بگو بیان گفت نه!! ولشون کن بیکاری برای خودت دردسر درست میکنی؟؟ نهار آبگوشت گذاشتم که خیلی عالی شده بود.. بعد از نهار رفت سر کار.. عصرش مادرشوهری تماس گرفت که دلمون براتون تنگ شده گفتم شب بیاید که گفت نه خواهر شوهری میره اونجا.. منم گفتم فردا شب بیایید.. قبول کرد.. بعدش رفتم خونه مامانم آخر شب همسری اومد دنبالم و برگشتیم خونه.. شنبه که روز اربعین هم بود.. برای شام خورشت قیمه گذاشتم که عالی شده بود ولی چون همسری دیر اومد ته دیگم سوخت ولی برنجم خیلی خوب شد.. خلاصه مادرشوهری عصرش زود اومد و پیش هم بودیم و بعدش پدر شوهرم اینا اومدن و حسابی با دخترم بازی کردن..برای شب چله هم دعوتمون کردن.. مادرشوهری برام شیرینی و مربای به و کدو هم آورد.. یه لباس جدید هم برای دخترم سر انداخته بود که ببافه...
دیروز بعد از اداره همسری سر یه مسائلی باز ناراحت شد و در نهایت آخر شب عذرخواهی کرد..
نمیدونم واقعا همه مردها این طوری هستن یا ایشون اینطوریه؟؟؟ آیا همه این قدر غیرتی هستن؟؟؟ آیا همه این قدر روی خانوم هاشون حساس هستن.. ؟؟؟
من همسرم یه مورد شخصیتی داره که من بارها بهش گفته بودم این رفتارت ناشی از اتفاقیه که در کودکیت برای یکی از اعضای خانوادت افتاده.. ایشون همیشه این مورد رو انکار میکرد.. اما دیشب اعتراف کرد.. و من به ریشه بسیاری از رفتارهاش پی بردم..
وقتی میفهمم چه مسائلی وجود داشته که من ازشون بی اطلاع بودم حالم بد میشه.. اما گذاشتن و رفتن برام خیلی سخته چون زندگی و همسر و دخترم رو بسسسسسسسسسسسسیار دوست دارم..
امروز همکارم از کربلا اومد و به دستور رئیس باید امروز بمونیم اداره اظافه کار و این یعنی آغاز ماجرا با همسر.. بهش گفتم من امروز اظافه کارم... میگه منم میام میشینم اونجا!! تا کارت تموم بشه... نمیدونم آیا همه مردها اضافه کار همسرشون میرن اداره هاشون یا فقط ایشون اینطوریه؟؟؟...توی وبلاگ حوصله کن خواهیم رفت یه مطلب خوندم در مورد کار کردن خانوم ها.. نوشته بود وقت حقوق و مزایا که میشه خانوم ها خودشون رو با آقایون برابر میدونن.. ولی وقت کار که میشه مشکل دارن.. راست میگه ... من خودم مشکلی ندارم ولی همسرم وقت کار و مأموریت که میشه عصبانی و بداخلاقه.. وقت سرمایه گذاری و پرداخت های سنگین من بهترین همسر هستم و اشتغالم عاااااالیه...
خوبی کار کردن اینه که آدم دستش توی جیب خودشه.. مثلا یه خانومی  میگفت: من از وقتی خونمون رو زدیم به هم چند ماهه حتی یه جفت جوراب هم برای خودن نخریدم.. چون همسرم قسط میده بهش فشار میاد.. من رفتار این خانوم رو تحسین نمیکنم ولی میدونم اگه سر کار میرفت حتما اوضاع فرق داشت..
من کارم رو دوست دارم و براش خیلی زحمت کشیدم.. دارم تلاش میکنم تو کارم ارتقاء بگیرم... احتمالا همسرم منتقل بشه به شهر دیگه... امروز گفت و من خوشحال شدم.. من نمیتونم برم .. ولی اون میتونه روزهای تعطیل بیاد پیش ما.. خودش هم متوجه شد خوشحال شدم.. با حرص گفت: میرم اونجا زن و زندگی برای خودم درست میکنم.. منم گفتم هر طور راحتی.. اتفاقا شاید اون شهر که قومیت خاص داره بتونن تو رو درک کنن....
من که هر کاری کردم نتونستم بفهمم چی میخوای؟؟؟ خودش بارها گفته و دیشب هم میگفت من شوهر خوبی برات نبودم و همش اذیتت کردم.. ولی چه فایده؟؟؟ دلم برای خودم میسوزه... باید به دخترم و به آینده اش فکر کنم...
امیدوارم خداوند همه ما رو به راه راست هدایت کنه...


  • زهرا مهربون

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">