کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

نمایشگاه

شنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۳، ۰۲:۴۲ ب.ظ

از روز چهارشنبه در حال جمع و جور کردن وسایل و بردن و آوردن بودیم برای افتتاحیه هفته پژوهش تا الان.. یعنی دیگه پاهام سر شده... پنج شنبه صبح اول وقت رفتیم محل نمایشگاه و غرفه رو تحویل گرفتیم ولی کوچیک بود و در نهایت تا ساعت یک و نیم در حال بحث و مذاکره بودیم که با تلاش های انجام شده بالاخره استندهای غرفه رو باز کردن و غرفه مون بزرررگ شد.. و این در حالی که جای غرفه مون خیلی خوب واقع شده..قشنگ تو چشم  و از این نظر من بسیار خرسندم..

همکارم هم همون روز عازم کربلا بود که ساعت 2 رفت... منم رفتم خونه یه کم استراحت کردم با دخترم بازی کردم و حاضر شدم و رفتم دیدار یه دوست عزیز... و بعدش هم رفتم خونه عموم عیادت...مامانم اینا هم رفته بودن اونجا که با هم برگشتیم.. شام خوردیم و همسری اومد دنبالم رفتیم خونه..

چارشنبه کلید همسری مونده بود پشت در و من یادم رفته بود برش دارم کلید خودم هم گم شده بود.. یه کم دلخوری پیش اومد و زنگ زدم بابا کلید ساز معرفی کرد و بالاخره با کلی بحث در باز شد و همسری نهارش و روخورد و رفت سر کار.. (من نمایشگاه بودم) بعدش اسمس داد و از من عذرخواهی کرد و تماس تلفنی هم گرفت.. ولی خیلی ناراحت بودم.. چون در موقعیت های مشابه میبینم که من چه طور رفتار میکنم و ایشون چه طور...!!!

یادمه یه روز صبح رفته بود سر کار و در حفاظتی هم قفل کرده بود و کلیدش رو هم یادش رفته بود به من بده.. اون روز من کلی اداره کار داشتم..وقتی دیدم اینطوریه تماس گرفتم بهش گفتم.. بعد زنگ زدم به رئیسم شرایط رو توضیح  دادم و مرخصی گرفتم و برنامه هام هم لغو کردم.. ولی متاسفانه ایشون.......

جمعه  اول دخترم رو حمام کردم بعد ناهار آبگوشت گذاشتم و یه خورده با همسری بحث کردیم و رفت سر کار.. منم به تمیزکاری و کارهای خونه پرداختم.. شب همسری شام آورد و آشتی کردیم.. باز هم معذرت خواهی کرد.. از نظر اعتقادی قوی تر شده و نمازهاش رو کامل میخونه...

هفته پیش همسری یکی از همکاراش رو برای خواهرم معرفی کرد و اومد خواستگاری که به مرحله دوم کشیده شده و قراره هفته بعد هم دوباره بره صحبت کنه..

امروز صبح سریع اومدم اداره و با اون یکی همکارم پرچم های تشریفاتی رو بردیم نماییشگاه .. و همکارم هم تماس گرفت که سریع یه متن سخنرانی برای آقای رئیس آماده کن که پنل داره.. من اون موقع دم خونه مامانم بودم و قلبم داشت میومد تو دهنم.. سریع دخترم رو تحویل دادم و رفتم اداره تا ساعت یه ربع به 9 متن رو آماده کردم و سریع رفتم تحویل رئیسم دادم.. و ایشون بسیییییییییییار خوشحال شد...

تصمیم دارم به روانپزشک مراجعه کنم.. ببینم چه راه حلی به من پیشنهاد میکنه...

الان هم اداره هستم و میخوام به کارهام برسم..


  • زهرا مهربون

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">