کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

موفق شدیم

دوشنبه, ۵ آبان ۱۳۹۳، ۰۲:۱۲ ب.ظ

بیابان هم که باشی... حسین آبادت میکند... درست مثل کربلا...

السلام علیک یا عبدالله... ماه محرم دلم هوای دیگه ای داره و الان حدود 6 ساله که روز عاشورا آش نذری درست میکنم.. امیدوارم نذورات همه قبول درگاه حق باشه...

بالاخره بعد از کلی حرص و جوش خوردن و بالا و پایین رفتن و هر روز وقت و بی وقت به مشتری ها اجازه دیدن خونمون رو دادن... خونه به فروش رفت.. خریدارهای خونمون یه زوج بسیار مذهبی تازه عقد کرده هستن و خییییییییییییییییییییییییلی از خونه ما خوششون اومد.. البته ما برای خونمون خیلی خرج کردیم و امیدوارم مبارکشون باشه و با دل خوش و جون سلامت توش زندگی کنن..لذا قرار شد تا اول بهمن ماه خونمون رو خالی و تحویل این دو زوج جوان و خوشبخت بدیم..

در این میان هر روز و هر روز به دنبال خونه بودیم ولی اونکه باب میل مون  (من)!!! باشه جاش خوب باشه، به پولمون بخوره و من دوستش داشته باشم پیدا نمیشد.. یه خونه پسندیده بودم که البته باید دارو ندارمون از جمله ماشین که خیلی مورد نیازمون هست رو میفروختیم و کلی هم بدهکار میشدیم که منصرف شدیم و بالاخره خدای بزرگ و مهربونم کمک کرد و یه خونه خوشگل با تمام ویژگی هایی که دوست داشتیم پیدا شد و خریدیم..........!!! اما چون تازه خونه از پیمانکار تحویل گرفته شده فاقد هر گونه امکاناتی هست و من و همسری هر روز داریم میریم دنبال خرید پکیج، رادیاتور، ام دی اف و ... کلی کارهامون انجام شده و کلی کارهای دیگمون مونده و در این میان من تمام پس اندازم رو دارم خرج میکنم.. چون همسری زحمت کشید و تمام پس اندازش رو برای خرید خونه داد... (دوستش دارم یه عالمه)...

خالا همسری همش دلش شور میزنه که نکنه طرف از فروش خونه منصرف بشه.. آخه یه مقدار از پولمون مونده دست اونی که خونمون رو خریده و تا نده ما نمیتونیم بدیم به آقای فروشنده و سند بزنیم.. تازه الان ما کلید هم نداریم.. لذا همسری در تلاش و تکاپو برای گرفتن وامه تا خونه رو زود تحویل بگیره و بعد از دریافت پول خونمون وامش رو تسویه کنه...

ولی من خیلی خوشحالم و اصلا هم از این فکرها نمیکنم...

تولد دخترم هم شب جمعه 2 هفته پیش25 مهرماه به خوبی و خوشی برگزار کردم با کلی دسر و سالادهای جورواجور و دو نوع غذا که عااااااالی بود.. براش یه کیک بزرگ به شکل قلب با رنگ قرمز سفارش دادیم که روش تولدش رو بهش تبریک گفته بودیم با شمع موزیکال و فشفشه که کلی به خانواده ها خوش گذشت... دخترم هم خیلی خشوحال بود و همش می خندید یه جشن حسابی هم براش بستم.. لباس هایی که عمه هاش زحمت کشیده بودن و به عنوان کادو براش گرفته بودن یه خورده کوچیک بود که بردن و عوضش کردن و پنج شنبه هفته گذشته عصرش اومدن خونمون و آوردنشون...

مامانم هم برای تولدم که  ماهه بعده یه بلوز مجلسی مشکی سنگ دوزی شده بسیار شیک خریده که به دلیل مهمونی های زیادی که در دهه محرم دعوت هستیم زودتر بهم کادو داد تا بپوشم......... یعنی عااااااااشقشم.......

وقتی به خودم نگاه میکنم میبینم خیلی بزرگ شدم ... از نظر رفتاری و فکری این ماه تنش کمتری رو با همسری داشتیم.. کمک بابا سر خرید خونه خیلی روی همسری اثر گذاشت.. منم سعی کردم بیش از پیش برای همسری وقت بذارم و عشقم رو نشونش بدم که نتیجه بسیار خوبی رو به همراه داشت.. و امیدورام این روال ادامه پیدا کنه ..من عاشق همسرم هستم و دوست دارم همیشه خونم گرم و پر از محبت باشه... درسته همسرم گاهی تلخ میشه.. اما میدونم که بهترین شوهر دنیا رو دارم..

امیدوارم همه زندگی ها خوب و پر از عشق باشه..

اما در مورد حال روحی ام.. کمی بهتر شدم.. سعی کردم بیشتر به خدا اعتماد کنم و ایمانم رو قوی تر کنم.. دارم سعی میکنم روح و قلبم رو بتکونم.. و اینقدر ذهنم رو درگیر روزمرگی ها نکنم... تازگی ها قبل از عصبانی شدن فکر میکنم واقعا ارزشش رو داره یا نه؟؟؟ تا الان خیلی کمکم کرده... من عاشق زندگیم و خانوادم هستم و قتی به دو رو برم دقیق میشم میبینم من بهترین ها رو دارم..

قصد دارم دخترم و ببرم همایش شیرخوارگان.. البته یه روز هم بردمش روضه امام حسین (ع)..

عزاداری هاتون مقبول درگاه حق.. التماس دعا

  • زهرا مهربون

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">