کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

گردنبند قلبی

يكشنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۳، ۱۲:۰۰ ب.ظ

دیروز همسر نه برای من وقت مشاوره گرفت و نه برای خودش.. دیروز تو وبلاگ دلاک دو تا وبلاگ  همسر دلخواه من و و تو فقط لیلی باش رو دیدم و مجددا روحیه گرفتم برای ادامه زندگی.. و تصمیم دارم مجددا این موارد رو به کار ببندم شاید اوضاع بهتر شد.. البته دیروز ناراحتی رو کنار گذاشتم و وقتی اومد دنبالم با گرمی و لبخند سوار ماشین شدم و همسری هم یه گردنبند قلب که اول اسم خودش توش حک شده رو بهم هدیه دادو و قوول داد که تغییر کنه.. منم سریع انداختمش گردنم و کلی ازش تشکر کردم..دخترم رو حمام کردم و خوابید و من و همسری کلی با هم صحبت کردیم.. بعد شام ماکارونی خوشمزه خوردیم و همسری رفت سر کارش و منم به کارهام رسیدم و الان خدا رو شکر قلبم آرامه و شادم.. من می تونم زندگیم رو تغییر بدم..

امروز یه فکر جدید به ذهنم رسید به هم زدن و رفتن کار ساده ای اما موندن و ساختن که سخته و من باید بمونم چون آینده دخترم برام خیلی مهمه و همسرم رو هم خیلی دوست دارم.. پس برای حفظ زندگیم مبارزه میکنم..

الان به همسری تلفن کردم و گفتم یه سر بره خونه مامانش و کلی باهاش صحبت کردم.. گفت نمیرم.. حتی گفتم یه ساعت مرخصی میگیرم منم باهات میام و خودم صحبت میکنم تا این مشکل حل بشه گفت نننننننننننننننننه.. ولم کن باید متوجه کارشون بشن.. هر کاری تا الان دلشون خواسته انجام دادن.. می دونید میترسم یه اتفاق بد بیافته و بعد با سری افکنده مجبور بشیم بریم..البته که ما مقصر نیستیم ولی هر چی باشه کوچیکتریم.. خدایا خودت کمک کن و دری بگشا..

  • زهرا مهربون

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">