کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

نگاه به گذشته 1

سه شنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۳، ۰۲:۴۹ ب.ظ
پاییز سال اول دانشگاه در حالی که بسیار چشم و گوش بسته بودم پسری به من علاقه مند شد که اهل یه شهر دور بود شهری که من همیشه عاشقش بودم و دوست داشتم اونجا زنگی کنم..
اون پسر هر روز از دانشگاه تا خونه دانشجویی ام در حالی که من با دوستام پیاده می اومدیم ما رو دنبال میکرد و از دخترهایی که با هم خونه ای هاش دوست بودن و یا نامزد خواهش میکرد با من صحبت کنن و نظر من رو برای آشنایی و ازدواج بدونن؟؟؟ من همیشه اونو بی محل میکردم ولی دست بردار نبود و حتی زمستون هم با کلی برف و سردی هوا دنبالم میومد.. یه روز اون دخترا منو به زور از دانشگاه بردن خونشون تا اون پسر تلفنی با من حرف بزنه.. چون من به هیچ عنوان دوست نداشتم در هیچ برهه از زندگیم تابلو بشم و این روند تا امروز ادامه داده...اون پسر زنگ زد و کلی صحبت کرد ولی من هنوزم متقاعد نشده بودم.. یه روز با کلی اصرار رفتیم یه فست فود و من سر به زیر و با بی اشتهایی داشتم ساندویچم رو میخورم و اون پسر از من چشم برنمیداشت.. بعد از چند تا گاز داشتم فویلش رو بالا میکشیدم که دستم رو گرفت و گفت تروخدا بخور.. و من که تا اون روز کسی بهم دست نزده بود مثل برق گرفته ها دستم رو کشیدم و گفتم: شما نامحرمید به من دست نزنید و سریع بدون خداحافظی رفتم..
باز هم کلی زمان سپری شد تا ثابت کنه منظوری نداشته و باز دخترها دورمو گرفتن.. صاحب خونم که یه پیره زن و پیره مرد بسیار مومن و در عین حال منحصربه فردی بودن یه نوه داشتن که اتفاقا اونم دانشجو بود.. یه شب با هم رفتیم شام بیرون و وسط راه پسری با ما سلام و علیک کرد و نوه صاحبخونه گفت پسر عمومه!!! اینجا درس میخونه .. بعد ها مشخص شد دوستشه و عاشقانه همدیگر رو میخوان..
وقتی از ماجرای ما با خبر شد خیلی تلاش کرد تا منو راضی کنه.. پسری که به من علاقه مند شده بود از نظر ظاهری اون چیزی که میخواستم نبود و با معیارهام جور در نمیومد ولی از نظر اخلاقی و عاطفی بینظیر بود.. البته با اشتباهاتی که هر پسری تو اون سن و سال میتونست داشته باشه..
من بسیار درسخون بودم و مباحث ریاضی ام خیلی سنگین شده بود و اون پسر بسیار در درس ریاضی تبحر داشت.. اون زمان حراست های دانشگاه خیلی سخت میگرفتن.. به طوری که نمیتونستی با همکلاسی  یا هم دانشگاهی ات درس بخونی یا حتی بیشتر از چند دقیقه باهاش حرف بزنی من با همکاری نوه صاحبخونم که کشیک میداد با اون پسر میرفتم توی یه کلاس و ایشون به من ریاضی یاد میداد.. به یمن تلاش و آموزش ایشون من دروس ریاضی ام رو با بهترین نمرات پاس کردم.. یه روز که درسمون تموم شد من دیدم ای داد بیداد در کلاس باز نمیشه داشتم از ترس سکته میکردم.. لذا اون پسر به من گفت نگران نباش و پس از بررسی ارتفاع پنجره پرید بیرون و اومد در رو برام باز کرد.. این کلاس ها ادامه داشت اما من هنوز علاقه ای به ایشون نداشتم و اون هم از هیچ تلاشی کوتاهی نمیکرد.. مدام من رو میبرد سینما.. چون اون زمان خونه دانشجویی ها اکثرا تلفن نداشت و خونه منم اینطوری بود با همکاری نوه صاحبخونه زنگ میزد اونجا و با من حرف میزد و از اونجایی که وضع مالی خوبی داشت اون زمان موبایل داشت و گوشی اش رو داد به من تا بیشتر با هم صحبت کنیم.. با این تفاسیر من هر ترم معدل الف گروهمون میشدم و بسیار به خودم افتخار میکردم.. تا اینکه بابا که خیلی قبل تر ها یه خط گرون موبایل خریده بود یه خط دیگه هم گرفت و اونو با یه گوشی که اون زمان بسیار با کلاس محسوب میشد به من داد و اینطوری شرایط برای من و اون پسر خیلی خوب مهیا شد..
  • زهرا مهربون

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">