کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

من همسرمو دوست دارم...

سه شنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۳، ۰۲:۲۷ ب.ظ

دیروز همسری اسمس داد من کلاس دارم برو خونه مامانت میام دنبالت.. من هر روز خرید میکنم یه کاری برای همسری پیش میاد.. دیروز هم تخمه و پفک و سوسیس و گوجه و خیار و بادمجون و سیر و هویج گرفته بودم و دستم خیلی سنگین بود سریع یه دربست گرفتم و رفتم خونه مامانم کلا بعد از نقاشی ست مبل و ها و میزناهارخوری شون رو عوض کردن و بسیار خوشگل شده.. ولی من همش میترسم و نگرانم که همسری ببینه چی میگه؟؟ یا چه رفتاری میکنه؟؟ من همیشه تو زندگیم اضطراب رفتارها و برخوردهای همسری رو دارم و این باعث میشه گاها اعصابم بهم بریزه و حالت تهوع بگیرم.. از دیروز هم همش دارم به این موضوع فکر میکنم.. البته که مادرشوهری هم کلی هزینه کرده برا خونش و کلی تعمیرات کرد و ام دی اف کرد و ... ولی خوب همسری خیلی حساسه.. از وقتی نشستم تو ماشین همش حرف ماشین رو زد و منم گفتم ببخشید ولی کمکت نمیکنم تو فقط هر زمان که به من احتیاج داری یادم می افتی.. فقط وقت خرید خونه و ماشین متوجه میشی زن داری.. ولی دیگه فراموش میکنی من هستم.. گفت باشه من با این ماشین هم راحتم و نمیگیرم..!!!

تا خونه اصلا با هم حرف نزدیم.. وقتی رسیدیم تو پارکینگ اینقدر خاک بود که من سرفه ام گرفت و جلوی بینی دخترم رو با مقنعه ام گرفتم اما همش صورتش رو برمی گردند یعنی تمام راه پله ها و جاکفشی ها با خاک یکسان شده..

سریع دوش گرفتم و استراحت کردم و شام اولویه گذاشتم و به همسری هم گفتم به من توجه کنه..

همش جلوی تلوزیون دراز میکشه.. نه کمکی.. نه زبون گرم و نرمی.. نه محبت و نوازشی هیچی فقط فیلم و بیان افکارش در مورد خرید ماشین و خونه.. حتی از دخترم هم مواظبت نمیکنه میگه مگه من دایه اش هستم؟؟؟ و من به تنهایی باید همه کارهامو انجام بدم.. دوباره شب کارگرا اومدن لوله های آب رو تا ساعت 12 شب با سر و صدای فراوان درست کردن!!! به طوری که دخترم مدام بیدار میشد و دوباره باید میخوابوندمش..

دخترم تو خواب حرکت زیادی میکنه و من باید تا صبح نیمه بیدار باشم که غلط میزنه سرش جایی نخوره یا نیفته.. با اینکه دور و برش بالشت میذارم ولی متاسفانه فایده ای نداره..

دیگه نشد آشپزخونمو مرتب کنم و به دلیل قطع آب خوابیدم تنها کاری که کردم آماده کردن ظرف غذای دخترم و خودم بود..

دیگه از منت کشیدن برای یه ذره توجه و احترام خسته شدم.. از دیده نشدن.. از ساکت بودن همسری و اینکه وقتی هم شروع به صحبت میکنه همش غرررررررررر میزنه و به زندگی دیگران حسودی میکنه.. از اخلاق های بدش.. از نگرانی خودم بابت پیش بینی رفتارهاش.. از شکاکیش که کافی گوشیم زنگ بخوره سر گوشیمه و اگه مزاحم باشه باید خودش تماس بگیره تا مطمئن بشه.. و شمارشو برداره... از خودم و این همه تحملم که هیچ فایده ای نداره و هسری داره هر روز بدتر از دیروز میشه.. دیشب گفتم خیلی زود قول هات یادت میره.. فقط یه روز بعد از آخرین صحبتمون به من توجه کردی و باز فراموشت شد.. گفت: بازم داری غر میزنی!!!

نمیدونم انتظار دریافت محبت یه زن از شوهرش خیلی چیز زیادیه؟؟؟ به خدا نمیخوام ساعت ها باهام حرف بزنه.. نمیخوام چیزی برام بگیره یا کاری برام بکنه .. یه بوسه..یه زبون نرم و روی خوش همینا بسمه.. ولی افسوس...فقط هر از گاهی به من میگه چه خبر؟؟؟؟ یعنی همکارات چه کار کردن؟؟ کسی مزاحمت نشده؟؟؟ هر روز بیشتر مطمئن میشم که دیگه نمیتونم... خیلی سخته.. من هزار بار با هزار ترفند  مستقیم و غیر مستقیم به همسری اعلام کردم که دوست دارم به من محبت کنه.. ولی اگه دیوار خونمون این کار رو کرد همسری هم انجام داده..

  • زهرا مهربون

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">