کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

کلبه عشق من و همسر آذریم

در اینجا روزانه های زندگی ام را می نویسم...

در اینجا روزانه های زندگیم را می نویسم

آخرین مطالب

بلاتکلیفی

شنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۳، ۱۰:۰۵ ق.ظ

قرار بود چهارشنبه شب بریم خونه مامان در مورد آپارتماش که قراره به ما بفروشه صحبت کنیم که همسری اون شب و شب بعدش سر کار بود.. لذا موکول شد به جمعه شب... پنج شنبه دوباره با همسری مشورت کردم برای دعوت مامان اینا موافقت کرد!! لذا منم تماس گرفتم نبودن گوشی هاشون هم جواب نمیدادن چند بار زنگ زدم خونه رو برداشتن.. گفت بیرون بودیم و خرید موکت.. منم گفتم وای.. لذا مادرم باز گفت بگو ماشاءالله منم ناراحت شدم و گفتم تکیه کلاممه.. خلاصه دعوتشون کردم برای جمعه شب قبول نکردن یه بار هم که اومدن دعوتشون کردم واینستادن و من خیلی بهم برخورد.. کلا خانواده من در عین حال که بسیار خوب و پشتیبان هستن  اخلاق های بدی هم دارن که از جمله آن بی اعتمادی به مردم.. دیدن نکات منفی اخلاقی و رفتاری دیگران.. بالاتر دیدن خودشون از همه کس و همه چیزه..به طوری که احساس میکنن کسی هم شأن ما نیست و ما بینظیر هستیم..و بدترینش محتاط بودن وحشتناکشونه که خود من از این اخلاق ها خیلی ضربه خوردم... و اینکه نمیان رو در رو حرفاشون رو بزنن همش در قالب عمل کردن هستن که من با توجه به فاصله ایجاد شده از اونها دارم کم کم بهش میرسم و بدترین اخلاقشون محافظه کاری وحشتناک شونه که باعث شده به خودشون و من ضررهای بیشماری برسه..ولی من تغییر کردم به مرور زمان و بسیاری از خصلت های نادرست رو ترک کردم خیلی تلاش کردم عقاید خونوادم رو عوض کنم ولی متاسفانه نمیشه یه دیوار خود شیفتگی دور خودشون کشیدن و موندن وسط البته شاید این به دلیل پیشینه خانوادگی و وضع مالی و طبقه زندگی و تحصیلات و شغل و درآمد خانوادم باشه که نسبت به سایرین بیشتره ولی اخلاق های خوبی نیست ..جمعه صبح بابا زنگ زد که یه کاری برام پیش اومده شب نیاین روز عید ناهار بیاین!!! البته همسری سر کاره و منم نمیرم.. همسری گفت به این دلیل نمیاین چون هر کس تو خونه خودش بهتر میتونه حرفاش رو به کرسی بنشونه تا خونه طرف مقابل و اونا اگه بیان نمیتونن راحت حرف بزنن .. و من موندم همسری با این همه درک و شعور چرا حرف های من رو در زمینه مهر و محبت و ابراز عشق و علاقه متوجه نمیشه؟؟؟ البته واقعا اهل خانه و خانوادس ولی از نظر عاطفی صفر.. تازه الان که فکرش رو میکنم میبینم از دوران نامزدی مون هم اینطوری بوده و من چون  کلا دارای حس مثبت نگری فراوانی هستم اینا رو درک نمیکردم ولی الان خیلی خوب میفهمم که البته بسیار دیره..الان در بلاتکلیفی به سر میبرم از این طرف خانواده خودم دارن ما رو سر میدونن و تکلیف ما رو مشخص نمیکنن از اون طرف از طریق همسر تحت فشارم به خاطر خونه ای که قراره به ما فروخته بشه و سردی هایی که دیگه داره برام کشنده میشه.. خدا رو شکر سر کارم وگرنه میپوسیدم.. تازه یه وقت هایی به من میگه نرو سر کار و بمون خونه البته این وقت هایی هست که مأموریت میرم و ایشون خیلی ناراحت میشه.. ولی از اون طرف مهر و محبت و زبون گرمی هم نداره که به خاطرش بمونم خونه.. مثلا تا حالا هیچ وقت نشده قربون صدقم بره یا نازمو بکشه.. هر وقت از چیزی دلخور بودم انگار اون طلبکار تر شده تا کم نیاره.. وقتی گریه کردم آرومم کرده ولی هیچ وقت حرف هایی که باید بزنه نزده..و سورپرایز هایی که باید میکرده نکرده و کادوهایی که دوست داشتم بگیره نگرفته .. من خیلی در مورد این چیزها و نیازهام باهاش حرف زدم حتی مشاوره هم رفتیم ولی هیچ نتیجه ای نداد.. مثلا بعد از اینکه میگم من چه چیزهایی دوست دارم برای هزارمین بار میگه.. منطقی نیست و هرگز یه دونش رو برای رضای خدا انجام نمیده..  همش فکر خونه و ماشین و پول و .. است و میگه برای توئه... همسر من توجه عاطفی به من نداره ولی از اون طرف هم میترسه خدای نکرده من از دستش برم.. مثلا به گوشیم و پیامک ها و تلفن ها بسیار حساسه ولی از نظر عاطفی هم پشتیبانی نمیکنه...تو کارهای خونه کمک نمیکنه.. من هم کار میکنم هم به خونه میرسم هم به غذا و دخترم و ... ولی یه خسته نباشی ساده.. دستت درد نکنه.. یا کمکی میخوای؟؟؟ هرگز ...همش جلو تلوزیون دراز میکشه و فیلم میبینه بارها بهش گفتم این فیلم ها به آدم درس میدن چرا یه ذره از این ها درس نمیگیری میگه اینا فیلمه!!! یا اگه تو یه سریال یا فیلم من عشق یه مرد رو به زنش میبینم و آه میکشم یا حسرت میخورم یا گاها گریم میگیره به جای اینکه بدون من چمه فیلم و تلوزیون رو ناسزا میده که با این کارها زندگی مردم رو خراب میکنن... مثلا تو برنامه ماه عسل اون خانومه که فلج بود و شوهرش عاشقش بود رو داشتیم میدیدیم که من احساس ناراحتی کردم بلند شد و رفت و کلی هم بدو بیراه به تلوزیون و برنامه و اون آدما گفت که میان اراجیف میگن و زن مردم و هوایی میکنن!!! به زندگیمون پایبنده و به قول خودش دوستم داره ولی این دوست داشتن رو من حس نمیکنم.. خودش میگه مرد زندگی بودن و اینکه همیشه کنارت هستم یعنی تو و دخترم رو خیلی دوست دارم!!! میگه خوب بود برات زبون میریختم ولی بهت خیانت میکردم؟؟؟ولی من نشون دادن هم میخوام..تازگی ها هم که فقط به دخترم محبت سرشار داره و وقتی صحبتش پیش میاد میگه من درون گرا هستم.. خوب اگه اینطوریه پس چرا وقتی من در رو براش باز میکنم و با لبخند بهش میگم سلام عزیزم خسته نباشی.. یه سلام سرد میده ولی تا چشمش به دخترم میوفته میگه سسسسسسسسسسسسسلام عزیزه دلم.. خوشگلم.. جانم..؟؟؟ منم میدونم اون بچس ولی منم دل دارم..یا وقتی بوسش میکنم میگه زشته!!! دخترمون میبینه.. میگم خوب ببینه این یه بوسه ساده خسته نباشیه.. هر روز تلاش میکنم باهاش خوب و عاشقانه رفتار کنم ولی وقتی نتیجه ای نداره خسته میشم و دلگیر بارها به خودم قول دادم که دیگه حرف نزنم چقدر در مورد احساساتم بگم و بی توجهی ببینم؟؟ چقدر ازش بخوام کمکم کنه و گوشش بدهکار نباشه؟؟ ولی نمیدونم چرا بازم میگم.. دیشب که تو توج خستگی داشتم کار میکردم و همسری جلو تلوزیون بود با خودم گفتم حالا که کمکمت نمیکنه و به فکرت نیست قد توانت کار کن.. ولی بدبختانه نمیتونم همیشه باید همه چیز مرتب و منظم باشه و غذا خونه و خودم و دخترم و .. در حد عالی و این واقعا تأسف برانگیزه.. وقتی خودم رو با خانوم هایی مقایسه میکنم که حتی 40 درصد کارهای من رو انجام نمیدن و عوضش کلی عزت و  احترام دارن حالم از خودم به هم میخوره.. من قبل از ازدواجمون هم کار میکردم و تا الان هرگز باری روی دوش همسرم نبودم.. تا الان چیزی ازش نخواستم نه لباس نه طلا نه هیچ چیز دیگه ای کلی هم تو زمینه مالی کمکش کردم.. البته اگر هم میخواستم در حد توانش نبود چون همه حقوقش میره برای قسط ولی لااقل دلم میخواست یه روز میگفت: عزیزم مرسی که این همه زحمت میکشی.. اگه بهش هم بگم میگه من میبینم نیازی به گفتن نیست.. من خیلی خسته ام...


  • زهرا مهربون

نظرات  (۲)

  • مَردی به رنگ زمستان
  • سلام دوست عزیز
    خوشحالم که خودتون شاغل هستید و حداقل از لحاظ مادی به کسی نیازی ندارید ...
    اما از بُعد عاطفی رو حق بهتون بدم ، همه کس و همه چیز نیاز به دوست داشته شدن دارن ! الخصوص از طرف عشق و همسرشون از طرف شریک زندگیشون ... ایشاالله درسته می شه ... خدا بزرگه ... اون برنامه ی ماه عسل اشک هر کسی رو درآورد ، منم خیلی اشک ریختم از اون همه عشق و محبتی اون تو زندگیشون داشتن و من نداشتم ! راجع به خونه خریدن هم اینو بگم تجربه شخصیه ، نمی دونم چرا اصلا دوست ندارم چیزی رو از آشنا و فامیل خریداری کنم ، چون همه اش یه جورای آخرش به دلخوری و حرف میکشه ...

    در کل براتون زندگی پر از عشق از خدا آرزو می کنم
    :)
    پاسخ:
    سلام روزتون بخیر.. امیدوارم زندگی شما هم روز به روز گرم تر باشه.. من اصراری برای خرید این آپارتمان ندارم واین همسرمه که خیلی مشتاقه برام دعا کنید..
  • میثم طاهری
  • سلام
    مطالب زیبایی دارید
    احسنت
    جسارتا یک پیشنهاد بدم
    شما که دارید روز نگاری میکنید زندگیتون رو خوبه به مخاطب های بی حوصله ای مثل بنده قبل از توضیح کامل نتیجه رو بگید بعد جریان رو تعریف کنید
    مثل مجلات یه سوتتیر بزنید که ببینیم موضوع کلی چیه
    این طوری راغب تر میشیم برای مطالعه موضوعی که دوست داریم
    در کل آفرین به این همت
    یاعلی
    اگر قابل دونستید قدم رنجه بفرمایید
    پاسخ:
    سلام
    ممنون از لطفتون سعی میکنم نظراتتون رو اعمال میکنم..

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">